نویسنده: راوی
یک - اواخر دهه هشتاد، درست در آستانهٔ ورود به بیستسالگی، از طریق چند نفر از دوستانم با یکی از انجیاوهایی آشنا شدم که در زمینهٔ کودکان کار فعالیت میکرد. آشنایی اولیه خیلی زود به دلبستگی تبدیل شد. رفتوآمدم به آنجا بیشتر و بیشتر شد و کمکم بخش بزرگی از روزها و ذهنم را گرفت. هر کاری که از دستم برمیآمد انجام میدادم؛ از آموزش به بچهها و همراهی در برنامههای فرهنگی گرفته تا کارهای اجرایی، هماهنگیها، خریدها، تماسها و هر چیزی که برای چرخیدن آن فضا لازم بود. احساس میکردم بالاخره جایی پیدا کردهام که میتوان در آن مفید بود، چیزی ساخت و بخشی از یک امر جمعی شد.
اما فضای انجیاو، مثل بسیاری از کارهای جمعی آن سالها ـ و البته هنوز هم ـ عمیقاً مردانه بود. نه به این معنا که زنها حضور نداشتند یا کار نمیکردند؛ اتفاقا بخش زیادی از بار کارهای روزمره روی دوش زنان داوطلب بود. مردانه بودن فضا بیشتر خودش را در سازوکار قدرت نشان میداد؛ در اینکه تصمیمهای اصلی را چند مرد قدیمیتر میگرفتند، در اینکه لحن غالب گفتوگوها، شوخیها، رفاقتها و حتی تعریف «فعال بودن» بر اساس الگوی رفتاری همان مردها شکل گرفته بود. آنها مرکز ثقل جمع بودند و باقی آدمها، بهویژه زنها، معمولا در حاشیه آن مدار حرکت میکردند.
خاطرم هست همان سالها که کمپین یک میلیون امضا فعال بود، معدود زنهای حاضر در انجیاو گاهی در اتاق کوچک پشت دفتر مدیریت، دور از هیاهوی بقیه، دربارهٔ کمپین حرف میزدند. من آن زمان نسبت به کمپین نقدهای جدی داشتم؛ فکر میکردم مطالبهگری از قانونی که اساس مشروعیتش را قبول نداری، تناقضآمیز است. برای همین، با وجود دعوت دوستان، حاضر نشدم به آن بپیوندم. امروز که به آن سالها برمیگردم، میبینم شاید هنوز حساسیت جنسیتی لازم را نداشتم. شاید اگر تجربهٔ امروز را داشتم، با همهٔ نقدهایی که به کمپین وارد میدانستم، باز هم کنار زنهایی میایستادم که دستکم داشتند علیه بخشی از این نظم مردانه صدا تولید میکردند، نه اینکه تمام انرژی و امیدم را صرف جا گرفتن در جمعهایی کنم که بعدها فهمیدم ساختارشان تا چه اندازه بر حذف، نادیدهگرفتن و مصرف کردن زنان استوار بوده است.
دو - در فضای استبداد و سرکوب، گروههای فعال معمولا یکدیگر را میشناسند و آدمها مدام میان جمعهای مختلف رفتوآمد میکنند. ورود من به آن انجیاو هم کمکم باعث شد با آدمهای بیشتری آشنا شوم و پایم به جمعهای کوچک و بزرگ دیگری باز شود؛ جمعهایی که بسیاری از اعضایشان را از همان فضای اولیه میشناختم. اما خیلی زود فهمیدم این رفتوآمدها لزوماً به معنای امکان واقعی مشارکت نیست.
برای اینکه بتوانی در کاری جدی دخیل شوی، ایده بدهی، مسئولیتی بگیری یا اصلاً دیده شوی، باید «رفیق» پسرهای جمع میشدی؛ نه رفیق به معنای انسانی و برابر، بلکه عضوی از حلقهٔ اعتماد مردانهای که همه چیز در آن تعیین میشد. و برای ما دخترها، رفیق شدن هرگز همان معنایی را نداشت که میان خودشان داشت. آنها یکدیگر را سوژهٔ سیاسی، فکری و رفاقتی میدیدند، اما ما اغلب در جایی میان «همکار»، «امکان رابطهٔ عاطفی» و «سوژهٔ جنسی» معلق بودیم.
