دیدبان آزار

اراده به ندانستن؛ جستاری در باب مردانگی، تریبون و قدرت

نویسنده: شکیبا شاکرحسینی

یکشنبه ظهر دفاعیهٔ حسام سلامت را می‌خوانم. مفصل است؛ حدود بیست صفحه. حین خواندن، کم‌کم متوجه می‌شوم که جمع شده‌ام. از تسلط نظری و نوشتاریِ نویسنده هم دچار ترس شده‌ام، هم تحسین.

در مترو، در راهِ جلسه‌ای با همکاران زنم در یک پروژه‌ٔ فرهنگی‌ـ‌هنری، یک روایت دیگر «من‌هم» را می‌خوانم. راوی، زنی افغانستانی و مهاجر در آلمان است که ظاهراً در جمعی از روشنفکران و فعالان ایرانی گرفتار شده و تجربه‌های تلخی از سر گذرانده است؛ مشخصاً از تجاوز حرف می‌زند. متن آن‌قدر به‌هم‌ریخته است که از اول تا آخرش را دوبار می‌خوانم و باز هم چیز زیادی دستگیرم نمی‌شود. راوی عذرخواهی کرده که ممکن است روایتش، از شدت تلاطم احساسی، منسجم نباشد.

دوشنبه بعدازظهر سه لایه لاک آبیِ کم‌رنگ می‌زنم. طول می‌کشد تا خشک شود. متن حسام سلامت را دوباره باز می‌کنم. از اهمیتی که به کلمات او می‌دهم کلافه‌ام. با این‌همه، به نظرم مهم، جالب و حتی مثبت است که گاه مردهایی هم پیدا شوند که لزومی در عذرخواهی، توضیح، دلجویی یا چیزی بیشتر ببینند.

می‌توانم به حسام سلامتی که سال‌ها پیش کمی می‌شناختمش برگردم، یا با متن به شیوه‌ای بارتی مواجه شوم؛ یعنی از جست‌وجوی نیت مؤلف فراروم تا با خودِ متن درگیر شوم؛ با سازوکار کلام، سکوت‌ها، اضطراب‌ها و مناسبات قدرتی که در زبانش تنیده شده است. شاید باید همه‌ٔ راه‌ها را بروم. نمی‌توان موضوع را جدا از زمینهٔ تاریخی، جنسیتی و گفتمانی‌اش فهمید. نمی‌توانم میدان دانش و قدرت، نهاد، بدن و زمان را از زمینه‌ٔ این دیالوگ جدا بدانم. متن سلامت از اعتمادبه‌نفس و سال‌ها تمرین برآمده است. همان تسلط و انسجامی که راویِ روایتِ دیگر از آن بی‌بهره بود. همین هم از نقاط ترسناک و در عین حال اغواگرِ متن است. 

از سال ۸۸، وقتی بسیاری از ما از دانشگاه رانده شدیم و آکادمیِ موازی شکل گرفت، سپهر روشنفکری ایران، حتی بیرون از آکادمی رسمی، پر بود از مردان؛ از حلقه‌ٔ فرهادپور و مهرگان و فتوره‌چی و نجفی تا اردبیلی و سلامت و شاگردانشان؛ مردانی که ویژگی بسیاری‌شان منبر رفتن‌های مداوم بود. در یکی از همین جمع‌ها فوکو می‌خواندیم و سلامت تفسیرش می‌کرد، و من با خوانش او از بخشی از «مراقبت و تنبیه» زاویه داشتم.

آن زمان تمرکز مطالعاتی‌ام بر مطالعات فمینیستی بود و روانکاوی هم، که حالا حرفه‌ام است، کم‌کم به یکی از علایق جدی‌ام تبدیل می‌شد. گاهی جمع‌خوانی‌ای را ــ که فقط زنان در آن شرکت می‌کردند ــ هدایت می‌کردم؛ اما جمع ما، برخلاف جمع‌‌‌‌های دیگر، فقط یک مفسر نداشت و تفسیر کاری جمعی بود. در خوانش‌مان از برخورد نهادی با بیماران روانی تفاوتی وجود داشت. در وقتِ استراحتِ کلاس، در آشپزخانه مشغول چای بودیم که یکی از شاگردانش ــ که بیشتر به نوچه می‌مانست ــ با لحنی کلافه‌کننده گفت: «سلامت نمی‌فهمد و تو می‌فهمی؟» همین‌قدر سیاه‌وسفید. همین‌قدر فالوسنتریک. اما مسئله را نمی‌شد فقط با عینک فوکو و دلوز به تمامی دید.

