دیدبان آزار

نگاهی به کتاب «زنان ما در میدان» اثر زهرا هانکر

ژورنالیسم زیسته زنان در برابر جنگ، استعمار و مردسالاری

نویسنده: سوما نگهداری‌نیا

زهرا هانکر، روزنامه‌نگار و نویسنده لبنانی-بریتانیایی است که در حوزه مستندنگاری و ژورنالیسم خاورمیانه کار می‌کند و تمرکز اصلی‌اش بر تقاطع سیاست، فرهنگ و جوامع در حال گذار است. هانکر فارغ‌التحصیل مقطع کارشناسی ارشد در رشته روزنامه‌نگاری از دانشگاه کلمبیا است و به‌عنوان روزنامه‌نگار، تجربه‌ کار با رسانه‌هایی چون بلومبرگ، نیویورک تایمز، لس‌آنجلس تایمز و بی‌بی‌سی را داشته و پیش از آن‌‌که با کتاب «زنان ما در میدان» به شهرت برسد، به‌دلیل گزارش‌های تحقیقی‌اش درباره مسائل اقتصادی و اجتماعی جوامع عربی شناخته می‌شد.

با این حال در میان آثار هانکر، کتاب «زنان ما در میدان» جایگاهی نمادین و مرکزی دارد، و نقطه عطفی در کارنامه او محسوب می‌شود؛ زیرا هانکر در اینجا از نقش یک گزارشگر تک‌صدا فراتر رفت و در مقام یک «گردآورنده روایت» ظاهر شده است. او با این کتاب توانست جریانی را در ژورنالیسم جنگ نمایندگی کند که به جای نگاه از بیرون، بر «دانش بومی» و «تجربه زیسته» تأکید دارد و بسیاری از منتقدان این اثر را مانیفستِ نسل جدیدی از زنان روزنامه‌نگار عرب می‌دانند که آگاهانه علیه کلیشه‌های شرق‌شناسانه در ژورنالیسم شوریده‌اند.

کتاب «زنان ما در میدان»[1] نخستین‌بار در آگوست ۲۰۱۹ توسط انتشارات پنگوئن در ایالات متحده و انتشارات هارویل سکر[2] در بریتانیا منتشر شد. این اثر که بلافاصله مورد توجه محافل ادبی و خبری قرار گرفت، محصول دغدغه‌ زهرا هانکر برای گردآوری صداهایی بود که در دهه‌ پرآشوب پس از بهار عربی، از درونِ میدان گزارش می‌دادند. کتاب مجموعه‌ای از جستارهای ۱۹ روزنامه‌نگار و نویسنده زن عرب است که از نقاط مختلف خاورمیانه و شمال آفریقا روایت می‌کنند و در اصل، طیفی متنوع از تجربه‌های زیسته را دربر می‌گیرد؛ از خبرنگارانی که در بطن جوامع خود و در دل بحران‌ها باقی مانده‌اند تا روزنامه‌نگارانی در دیاسپورا که میان فضاهای رسانه‌ای غرب و زادگاه‌های درگیر جنگ در رفت‌وآمد بوده‌اند و این تنوع جغرافیایی و موقعیتی، بیش از آنکه صرفاً نقشه‌ای از بحران‌های منطقه ارائه دهد، نشان‌دهنده‌ تکثر موقعیت‌های معرفتی در روایت جنگ است. درنتیجه، کتاب نه به‌عنوان بازنمایی یک «خاورمیانه‌ واحد»، بلکه به‌عنوان مجموعه‌ای از صداهای ناهمگون و گاه متعارض عمل می‌کند که هر یک از زاویه‌ای متفاوت، تجربه‌ جنگ، انقلاب و فروپاشی را صورت‌بندی می‌کنند.