خیلی وقتها اگر فعالیتی به ما پیشنهاد میشد، انگار نوعی امتیاز بود؛ امتیازی که پشتش این انتظار پنهان بود که رابطهای شخصیتر هم شکل بگیرد. برای من که دختری جوان، پرشور و کمتجربه در مناسبات اجتماعی و جنسیتی بودم، بارها پیش آمد که این توجهها را به حساب جدی گرفته شدنم بگذارم. فکر میکردم دیده شدهام، اما بعدها فهمیدم بسیاری از این نزدیکیها تا زمانی ادامه داشت که امکان دیگری هم در پسزمینهاش وجود داشته باشد.
به دلیل شرایط خانوادگی و محدودیتهایی که در رفتوآمد داشتم، بیشتر این ماجراها هیچوقت خیلی جلو نرفتند، جز یک مورد که به رابطهای نسبتاً نزدیک ختم شد. همان رابطه اولین جایی بود که شکاف میان شعارهای آزادیخواهانه و واقعیت روابط فردی را با تمام وجود حس کردم.
اولین ترک، زمانی خودش را نشان داد که همان ویژگیهایی که برایش جذاب و «رادیکال» بود ـ از نوع حرف زدنم تا لباس پوشیدنم ـ ناگهان در مواجهه با خانوادهاش به مسئله تبدیل شد. یادم هست پیش از دیدن خواهرش، با لحنی جدی گفت جلوی او فلان کار را نکن و فلانطور رفتار نکن. انگار همان زن مستقلی که تا دیروز برایش هیجانانگیز بود، حالا باید برای ورود به قلمرو خانوادگی رام و قابلقبول میشد.
بعدتر، نسبت به یکی از دوستان پسرم حساس شد و کمکم تلاش کرد ارتباطم را با بعضی پسرها محدود کند؛ همان آدمهایی که خود او سالها با آنان رفاقت نزدیک داشت و من از طریق همان فعالیتها شناخته بودمشان. کنترلگریاش زیر زبان نگرانی، تحلیل سیاسی یا مراقبت پنهان میشد، اما در نهایت چیزی جز همان میل مالکانهٔ آشنای مردانه نبود.
اما چیزی که برای همیشه در ذهنم ماند، شبی بود که وسط یک بحث ناگهان گفت دیشب با عکس من خودارضایی کرده است. جمله را با لحنی گفت که انگار دارد از صمیمیت حرف میزند، اما برای من همه چیز همانجا فرو ریخت. انگار ناگهان فهمیدم پشت بسیاری از آن رفاقتها، گفتوگوها و نزدیکیها، تصویری وجود داشته که من هرگز در ساختنش نقشی نداشتهام. از آن لحظه به بعد دیگر نمیتوانستم او را همانطور ببینم. مدتی طول کشید تا بتوانم فاصله بگیرم، اما از همان شب چیزی در ذهنم شکست. این فاصله گرفتن البته بیهزینه نبود. قطع رابطه با او بهتدریج باعث شد از بعضی فعالیتهای مشترک کنار گذاشته شوم. هیچکس مستقیم چیزی نمیگفت؛ حذف شدن همیشه در سکوت اتفاق میافتاد. دعوتها کمتر میشد، بعضی جلسات ناگهان بدون خبر برگزار میشدند، ایدههایی که مطرح میکردم بیپاسخ میماندند و آدمها آرامآرام طوری رفتار میکردند که انگار حضورم اضافی است. بعدها فهمیدم این فقط تجربهٔ شخصی من نبود، بلکه الگویی تکرارشونده در بسیاری از آن جمعها بود.