از این دست برخوردها در آن فضا کم نبود و ما آن زمان هنوز زبانِ نامیدنِ آن را نداشتیم؛ خودِ این برخوردها شکلی از سازمان‌دهیِ مجددِ قدرت بود، در فضایی مردانه با زبانی مردانه و متکلمانی مردانه. این روزها هم، در فضای پساجنگ، که ضرورت اندیشه‌ورزی بیشتر شده، باز هم در بر همان پاشنه می‌چرخد. باز هم همان صداها بیشتر شنیده می‌شوند. در شگفتم که گویندگان و شنوندگان واقعاً فکر می‌کنند زنان چیزی به فکرشان نمی‌رسد یا چیزی برای گفتن ندارند؟ یا اساساً متوجه این غیاب نمی‌شوند؟

از میان همان دال‌ها، «مراقبت» به متن بازمی‌گردد؛ اما نه مراقبت در امتداد تنبیه و زندان، بلکه مراقبتی که در میدان زنان تحول یافته است؛ ظرفیتی برای نگه‌داشتن، شنیدن، تلاش برای فهمیدنِ آشفتگیِ دیگری، حملِ هم‌زمانِ جزئیات و تناقض‌ها، تغذیه‌کردن، و اساساً تنظیم‌ کردنِ خود با حضور و تجربه‌ٔ دیگری. آن‌چنان‌که نادینگز مراقبت را می‌فهمد: نوعی رابطه؛ توجه کردن به تجربه‌ٔ دیگری و پاسخ دادن به آن. پرسش این است که چه کسی بارِ درونی کردنِ ظرفیت‌های مراقبت را حمل کرده و چه کسی توانسته بدون آن‌ها هم صاحب اقتدار باشد.

باید حواسم باشد پیش از جلسه‌ٔ عصر، تذکرات دکتر زنان را آویزه‌ٔ گوشم کنم و غذای سالم بخورم تا وضعیت هورمونیِ آشفته‌ام، که جنگ هم بر آن بی‌تأثیر نبوده، کمی آرام بگیرد. بسیار دیده‌ام که مردان، در جهان ذهن و کارشان، مجبور نیستند با این پرانتزها مواجه شوند. دست طبیعت بیشتر یارشان بوده، اما معمولاً با نادیده گرفتنِ تفاوتِ این وضعیت، به‌راحتی فاکتور را برای ایگوی خود پیچیده‌اند.

متن سلامت هم انگار چیزی از جنس همین ایگو دارد. هرچند گه‌گاه از ندانستن حرف می‌زند، اما ندانستن او از جنس نظری است، نه از جنس پذیرشِ وجهی از ندانستن درونِ سوژه. متن آن‌قدر منسجم است که چیزی به آن نفوذ نمی‌کند؛ گویی با سوژه‌ای مواجه‌ایم که هنوز به تمامی معمارِ روایتِ خویشتن است و نسبتِ چندانی با وجهِ ناهوشیارِ خود ندارد. حتی وقفه‌اش هم وقفه‌ای در مقام استادی است ــ سلامت اشاره می‌کند که کلاس‌هایش را تا بهمن‌ماه تعطیل کرده ــ و متن دفاعش بیشتر، پیش‌تر و بلندتر از روایتی که او را متهم می‌کند، در فضا طنین انداخته است. بی‌آنکه نیم‌نگاهی انتقادی به ندانستن‌های خودش در فضایی بیندازد که تمامی امکانات دانستن را در آن داشته است. 