کتاب «زنان ما در میدان» فراتر از یک آنتولوژی مطبوعاتی، مانیفستی در باب بازپس‌گیری روایت در جغرافیایی است که همواره سوژه نگاه شرق‌شناسانه و تقلیل‌گرایانه‌ غرب از شرق بوده است. هانکر در این اثر، ۱۹ روزنامه‌نگار و نویسنده زن عرب را گرد هم آورده تا به پرسشی بنیادین پاسخ دهند: وقتی نیمی از بدنه جامعه که بیشترین آسیب را از جنگ می‌بیند، خود راوی صریح آن می‌شود، چه تغییری در درک ما از حقیقت رخ می‌دهد؟ اهمیت این نگاه در ژورنالیسم جنگ نه‌تنها در تغییر سوژه، بلکه در تخریب ساختار قدرت رسانه‌های جریان اصلی نیز نهفته است. هانکر معتقد است که حضور زنان بومی در خط مقدم، نگاه را از «استراتژی‌های نظامی مردانه» به «پیامدهای انسانی ماندگار» تغییر می‌دهد، چرا که در ژورنالیسم کلاسیک غربی، جنگ اغلب در تعداد کشته‌ها و پیشروی تاکتیک‌های نظامی صورت‌بندی می‌شود، اما در این کتاب، جنگ یک پدیده اجتماعی، درونی و درگیر با زندگی است. این زنان در میدان‌های جنگ، لایه‌هایی از واقعیت را گزارش می‌دهند که به دلیل تفکیک جنسیتی در جوامع سنتی، از دید خبرنگاران مرد پنهان می‌ماند؛ آن‌ها به «اندرونی»ها دسترسی دارند، جایی که تاریخ واقعی جنگ در میان اضطراب‌های بی‌پایان برای حفظ جان و کرامت انسانی روایت می‌شود.

هانکر در تنظیم این مجموعه، جستارها را در قالب بخش‌هایی موضوعی سامان داده است که می‌توان آن‌ها را به‌مثابه نوعی مسیر مفهومی برای درک تجربه‌ جنگ و پیامدهای آن خواند. این بخش‌ها را که در ساختار رسمی کتاب با عناوینی چون «تغییر»، «بازپس‌گیری»، «شورش»، «تبعید»، و «انتقال» مشخص شده‌اند می‌توان به‌صورت تحلیلی، همچون مراحلی در گذار از مواجهه اولیه با بحران تا بازسازی هویت در نظر گرفت. در این خوانش، جستارها از لحظه‌ فروپاشی نظم پیشین و مواجهه با واقعیت جدید آغاز می‌شوند، کم‌‌کم به تلاش برای بازپس‌گیری صدا و فضاهای اجتماعی توسط این زنان می‌رسند، و سپس به رویارویی مستقیم با اشکال مختلف قدرت، سیاسی، نظامی یا ایدئولوژیک می‌پردازند. در ادامه، تجربه‌ تبعید و گسست از وطن به‌عنوان یکی از پیامدهای بنیادین جنگ مطرح می‌شود و در نهایت، وضعیت تعلیق و «انتقال» به‌عنوان مرحله‌ای ناتمام و گشوده به آینده ظاهر می‌شود.

این ساختار، بیش از آنکه صرفاً تقسیم‌بندی موضوعی باشد، نشان می‌دهد که برای این نویسندگان، روزنامه‌نگاری نه یک کنش صرفاً حرفه‌ای، بلکه فرآیندی زیستی، عاطفی و در حال تحول است که با تجربه‌ شخصی آن‌ها از جنگ، مهاجرت و بازتعریف هویت درهم‌تنیده است. در میان جستارهای این مجموعه، روایت‌های فردی نویسندگان، یکی از مهم‌ترین نقاط قوت کتاب به شمار می‌آید؛ با این حال، آنچه این روایت‌ها را از گزارش‌های صرفاً خبری متمایز می‌کند، نه‌تنها موضوع آن‌ها، بلکه نحوه‌ صورت‌بندی تجربه نیز هست.

هنا علام[3] روایت خود را از عراقِ پس از ۲۰۰۳، از موقعیتی آغاز می‌کند که در آن، نه‌تنها خبرنگار جنگ، بلکه مترجم یک جهان برای مخاطبی است که پیشاپیش تصویری کلیشه‌ای از آن دارد. در تحریریه‌های آمریکایی، از او انتظار می‌رود که «زن عراقی» را توضیح دهد، گویی این هویت یک امر یکدست و قابل خلاصه‌‌شدن است و در طول روایت، این انتظار به‌تدریج به موضوع اصلی متن تبدیل می‌شود: او نشان می‌دهد که چگونه خبرنگار بودن، برای یک زن عرب، همزمان به معنای گزارش‌دادن و مقاومت در برابر چارچوب‌های تحمیلی است و توضیح می‌دهد برای یک زن خبرنگار عرب، جنگ فقط در میدان رخ نمی‌دهد، بلکه در زبان و بازنمایی نیز جریان دارد، جایی که او باید دائماً با تصویر از پیش ساخته‌شده‌ «دیگری» مقابله کند:

وقتی در مقابل مخاطبان غربی درباره سال‌های فعالیتم به عنوان خبرنگار روزنامه «مک‌کلاچی» در جنگ عراق صحبت می‌کنم، کسی حتماً می‌پرسد: «زن بودن در آنجا چطور بود؟» وقتی این سوال را می‌شنوم، چهره‌هایی را می‌بینم: بان، شذی، سحر، فاتن، هدی، علاء، جنان، رغد. به بخش‌هایی از عراق فکر می‌کنم که آن‌ها و بسیاری از زنان دیگر به من نشان دادند؛ فضاهایی که ورود همکاران مرد من به آن‌ها ممنوع بود. آشپزخانه‌هایی که در آن‌ها غذا بدون برق آماده می‌شد. اتاقی با حفره ناشی از خمپاره در سقف. سال‌ها خون‌ریزی، جمعیتی را برای عراق به جا گذاشته بود که بیش از نیمی از آن زن بودند؛ بسیاری از آن‌ها سرپرست خانوار بودند، زیرا مردان‌شان کشته، مفقود یا تبعید شده بودند. وقتی در سخنرانی‌های عمومی «مسئله زن» مطرح می‌شود، من اهمیت پوشش داستان‌های زنان را با یادآوری «ریاضیات هولناک بمب‌گذاری‌های خودرویی» توضیح می‌دهم.

در اوج جنگ‌های فرقه‌ای در سال ۲۰۰۶، بمب‌گذاری‌های خودرویی آنقدر عادی شده بود که ما گزارش‌دادن درباره آن‌ها را متوقف کردیم، مگر اینکه ۲۰ نفر یا بیشتر کشته می‌شدند. برای یک سال، زحمت تنظیم‌کردن زنگ ساعت را هم به خود نمی‌دادم، چون می‌دانستم هر صبح با صدای مهیب یک انفجار بیدار خواهم شد. غیرمعمول نبود که آمار روزانه تلفات بمب‌گذاری‌ها به ۸۰ نفر یا بیشتر برسد. از آنجایی که اهداف اصلی ساختمان‌های دولتی و پلیس بودند، اکثریت قاطع تلفات را مردان تشکیل می‌دادند. یک لحظه به این اعداد فکر کنید: ۸۰ مرد کشته‌شده یعنی ۸۰ بیوه جدید و ده‌ها کودک که تازه یتیم شده‌اند. هرروز. این بدان معنا بود که هر هفته بیش از ۵۰۰ زن عراقی ناگهان به تنها نان‌آوران خانواده‌هایشان تبدیل می‌شدند، ویرانی‌های درونی خود را کنار می‌گذاشتند تا شکم فرزندان‌شان را سیر کنند و به آن‌ها سرپناه بدهند. آن‌ها طلاهای عروسی خود را می‌فروختند تا نان بخرند. آن‌ها روی دوش خانواده‌های پرجمعیتی که آن‌ها را پذیرفته بودند، احساس سنگینی می‌کردند.

در اوج ناامیدی، برخی زنان وارد ازدواج‌های موسوم به «ازدواج موقت» می‌شدند که قرار نبود طولانی باشد. در واقع، این ازدواج‌ها تن‌فروشی با یک لایه نازک مذهبی بود: مردانی که پول اضافی داشتند، در ازای رابطه جنسی به زنان پول می‌پرداختند، اما چون زوج از نظر فنی «متاهل» بودند (هرچند کوتاه)، این توافق بر اساس برخی احکام اسلامی شیعه، مشروع تلقی می‌شد. بیوه‌ای به نام نسرین به من گفت وقتی قرارداد ازدواج موقت را در ازای ۱۵ دلار در ماه به اضافه مواد غذایی و لباس برای پنج فرزندش امضا می‌کرد، دستانش می‌لرزید و صورتش از شرم سرخ شده بود. نسرین گفت: «پسرم مرا زنی بد و فاحشه خطاب می‌کند. فرزندانم نمی‌دانند که من این کار را به خاطر آن‌ها انجام دادم.»

حتی با وجود این‌که چندین خبرنگار زن، عراق را پوشش می‌دادند، یک درک نانوشته وجود داشت که اگر بیش از حد در زندگی زنان عمیق می‌شدی، خطر این وجود داشت که برچسب «ضعیف» بخوری یا نکته اصلی را از دست بدهی. و از نظر همکاران مرد من، نکته اصلی نبرد بود، «بنگ‌بنگ» (صدای شلیک) به زبان عکاسان جنگ. هرگز سوزش حرف یکی از همکاران مرد‌ام را فراموش نمی‌کنم که وقتی به او درباره مطلبی که در مورد غیرنظامیان می‌نوشتم، گفتم، آه بلندی کشید و گفت: «اوه، هانا و PIPS او.» این مخفف به گفته او به معنای «داستان‌های غم‌انگیز مردم بیچاره عراق» (Poor Iraqi People Stories) بود. PIPS واقعیت تیره جنگ را به تصویر می‌کشید، اما خود زنان را نه، حداقل نه به‌صورت سه‌بعدی. در میان آن کشتار بی‌وقفه، من به‌ندرت درباره اینکه زنان عراقی چقدر می‌توانند شوخ، شیرین یا آسیب‌پذیر باشند، می‌نوشتم. این‌ها خاطرات خصوصی من بودند که در قلبم نوشته شده بودند، نه در دفترچه‌ام، و همان‌هایی هستند که راحت‌تر از هر گزارشی که با تاریخ بغداد منتشر کردم، به یاد می‌آورم…