سه - در اواخر دهه هشتاد و اوایل دهه نود، با جمع دیگری گره خوردم؛ جمعی که بسیاری از اعضایش را کموبیش از قبل میشناختم، اما ظاهر و فضای متفاوتتری داشتند. فضای فکریشان برایم جذاب بود و فعالیتی که در حال شکل دادنش بودند، نسبت به چیزهایی که پیشتر دیده بودم تازه، خلاقانه و هیجانانگیز به نظر میرسید. آنها پاتوقی عمومی داشتند که من هم گاهی به آنجا میرفتم. ساعتها دربارهٔ پروژه تازهشان حرف میزدند؛ دربارهٔ ایدهها، امکانها و آیندهای که میخواستند بسازند. من معمولاً فقط گوش میدادم. هم علاقهمند بودم و هم محتاط. سعی میکردم در گفتوگوها نشان دهم که بیربط به فضای فکریشان نیستم و میتوانم در آن فعالیت نقش داشته باشم، اما هیچوقت مستقیماً از من دعوت نشد. تا زمانی که یکی از پسرهای جمع تلاش کرد به شکل شخصی به من نزدیک شود. اول معاشرتها در همان فضای عمومی بود؛ بعد قدم زدنها و قرارهای خیابانی، بعد خانه. و دقیقاً در دل همین نزدیکیها بود که ناگهان پیشنهاد اضافه شدن من به پروژه مطرح شد. آن زمان سادهدلانه فکر میکردم این دعوت نتیجهٔ گفتوگوها، تواناییها و علاقهٔ مشترکمان است. اما خیلی زود فهمیدم حضور من نه بر اساس توانایی، بلکه بر اساس مناسبات دیگری تعریف شده است.
با وجود این رفتوآمدها، من درگیری عاطفی عمیقی با او نداشتم. صرفاً فکر میکردم شاید بتوان میان این همه آدم، کسی را پیدا کرد که بشود با او احساس نزدیکی و هماهنگی کرد. اما در یکی از همان قرارها، در خانهای که او با چند نفر از رفقایش شریک بود، ناگهان خودش را روی من انداخت. من مقاومت کردم و گفتم آماده چنین چیزی نیستم و باید ببینم چه میشود. همین «نه» همه چیز را تغییر داد. رفتارش ظرف مدت کوتاهی کاملاً عوض شد. کسی که تا دیروز مشتاق دیدن و حرف زدن بود، ناگهان سرد و فراری شد؛ طوری رفتار میکرد که انگار این منم که مزاحمش شدهام. خیلی زود هم از پروژهای که تازه واردش شده بودم کنار گذاشته شدم. چون هماهنگی حضور من دست همان فرد بود و باقی آدمها هم کوچکترین تلاشی نکردند که مستقل از او، مرا در جمع نگه دارند. واکنش بقیه از همه عجیبتر بود. انگار یک خط نامرئی میان من و آنها کشیده شده باشد. رفتارشان سرد، بیروح و پرهیزکارانه بود؛ مثل کسی که باید از یک عنصر مسئلهدار فاصله گرفت. هیچکس چیزی توضیح نمیداد، اما فضا طوری بود که انگار من مرتکب خطایی نابخشودنی شده باشم. تنها کسی که گهگاه هنوز مرا به بعضی جلسات دعوت میکرد، یکی از دخترهای جمع بود که دوست قدیمیام هم بود. آن هم فقط زمانی که جلسه در خانهٔ او برگزار میشد. اما حتی همان حضورهای محدود هم در فضایی سنگین و سمی میگذشت. اغلب حرفهایم نادیده گرفته میشد، مسئولیتی به من داده نمیشد و حضورم بیشتر شبیه تحمل شدن بود تا پذیرفته شدن.
در کنار اینها، شاهد وضعیت فرساینده همان دوست دخترم هم بودم؛ اینکه چطور برای حفظ جایگاهش در جمع، مدام ناچار بود میان فشارهای روانی، عاطفی و جنسی تعادل برقرار کند تا «مسئلهساز» تلقی نشود و بتواند به فعالیت ادامه دهد. با این حال او هم در نهایت حذف شد. مثل بسیاری از زنهایی که تا وقتی مطیع قواعد نانوشته جمعاند پذیرفته میشوند و به محض مقاومت یا مرزبندی، آرامآرام به بیرون رانده میشوند.