همان زمان که بسیاری از شرکت‌کنندگانِ جمع‌خوانیِ مطالعات فمینیستی، از شوقِ آموختن، پای حرف‌های سلامت هم می‌نشستند، پای هیچ‌کدام از این آقایان به آشپزخانه‌ای که ما آنجا می‌خواندیم باز نشد. لابد آن دانشجویان و دوستان و نزدیکان هم در مورد مناسبات قدرت در ارتباط، چیزی به او نگفته‌اند. مادام که سلامت تردید دارد که نهایتاً برای بازاندیشی در مورد آنچه «ماجرا» می‌نامد بالاخره خلوت کرده یا نکرده، ضرورت وجود «دیگران» هم‌ سرانجام احساس می شود.

دیگرانی بودند، سال‌ها پیش هم‌جوار او، کسانیکه می‌توانستند او را در بیرون آمدن از ندانستن‌هایش همراهی کنند. اما او و بسیاری چون او لجوجانه‌ از دانستن سر باز زدند. چند سال بعد، همراه دو دوست، تصادفاً با یکی از همین ایگوهای مسلطِ جریان روشنفکری مواجه شدیم. یکی‌مان در حوزهٔ زیبایی‌شناسی کار می‌کرد، دیگری در فلسفه و ادبیات، و «استاد» پس از چند دقیقه گوش دادن، طبق معمول، شروع به تفسیر همه‌چیز کرد. نوبت من که رسید، قرار بود پس از هایدگر و هگل و مارکس و آگامبن و دلوز و رانسیر و کریستوا و دریدا و بوردیو، روانکاوی هم بی‌وقفه ضمیمه‌ٔ همان اقتدار مصرف‌گرا شود.

مواجهه با متن سلامت، کمتر رویارویی با یک فرد و بیشتر نشانه‌ای از یک فرمِ آشنا از مرد شدن در فضای روشنفکری ایرانی است. متن او هم در چنین فضایی نفس می‌کشد. هرچند نفس نمی‌کشد؛ بی‌وقفه می‌گوید. بسیاری از اتهامات ممکن را پیش‌بینی و خنثی می‌کند. اما بدن ندارد. affect یا تأثر ندارد. در متن، اثری از احساس گناه ــ‌و به تبعِ آن، دستپاچگی و کوتاه کردنِ کلام در وضعیتِ عذرخواهی ــدیده نمی‌شود. شاید برای آنکه گرفتار خجالت نشود، فضا را با کلام پر کرده است. متن بیشتر به اعترافی در خدمتِ بازسازیِ انسجامِ ایگو می‌ماند. انگار نوعی اعترافِ مدرنِ روشنفکرانه و رسانه‌ای است.

در سنت مسیحی، سوژه با اعتراف کردن ــبا آشکار کردن و توضیح دادن‌ــ خود را دوباره در نظمی اخلاقی تقویم می‌کند. این همان چیزی است که فوکو، متفکر محبوب سلامت، روی آن دست می‌گذارد. در جلد اول تاریخ جنسیت ــکه در فارسی به «اراده به دانستن» ترجمه شده‌ــ فوکو تأکید می‌کند که اعتراف به یکی از ارزشمندترین تکنیک‌های تولید حقیقت در غرب بدل شده است. اعتراف اساساً در مناسبات قدرت شکل می‌گیرد؛ کسی می‌گوید و کسی می‌شنود. اعتراف اساساً نامتقارن است. آن‌سوی این وضعیتِ نامتقارن، کدام «دیگری» این متن را وادار به تولید شدن کرده است؟ اخلاقیاتِ اعتباریِ روشنفکرانه یا زنان؟

متن جایی میان میل به توضیح و میل به کنترل گیر کرده است. معلوم نیست مسئله‌ای که متن می‌کوشد به آن بپردازد، بحرانِ مشروعیتِ مردِ روشنفکر است یا آسیبِ زنی که در این میان فرسوده شده است. کنجکاوانه متن را دنبال می‌کنم تا ببینم آیا افشای احساسی‌ای در آن به وقوع خواهد پیوست؟ متن سلامت، در حالی که سوژه‌ٔ اخلاقیِ خود را بازتولید می‌کند، در نهایت چیز زیادی نمی‌گوید. مشخص نیست در آنچه رخ داده، چه وجهی از سوژه از اراده و ایگوی او بیرون زده است؛ چه چیزی در کار بوده که خودِ سوژه را هم غافلگیر کرده؟ خب، کسی هم قادر نیست خودش را رمزگشایی کند. آدمی همواره در نقطه‌ٔ کورِ خودش ایستاده و نیازمندِ دیگری است.