***

لینا عطاالله[4] در روایت خود از اعتراضات مردم مصر در میدان تحریر، نه صرفاً ثبت یک انقلاب، بلکه تجربه‌ بدن‌مند و حضور در میدان اعتراضات را توصیف می‌کند. او توضیح می‌دهد که چگونه بدن او، پیش از هرچیز، به‌عنوان یک «بدن زنانه» در این میدان خوانده می‌شده، بدنی که حضورش در خیابان، خود نوعی تخطی از نظم اجتماعی محسوب می‌شود و در ادامه، این تجربه‌ به فضای خصوصی زندگی‌اش کشیده می‌شود. لینا توضیح می‌دهد که گزارش‌گری از میدان اعتراضات مردمی مصر چطور رابطه‌ با پدرش را، که زمانی مبتنی بر نزدیکی و اعتماد بود، در مواجهه با انتخاب‌های حرفه‌ای‌اش دچار تنش می‌کند. در نهایت روزنامه‌نگاری به فرآیندی بدل می‌شود که نه‌تنها واقعیت بیرونی را ثبت می‌کند، بلکه موقعیت او را در ساختارهای قدرت، در خانواده و جامعه، بازتعریف می‌کند:

همزمان با اینکه فعالیت‌های «بهار عربی» به سیاست هویت نزدیک‌تر می‌شد، من ترجیح دادم خودم را با کسانی هماهنگ کنم که خواستار حقوق اولیه انسانی و به‌ویژه حق دسترسی به منابع بودند. من مدام به خودم یادآوری می‌کردم که وقتی «محمد بوعزیزی» در دسامبر ۲۰۱۰ در سیدی بوزید (یک روستای تونسی) خودش را به آتش کشید و جرقه‌ انقلاب‌های بزرگی را با خاکسترش زد، او برای حق نوشیدن آبجو نمی‌جنگید. او غرق در بدهی بود، چون اجازه نداشت محصولاتش را در خیابان‌های شهر بفروشد و هیچ راه دیگری برای اشتغال نداشت. سال‌های اولیه فعالیت من با جنبش ضدجنگ در پی تهاجم آمریکا به عراق مشخص شده بود؛ کشوری که سایه‌ای از یک سرزمین غرق در نزاع‌های فرقه‌ای را پشت سر گذاشته بود. سرنوشت مشابهی بعدها در سوریه رقم خورد. در اوایل سال ۲۰۱۱، زمانی که قیام به یک درگیری مسلحانه تبدیل شد، من آنچه را که در میدان می‌گذشت با همراهی یک تیپ انقلابی چندفرقه‌ای در حلب پوشش دادم. در آنجا، مردم برای کرامت و آزادی می‌جنگیدند، نه برای پیروزی یک فرقه بر فرقه دیگر.

اما حقیقت دیگری هم وجود داشت که باید با آن روبه‌رو می‌شدیم؛ حقیقتی خفقان‌آور که نمی‌شد با انکار سادهِ سیاست هویت نادیده گرفت. تحریریه‌ای که من رهبری می‌کردم قبلاً به عنوان فضایی تحت مدیریت ویراستاران زن تثبیت شده بود و «فرج» سردبیر مؤسس آن بود. با این حال، این بخشی از یک سازمان رسانه‌ای بزرگتر بود که ساختار قدرت در آن سنتی‌تر ساخته شده بود و مردان اکثر قدرت را در دست داشتند. برای بسیاری از آن‌ها، تحریریه ما بی‌اهمیت بود، شاید به این دلیل که ما کم‌تجربه‌تر بودیم، ما بیشتر روزنامه‌نگاران جوان را جذب کرده بودیم. یک افشاگری یا یک خبر اختصاصی از تحریریه ما توسط مقامات بالا جدی گرفته نمی‌شد و روش متفاوت ما در تولید محتوا، روشی که مبتنی بر داستان‌گوییِ کمتر سنتی، نوآورانه‌تر، تجربی، غافلگیرکننده و گاهی هنری بود، مورد تمسخر قرار می‌گرفت. من آنقدر وقت صرف کرده بودم تا از زنانگی‌ام دوری کنم که در ابتدا در اتصال این نقطه‌ها به هم شکست خوردم.