چهار - اوایل دهه نود، در شرایطی که ارتباطم با بسیاری از جمعهای قبلی به دلایل مشابه قطع یا کمرنگ شده بود، اتفاق کوچکی دوباره مرا به همان گروه نزدیک کرد. بعد از حدود یک سال بیخبری، فهمیدم هنوز پشت سرم حرفوحدیثهایی جریان دارد. این موضوع چنان خشمگینم کرد که تصمیم گرفتم مستقیم به همان رفیقی پیام بدهم که عملاً محور اصلی روابط و تصمیمگیریهای جمع بود. برایم غیرقابلتحمل بود که یک «نه» گفتن، اینهمه سال بعد، هنوز در مناسبات آدمها باقی مانده باشد.
پیام دادم و قرار گذاشتیم همدیگر را ببینیم. اما آن دیدار، به جای اینکه مواجههای دربارهٔ رفتارهای جمع باشد، خیلی زود تبدیل شد به دعوتی دوباره برای برگشتن؛ دعوتی که هنوز هم دقیقا نمیدانم از چه نیازی میآمد. شاید پروژهشان به نیرو احتیاج داشت، شاید حضور من دیگر تهدیدی محسوب نمیشد، یا شاید صرفاً میخواستند تعادل ظاهری جمع را حفظ کنند. وقتی برگشتم، فعالیت قبلی در حال فروپاشی بود، اما دو دختر تازه به جمع اضافه شده بودند؛ دخترهایی که برخلاف ما، سالها خارج از ایران زندگی کرده بودند و هنوز مناسبات این فضا برایشان عادی نشده بود. حضور آنها باعث شد زنها کمکم بیشتر با هم حرف بزنند؛ نه در حضور مردها، بلکه جدا از آنها، دربارهٔ تجربههایی که تا آن زمان یا هرگز گفته نشده بود یا همیشه کوچک شمرده میشد. نتیجهٔ این گفتوگوها شکل گرفتن فعالیتی حول مسئلهٔ زنان بود؛ گروهی که قرار بود این بار زنان در آن نقش اصلی داشته باشند. برای من، بعد از آن همه حاشیهنشینی، این اتفاق روزنهای از امید بود.
پنج - گروه زنان در ابتدا برایم شورانگیز بود. فکر میکردم بالاخره فضایی شکل گرفته که میتوان در آن بدون آن مناسبات فرساینده نفس کشید. اما خیلی زود فهمیدم ساختارهای قدیمی هنوز پابرجا هستند، فقط با زبانی نرمتر و ظاهری مترقیتر. زمان و مکان جلسات اغلب طوری انتخاب میشد که برای من مناسب نبود. به دلیل محدودیتهای خانوادگی و شرایط زندگیام، بارها مجبور میشدم جلسه را نیمهکاره ترک کنم. این مسئله را بارها توضیح داده بودم، اما در عمل هیچ اهمیتی نداشت. من هم، چون این وضعیت را نوعی نقص شخصی میدانستم، مدام تلاش میکردم با مسئولیتپذیری بیشتر جبرانش کنم؛ زود رسیدن، انجام دقیق کارها، پیگیری وظایف، آماده کردن متنها و هر چیزی که از دستم برمیآمد. اما هیچکدام از این تلاشها جایگاهم را تغییر نداد. همچنان در حاشیه بودم. بعدها فهمیدم دلیلش فقط محدودیت زمانی من نبود؛ بخش بزرگی از تصمیمها اصلاً در جلسات گرفته نمیشد. تصمیمهای اصلی در مهمانیها، معاشرتهای شبانه و شبکههای غیررسمیای شکل میگرفت که من یا به آنها دعوت نمیشدم یا امکان حضور درشان را نداشتم.