همین‌طور که وارد جلسه با سوپروایزرم می‌شوم، فکر می‌کنم آیا این مردان هم ناظر، معلم یا راهنمایی دارند؟ زیاد پیش می‌آید که در جلسه‌هایمان بکوشیم وجهی از قصه‌ٔ زنی را که در رابطه‌ای آسیب دیده یا فرسوده شده بشکافیم تا نقشِ ناهوشیارِ او را در آن دینامیک رمزگشایی کنیم. اما در عین حال، هم من و هم سوپروایزرم هنوز تا حدی درگیر دینامیک‌های به‌ حاشیه‌رانده‌شدن هستیم.

در کنگره‌ٔ بین‌المللی لکان در سال ۲۰۲۴، صحنهٔ اصلی، میدان مردان سفیدِ میانسال بود. آن زمان جلسات من پر بود از پس‌لرزه‌های زن، زندگی، آزادی؛ چیزی که در برخی واقعاً انقلابی برپا کرده بود و در برخی نه. استاد و سوپروایزرم هم در حاشیه، نوشته‌های تأثربرانگیز و آموزنده‌شان را ارائه دادند. باید یادم بماند ببینم امسال چند نفر از سخنرانان اصلی زن هستند. 

در ایران، عموم مراجعه‌کنندگان و درمانگرانِ روان‌درمانی و روانکاوی زن هستند، مثل اکثر جاهای دنیا. می شود این‌طور نتیجه گرفت که مواجهه با ناهوشیار بیشتر مسئله‌ٔ زنان است. یا شاید مردها چندان لزومی برای مواجهه با آن نمی‌بینند. همین ندیدنِ لزوم، خود محل مهمی برای بازاندیشی است.

زاویه‌ای که سلامت کم دارد، همان انقلابی است که در سال ۱۹۰۵ معرفی شد: ناهوشیار. لکان بعدها این ایده را بسط داد؛ سوژگی اساساً حاصلِ خط‌خوردگی است. سوژه منقسم است، پس به تمامی به خود آگاه نیست. شاید بتوان یک قدم پیش‌تر گذاشت و سوژگی را به همان وضعیتِ ناهوشیارِ سوژه اطلاق کرد که گاه ناگهان بیرون می‌جهد. سوژهٔ روانکاوی اساساً سوژه‌ای ضربان‌مند است؛ سوژه‌ای که گاه از خلالِ لغزش، لکنت، تکرار، شرم یا symptom ظاهر می‌شود و چیزی از او بیرون می‌جهد که دیگر در تملکِ روایتِ آگاهانه‌اش نیست. 

شاید وقایعی که بهانهٔ تولیدِ متن بوده‌اند از جنس همین بیرون‌زدگی‌ها باشند. خودِ متن هم اشاره می‌کند که این وضعیت در دلِ فضای مردسالار سنتز شده است، اما نسبت به وضعیتِ ناهوشیارِ «مرد شدن» در فضای مردسالار بی‌اعتنا می‌ماند. مدام از «عملکرد» و «رفتار» حرف می‌زند و انگار دقیقاً همین‌جاست که کمی دستپاچه می‌شود.

در میانِ نکرده‌ها، به «خاموش نکردن» صدای زنان اشاره می‌کند. اینجا دیگر واقعاً کلافه‌کننده است. درست است که صدای زنان شنیده نمی‌شود و جریان مردانه‌ٔ روشنفکری ایرانی سال‌هاست در شنیدنِ آن بی‌تحمل و بی‌تمرین است، اما حتی فضاهایی بسیار سرکوبگرتر از این هم نتوانسته‌اند آن را خاموش کنند. آن شکاف هم پیدا می‌شود: آنجا که، پس از حرف‌های بسیار، متن ادعا می‌کند که زنان «حساسیت‌های جدید» تولید کرده‌اند. تولید؟ انگار پیش از این چیزی وجود نداشته و حالا ناگهان پدید آمده است؛ و آدمی در موقعیتِ سلامت فقط از آن بی‌خبر مانده بوده. 