سه سال بعد، من با نوعی بیداری که از کتاب‌های فمینیستی، سالن‌های نمایشگاه و گفتگوهای زنانه در اتاق‌های نشیمن به‌دست آورده بودم، تحریریه «مدی مصر» را پایه گذاشتم. از همکارم «نایره انتون» و سایر همکاران، درباره «اینترسکشنالیتی» (Intersectionality یا تقاطع‌گرایی) یاد گرفتم؛ چارچوبی که تجزیه و تحلیل می‌کند چگونه نهادهای مختلف قدرت می‌توانند با هم همپوشانی داشته باشند. ما توانستیم از این چارچوب به‌عنوان ابزاری برای بررسی داستان‌ها از دریچه جنسیت استفاده کنیم، به جای اینکه فقط روی خودِ جنسیت تمرکز کنیم. ما به‌عنوان مثال، با نهادهای دولتی درگیر شدیم و بررسی کردیم که چگونه تفاوت‌های طبقاتی، میزان کنترلی را که آن نهادها بر مردم اعمال می‌کردند، تغییر می‌دهد. سوالاتی از این دست پرسیدیم: چگونه و چرا همجنس‌گرایان طبقات مختلف اجتماعی توسط دولت به‌طور متفاوتی هدف قرار گرفته‌اند؟ طبقه چگونه در تجربیات زنان هنگام سقط‌جنین تداخل ایجاد می‌کند؟ یاد گرفتم که در پوشش خبری به مسائل جنسیتی در تمام زمینه‌ها بپردازم؛ سوالاتی که گاهی مستقیم و گاهی زیرکانه بودند. نگاه‌کردن از دریچه جنسیتی به‌معنای روش‌های مقابله و مقاومت مردم در مواجهه با اقدامات بی‌سابقه ریاضتی و مشکلات اقتصادی چه معنایی دارد؟ چه نوع امکاناتی در میان نقش‌های جنسیتی و ساختارها در این تلاش‌ها برای بقا ظاهر می‌شود؟

***

در روایت دیگری به قلم اسماء الغول[5] از غزه، مخاطب با توصیف لحظه‌هایی روبه‌رو می‌شود که در آن‌ها مرز میان خبرنگار و انسان (زن در مقام مادر) فرو می‌ریزد. او از لحظه‌ایی گزارش می‌دهد که در میان صحنه‌های بمباران، با مادری مواجه می‌شود که فرزندش را در آوارها جست‌وجو می‌کند؛ صحنه‌ای که او دیگر نمی‌تواند آن را با فاصله حرفه‌ای ثبت کند. در این روایت، اسما به‌‌صراحت از ناتوانی در حفظ «بی‌طرفی» می‌گوید. و توضیح می‌دهد که چگونه تجربه جنگ، او را به نقطه‌ای می‌رساند که در آن، واکنش عاطفی نه یک ضعف، بلکه بخشی از، به زعم او، حقیقت میدان جنگ است و نوشتن برای او، تلاشی است برای ثبت همین درهم‌ریختگی غیر‌قابل تفکیک:

در اول اوت ۲۰۱۴، آنچه «جمعه سیاه» نامیده شد، در رفح رخ داد. پس از مفقود‌شدن یک سرباز اسرائیلی، ارتش اسرائیل جهنمی را در رفح به پا کرد. من تنها روزنامه‌نگاری بودم که توانستم در آن هرج‌ومرج به رفح برسم. جاده‌ها بسته بود و آمبولانس‌ها هدف قرار می‌گرفتند. وقتی به بیمارستان کویتی رسیدم، صحنه‌ای را دیدم که هرگز از ذهنم پاک نمی‌شود. به دلیل پرشدن سردخانه‌ها، اجساد را در یخچال‌های بستنی و میوه نگه می‌داشتند. نوزادی را دیدم که لباس صورتی زیبایی به تن داشت و انگار خواب بود؛ نامش «رزق ابوطه» بود. مادرش با التماس به من نگاه کرد و پرسید: «او زنده است، نه؟ فقط بیهوش شده، درست است؟» من به چشمانش نگاه کردم. در آن لحظه من دیگر آن خبرنگار سرد و حرفه‌ای نبودم؛ من یک مادر بودم. نتوانستم دروغ بگویم. فقط سرم را پایین انداختم. فریاد آن زن وقتی فهمید نوزادش مرده است، هنوز هم شب‌ها مرا از خواب بیدار می‌کند.