از طرف دیگر، همان رفیق پسر همچنان نقش تعیینکنندهای در جهتگیری گروه داشت؛ اینکه چه کسی وارد شود، چه کسی کنار گذاشته شود و اصلاً چه موضوعی مهم تلقی شود. و با اینکه اسم گروه «زنان» بود، کمتر پیش میآمد کسی بتواند واقعاً مقابل نفوذ او بایستد. ضربهٔ نهایی زمانی بود که اعضای گروه زنان با همان جمع قبلی برای راهاندازی پروژهای تازه همکاری کردند. پروژهای که بعدها بسیار بزرگ شد. اما نه مردهای آن جمع و نه حتی زنهای گروه، حتی یک بار هم از من نخواستند در آن مشارکت کنم. هیچکس نپرسید چرا وقتی تقریباً همه حضور دارند، من نیستم. همان سکوت، از هر حذف مستقیمی دردناکتر بود.
شش - پروژهٔ جدید خیلی زود رشد کرد و به موفقیت قابلتوجهی رسید. فعالیتی که من از طریق رفقا تمام جزئیاتش را میشنیدم، اما خودم هیچ جایی در آن نداشتم. و چیزی درونم اجازه نمیداد برای حضور در آن خواهش کنم یا خودم را به جمع تحمیل کنم. میدانستم ریشهٔ این حذف هنوز به همان «نه» سالها قبل برمیگردد؛ به مرزی که گذاشته بودم و هزینهاش را مدام پس میدادم. چند سال بعد، وقتی تصمیم گرفتند نیروهای تازهای جذب کنند، ناگهان دوباره سراغم آمدند؛ این بار برای اینکه واسطهٔ معرفی آدمهای جدید شوم. از من خواستند با چند نفر از همدانشگاهیهایم صحبت کنم تا به پروژه اضافه شوند. انگار دوباره همان الگوی قدیمی تکرار میشد: تو میتوانی آدمها را وارد کنی، اما خودت هرگز واقعا بخشی از جمع نیستی.
یکی از آن افراد با واسطه من وارد پروژه شد و خیلی زود دوباره من به حاشیه رانده شدم. تا اینکه بعد از بازداشت همان فرد تازهوارد، بحثهایی میان من و همان رفیق قدیمی که «نه» شنیده بود شکل گرفت؛ بحثهایی که در نهایت دوباره به حذف من انجامید. نه با اخراج مستقیم، بلکه با همان مکانیسم آشنای سرد شدن فضا، جبهه گرفتن جمع و ناممکن کردن حضور. بعد از آن، فقط به واسطهٔ پارتنرم هنوز در معاشرتهای جمع حضور داشتم، اما دیگر عملاً در هیچ فعالیتی مشارکت نمیکردم. تا اینکه جنبش میتو آغاز شد.
هفت - برای ما زنانی که طی سالها، میان همین شکستها و حذف شدنها، آرامآرام به هم نزدیک شده بودیم، همه چیز از جایی شروع شد که یکی از دخترها روایت کرد توسط یکی از همان رفقایی که سالها با او کار کرده بودیم مورد تجاوز قرار گرفته است. آن روایت مثل شکاف برداشتن دیواری قدیمی بود. ناگهان چیزهایی که سالها در سکوت مدفون مانده بودند، شروع کردند به بیرون آمدن. هرکس تجربهای داشت؛ از تحقیر، فشار، سوءاستفاده، دستدرازی، کنترلگری یا حذف. و عجیب این بود که ما زنها اغلب از تجربههای هم خبر نداشتیم، اما مردهای جمع معمولاً همه چیز را دربارهٔ هم میدانستند.
روایتهای ما میان خودشان دستبهدست میشد، بیآنکه هیچوقت به خود ما حق روایت داده شود. مثلاً هیچکس نمیدانست تنش من با فلان رفیق دقیقاً چه بوده، اما بعدها فهمیدم بسیاری از پسرهای جمع از جزئیاتش خبر داشتهاند. سکوت ما فردی نبود؛ محصول فضایی بود که زنها را وادار میکرد تجربههایشان را خصوصی، شرمآور و غیرقابلبیان تصور کنند، در حالی که همان تجربهها در شبکهٔ غیررسمی مردانه به اطلاعاتی برای مدیریت روابط تبدیل میشد. بحران میتو در نهایت کل آن جمع و پروژههایش را متلاشی کرد. بسیاری از زنها از هم جدا شدند، بعضی سکوت کردند، بعضی کنار کشیدند و بعضی دیگر تلاش کردند برای اولین بار مستقل از آن شبکهٔ مردانه با هم رابطهٔ سیاسی و انسانی برقرار کنند. اما چیزی که برای من اهمیت داشت فقط افشای چند فرد آزارگر نبود؛ مسئله این بود که فهمیدم آزار، صرفاً مجموعهای از رفتارهای فردی نیست، بلکه بخشی از سازوکار حفظ قدرت در این جمعهاست.