اینجا باید شهادت بدهم که بیش از یک دهه پیش هم این حساسیت‌ها در فضای زنان ایران وجود داشت و شخصِ سلامت هم مواجهه‌های جدی‌ای با آن داشت. این حساسیت‌ها تولید نشده‌اند. وجود داشتند، اما کنار زده می‌شدند، یا نامی نداشتند. احساس می‌شدند، اما نشنیده گرفته می‌شدند. زنان زبانِ توصیفِ آنچه زندگی را علیه‌شان سازمان‌دهی می‌کرد از طریق شنیدنِ یکدیگر، در جهانی که کسی آن‌ها را نمی‌شنید، پیدا کردند و بازو در بازوی هم بافتند تا به سدِ اندیشه و زبان بکوبند و آن را بشکافند؛ تا بالاخره، بالاخره، بشنوید. و هنوز نامِ آن را، به سنتی مردانه، «حساسیت» بگذارید.

در میان روایتِ راوی و دفاعیه‌ٔ سلامت، آنچه من فهمیده‌ام این است که رابطه‌ای ــ‌یا رابطه‌هایی‌ــ در فضایی غیرشفاف، از منظرِ شکل و تعریفِ رابطه، شکل گرفته که در آن زنان از نظر روانی فرسوده شده‌اند. وضعیتِ تهی از شفافیت، امکانِ انتخابِ زنان را محدود می‌کند، آنان را به‌ شکلی ناهوشیار واردِ دینامیک‌های اغوا و قدرت کرده و در سطحی عینی، ممکن است مخاطراتِ سلامتِ جنسی ایجاد کند.

لاک‌هایم خشک شده‌اند. چای می‌ریزم و یادداشتِ حسام حسین‌زاده را می‌خوانم. سعی کرده این پرونده را از منظرِ تطبیقیِ حقوقی، در نسبت با قوانینِ کشورهای توسعه‌یافته، بازسازی کند و مجازاتِ احتمالیِ آن را حدس بزند. منظرِ حقوقی از جهاتِ بسیاری راه‌گشاست، اما حقوق هم اغلب زبانِ مردانه‌ای دارد. نکتهٔ غایب در این فضا، زیست‌جهانِ زنان ایرانی و افغانستانی است؛ در جایی که نهادهای آموزش و سلامتِ روانی و جنسی هنوز مستقر نیستند و فضا آکنده از ناامنی است. بخشی از این ناامنی را زنان و مردان با هم تجربه می‌کنند، اما بخشی مختصِ زنان است. تصور اینکه فردی با دانش سلامت نسبت به این وضعیت شناخت نداشته باشد، ساده نیست. شاید چیزی عمیق‌تر در مبهم نگه داشتن مرزهای رابطه در کار است. شاید هم بتوان پرسش را این‌طور طرح کرد: کارکردِ این ابهامِ مرزی، برای کسی که واضعِ ابهام بوده، چه بوده است؟

دیگر صدای بدنم درآمده است. باید سریع خودم را به آشپزخانه برسانم. از آن جمعِ کنجکاوِ آشپزخانه، چند نفری ادامه دادند. خواندند و آموختند و حالا هرکدام روی موضوعی کار می‌کنند. از این زن‌ها کم نمی‌شناسم؛ زن‌هایی که امروز در جایی از دنیا پژوهش می‌کنند و هنوز کسی نظرشان را نمی‌پرسد. در سپهر عمومی ردی از آن‌ها پیدا نیست. چهارده سال پیش، اگر سلامت توانسته بود روی یکی از صندلی‌ها، کنارِ بقیه، در آشپزخانه بنشیند ــ‌نه روی تک‌صندلیِ جلوی جمع‌ــ یا اگر در نشست‌هایش گاهی هم روبه‌رویش اندیشمند یا پژوهشگر زنی قرار می‌گرفت، شاید در مراقبت هم تمرین‌‌کرده و ماهر بود. 

منبع تصویر: André Brouillet

مطالب مرتبط