فردای آن روز، در حالی که در دفتر کارم مشغول تدوین گزارشِ فاجعه رفح بودم، پیامی دریافت کردم که دنیای مرا ویران کرد. یکی از همکارانم پرسید: «اسماء، شنیدی که خانه عمویت در اردوگاه الشاطئ بمباران شده؟» نفسم بند آمد. من تمام روز را از مرگِ غریبه‌ها نوشته بودم، غافل از اینکه مرگ به خانه خودمان آمده است. نُه نفر از اعضای خانواده‌ام در یک لحظه کشته شدند. عمویم اسماعیل، همسرش، پسرانش و نوه‌های کوچکش. آن‌ها فقط دور هم نشسته بودند تا افطار کنند. به سمت سردخانه دویدم. دیدن نام‌‌های خانوادگی‌ات روی کیسه‌های سفیدِ اجساد، حسی از فروپاشی مطلق است. عمویم مرد صلح‌جویی بود که هیچ ارتباطی با سیاست نداشت. در آن لحظه، من از روزنامه‌نگاری متنفر شدم. از کلمات متنفر شدم. احساس کردم تمام گزارش‌های من هیچ ارزشی ندارند، اگر نمی‌توانند خانواده خودم را نجات دهند. من از نوشتن ایستادم، اما فقط برای چند ساعت؛ چون باید داستان آن‌ها را هم به گوش دنیا می‌رساندم. نگاه‌کردن به گذشته، مثل راه رفتن روی شیشه‌های شکسته است. در سال ۲۰۱۶، دیگر توان ادامه‌دادن نداشتم. نه به‌خاطر ترس از مرگ، بلکه به‌خاطر خستگیِ روح. نمی‌خواستم فرزندانم در این چرخه بی‌پایانِ خشونت بزرگ شوند. به فرانسه نقل مکان کردم.

حالا در پاریس، من یک پناهنده هستم، یک مادر مجرد و زنی که سعی می‌کند با تکه‌های شکسته هویتش کنار بیاید. من مدام میان نقش‌هایم در نوسان بوده‌ام: روزنامه‌نگاری که باید حقیقت را بگوید، دختری که خانواده‌اش را از دست داده، و مادری که باید برای فرزندانش پناهگاه باشد. شروع دوباره در سی‌و‌چند سالگی، با زبانی جدید و در فرهنگی غریب، دلهره‌آور است. سوالاتی که در ابتدا پرسیدم هنوز با من هستند. اما شاید نوشتن این کلمات، تلاشی است برای پیوند‌زدن دوباره آن «اسماءِ» روزنامه‌نگار با این «اسماءِ» مادر. من هنوز در میان انفجارها هستم، اما این بار انفجارها درونی هستند. من به نوشتن ادامه می‌دهم، زیرا این تنها راهی است که بلد هستم تا با آن زنده بمانم و به فرزندانم نشان دهم که حقیقت، حتی در تبعید، ارزش جنگیدن دارد.

***

روایت زینا ارحاییم[6] حول محور نبرد برای حفظ هویت و عاملیت زنانه در متن جنگ و افراط‌گرایی شکل می‌گیرد. او از شکاف عمیق میان خودِ واقعی‌اش و نقشی که برای بقا مجبور به بازی در آن است، می‌گوید؛ جایی که برای تداوم روزنامه‌نگاری، ناچار به پذیرش پوشش تیره و قالب «حرمه» (زن مطیع) می‌شود. زینا نشان می‌دهد که چگونه بمب‌های بشکه‌ای و نظام نظارتیِ مردسالار، او را به سمت خودسانسوری سوق داده و مجموعه‌ای از گزارش‌های «غیرقابل‌انتشار» را بر جای گذاشته است. با این حال، او از امتیاز زن‌بودن برای نفوذ به فضاهای زنانه و ثبت روایت‌های نادیده استفاده می‌کند. این متن، داستان روزنامه‌نگاری است که به جای فاصله‌گرفتن از سوژه، با گوشت و پوست خود میان آن‌ها زندگی کرده و نوشتن را راهی برای مبارزه با کلیشه‌ «زن به‌عنوان قربانی» می‌داند:

فکر می‌کردم شاید بتوانم از این جنگ جان سالم به در ببرم و سالم از آن بیرون بیایم. و اگر چنین شود، تمام تلاشی که برای حفظ زیبایی پوستم کرده‌ام ارزشش را خواهد داشت. می‌خواهم عمر طولانی داشته باشم و درباره آنچه دیده‌ام بنویسم تا هیچ‌کس آن‌چه اینجا رخ داده را فراموش نکند. و می‌خواهم پوستی نرم و بدون چین‌وچروک هم داشته باشم. در آن سال‌ها، بشکه‌های انفجاری بی‌محابا با زندگی من بازی می‌کردند. رژیم در سال ۲۰۱۶ تمام راه‌های ورودی به شهر را قطع کرد و عملاً محاصره‌ای که در راه بود را پیش‌نمایش داد و مانع ورود غذا، تجهیزات پزشکی و سوخت شد. (در آن زمان، محمود یک موتور خرید تا مصرف سوخت را کاهش دهد، چون سوخت کمیاب و گران شده بود. او دائماً آرزوی خوردن میوه و سبزیجات داشت، چون از خوردن غذای کنسروی خسته شده بود.) اما من درگیر نبردی متفاوت بودم؛ نبردی درونی. زینا چه کسی بود؟ آیا زینا همان زن مطیع، وابسته و با پوشش ساده بود که برای مهمان‌هایش در دیگ‌های بزرگ غذاهای خوشمزه می‌پخت؟ یا زینا آن زن قدرتمند، پرمشغله و تنهایی بود که با تبدیل‌شدن به اولین خبرنگار زن، جامعه اطرافش را به چالش کشید؟

سرسختی و تاب‌آوری برای اکثر زنان سوری که می‌شناسم غیرعادی نیست، به خصوص کسانی که مثل من از جوامع بسته می‌آیند. ما سنت‌هایی را که با آن‌ها بزرگ شده‌ایم به چالش می‌کشیم. ما طوری تربیت شده بودیم که باور کنیم نباید چیزی جز موجوداتی زنانه، دوست‌داشتنی و وابسته باشیم. حتی به ما حس گناه می‌دادند که چرا در خیابان‌های زادگاهمان مورد آزار قرار می‌گیریم. پس از اینکه تصمیم گرفتم علیه جامعه مردسالاری که در آن زندگی می‌کردم طغیان کنم، باید با عواقب شورش خود روبه‌رو می‌شدم. تهدیدها زیاد بود: «به جهنم خواهی رفت»، «مطمئناً ترشیده خواهی شد»، «آبروی خانواده را خواهی برد و افتخار ما را نابود خواهی کرد»، «تو باعث شرمساری شهر ادلب خواهی شد.» این‌ها برخی از نگرش‌هایی بود که باید با آن‌ها می‌جنگیدم. من تمام گناهانی را که ممکن بود در چنین منطقه جنگی وحشتناکی مرتکب شد، مرتکب شده‌ام. من یک سوری هستم؛ زنی که در مردانه‌ترین فضاها زندگی کرده؛ روزنامه‌نگاری در سرزمین جنگ‌سالاران؛ یک سکولار که میان انواع مختلف تندروها و جهادی‌های خارجی زندگی کرده؛ و مدافع حقوق بشر میان جنایتکاران جنگی. برخی ادعا می‌کردند که برای طرف دیگر می‌جنگند و برخی ادعای آزادی‌خواهی داشتند. ترکیب تمام این‌ها به این معنی بود که من از ترورشدن توسط تندروها بسیار بیشتر از کشته‌شدن تصادفی توسط ارتش سوریه می‌ترسیدم. من یک هدف «عالی» بودم، کسی که یک جنگجو به کشتنش افتخار می‌کرد. پس از قتل من، قاتل جایش در بهشت تضمین می‌شد، جایی که دختران زیبارو به او هدیه داده می‌شدند. آن‌ها یک میهن‌پرست مغرور می‌شدند، چون صدایی را که تصویر سوریه اسد را تهدید می‌کرد، حذف کرده بودند....در هر حال باید بین آزادی و توانایی ادامه کارم در سوریه انتخاب می‌کردم، که در آن زمان شامل کمک به شهروند-خبرنگاران، آموزش زنان و تولید داستان‌هایی درباره زندگی فراتر از خطوط مقدم و جنگ بود. گزینه بین این دو واضح بود. هر روز از دوستان و خانواده‌ام می‌شنیدم: «ساکت باش تا بتوانی ادامه دهی». قبل از پست‌کردن در صفحه فیس‌بوکم، بعد از حذف پست، قبل از خواب و بعد از بیدارشدن (زمانی که همیشه به‌شدت احساس افسردگی می‌کردم، چون می‌فهمیدم دارم به فردی تبدیل می‌شوم که نمی‌توانم تشخیص‌اش دهم). با این حال، روزنامه‌نگار زن بودن مزایایی هم داشت. اگر زن نبودم، به جوامع بسته و تفکیک‌شده زنان در ادلب دعوت نمی‌شدم. و مطمئناً نمی‌توانستم از زنانی که به‌راحتی در خانه‌هایشان حرکت می‌کردند و کار می‌کردند، فیلم بگیرم. در این مدت بارها مرا «حرمه» (Hurma) خطاب کردند. این واژه عربی چندین بار معنایی توهین‌آمیز دارد: «حرام» یا «ممنوع»؛ شکلی از ضعف؛ کسی که وابسته است؛ یک صغیر؛ ابزاری برای لذت مرد؛ دارایی او؛ نقش جنسیتی او؛ و در نهایت، چرخه ابدی که یک زن نباید آن را بشکند؛ باروری و زایمان. اما چون به این زنان دسترسی پیدا کرده بودم، دیگر از کلمه «حرمه» ناراحت نمی‌شدم. در عوض، انتخاب کردم که یک «حرمه» باشم تا بتوانم داستان‌های آن‌ها را ثبت کنم.