هشت - تمام این روایت بلند را، با حذف اسمها و جزئیات قابلشناسایی، فقط برای تعریف چند خاطرهٔ شخصی ننوشتم. آنچه سعی کردم نشان دهم، سازوکاری بود که در آن آزارگری فقط در تعرض جنسی یا رابطههای سمی خلاصه نمیشود، بلکه به شکل شبکهای از حذف، سکوت، امتیازدهی، حاشیهسازی و کنترل عمل میکند؛ سازوکاری که میتواند سالها مسیر فعالیت یک زن را منحرف کند، اعتمادبهنفسش را فرسوده کند و او را مدام میان میل به ماندن و ضرورت فاصله گرفتن معلق نگه دارد. این تجربهها به من نشان دادند که بسیاری از فضاهای بهظاهر رادیکال، پیشرو و آزادیخواه، در سطح روابط انسانی همچنان عمیقاً مردسالار باقی ماندهاند. در این جمعها، زن تا زمانی پذیرفته میشود که مزاحم نظم نانوشتهٔ قدرت نباشد؛ نظمی که در آن حلقههای رفاقت مردانه تعیین میکنند چه کسی دیده شود، چه کسی فرصت فعالیت پیدا کند، چه کسی حذف شود و حتی کدام روایت حق شنیده شدن داشته باشد. آنچه در این سالها بارها تکرار شد، فقط حذف شدن من یا چند زن دیگر نبود؛ بلکه نابود شدن امکان شکلگیری اعتماد، همبستگی و فعالیت جمعی واقعی بود.
زنها مدام ناچار بودند بخشی از انرژی روانی و عاطفی خود را صرف مدیریت ناامنی، مراقبت از مرزهای شخصی و تحمل مناسبات فرسایندهای کنند که مردها اغلب اصلا متوجه وجودشان نبودند یا عامدانه انکارشان میکردند. در نتیجه، چیزی که از بین میرفت فقط امنیت فردی نبود، بلکه خودِ امکان مشارکت برابر در امر جمعی بود. برای همین، مسئله فقط این نیست که «چند مرد آزارگر» در این جمعها حضور داشتند. مسئله این است که کل ساختار رفاقت، سکوت، وفاداری گروهی و تقدس دادن به فعالیت سیاسی، اغلب به شکلی عمل میکرد که آزار را پنهان، توجیه و بازتولید میکرد. هر زنی که مرزی میگذاشت، «سخت»، «مسئلهدار»، «غیررفیق» یا «بحرانساز» تلقی میشد و بهتدریج از شبکه روابط و فعالیت کنار میرفت؛ نه لزوما با اخراج مستقیم، بلکه با سرد شدن فضا، قطع دعوتها، نادیده گرفتن تواناییها و ایجاد احساس اضافی بودن.
این روایت برای من تلاشی است برای ثبت همین سازوکارها؛ برای اینکه نشان دهم حذف شدن همیشه با فریاد و خشونت آشکار اتفاق نمیافتد، گاهی در سکوت، در معاشرتهای شبانه، در تصمیمهایی که بیرون از جلسات گرفته میشوند، در شوخیها، در دعوت نشدنها و در روایتهایی که هیچوقت اجازه پیدا نمیکنند بلند گفته شوند شکل میگیرد. و شاید مهمتر از همه، تلاشی است برای اینکه یادآوری کند آزارگری فقط بدن زنها را هدف قرار نمیدهد؛ بلکه حضور اجتماعی، امکان فعالیت، اعتماد جمعی و حتی تصور آنها از خودشان را هم فرسوده و محدود میکند.