توانستم به یک کلینیک بسیار خصوصی زنان و زایمان در شهر حلب دسترسی پیدا کنم که مردان اجازه ورود به آن را ندارند. با دوربینم وارد شدم و در ابتدا وحشت‌زده بودم. مکانی بود که زنان در آن از سر تا پا سیاه پوشیده بودند. و بستگان مرد آن‌ها می‌توانستند مرا به خاطر نشان‌دادن چهره آن‌ها در دوربین (برای حفظ «ناموس» خود، چون زنان باید از دید عموم پنهان بمانند) به کشتن بدهند… بین سال‌های ۲۰۱۰ و ۲۰۱۲، زمانی بود که قیام به یک جنگ داخلی وحشیانه تبدیل شد. سال‌های ۲۰۱۲ به بعد فصلی وحشتناک از تجربه شخصی و حرفه‌ای من را تشکیل می‌دهند. من از درگیری‌های فوق‌العاده دردناکی جان سالم به چ‌در برده‌ام (چه بیرونی و چه درونی) تا زنی باشم که امروز هستم. یک مرد می‌توانست به‌راحتی تمام این کارها را انجام دهد، در حالی که من و سایر زنان مجبور بوده‌ایم برای دستاوردهایمان بجنگیم. نمی‌خواهم دخترم هم مجبور به انجام همان کارها باشد. صادقانه بگویم، اگر به پانزده‌سالگی برگردم، زمانی که اولین بحث را درباره پوشیدن حجاب داشتم، هیچ‌چیز را تغییر نمی‌دادم. من دوباره تمام گناهانی را که با زاده‌شدن در «گناه اصلیِ زن‌بودن» همراه بود، تکرار می‌کردم. باز هم انتخاب می‌کردم که روزنامه‌نگار، سکولار و مدافع حقوق‌بشر باشم. من انتخاب می‌کردم که در همین مسیر قدم بردارم. هر فکری که بتوانم تغییر دهم یا هر چشمی که بتوانم باز کنم تا به مردم کمک کنم زندگی دشوار زنان در وطن‌ام و نابرابری‌هایی که تجربه می‌کنند را ببینند، این نبرد را ارزشمند می‌کند.

***

زهرا هانکر در مصاحبه‌های متعددی با رسانه‌ها تأکید کرده که این کتاب تلاشی برای «انسانی‌کردن آمارهای جنگ و خشونت» در خاورمیانه است. او می‌گوید: «ما همیشه درباره این منطقه از زبان تحلیل‌گران امنیتی شنیده‌ایم، اما من می‌خواستم نشان دهم که این زنان ژورنالیست، خود بخشی از بافتِ تحت‌ستم در منطقه هستند. آن‌ها وقتی گزارش می‌دهند، نگرانِ بمبی هستند که ممکن است هم‌زمان بر سرِ خانواده‌شان فرود بیاید.» هانکر معتقد است که چیدمان کتاب به‌گونه‌ای است که خواننده را از شوکِ اولیه جنگ (تغییر) به مرحله‌ای می‌رساند که در آن روزنامه‌نگار باید با هویتِ جدید خود در تبعید یا انتقال نیز کنار بیاید.

این اثر در میان ادبیات روزنامه‌نگاری جنگ جایگاه ممتازی به دست آورده و تمجیدها از این کتاب عمدتاً بر «صمیمیتِ ساختارشکنانه» آن متمرکز است و از طرفی منتقدان درباره‌ این کتاب اشاره کرده‌اند که آنتولوژی این اثر توانسته پارادایم «عینیتِ سرد» را با «عینیتِ همدلانه» جایگزین کند و به‌عنوان سندی دست‌اول برای مطالعه «روایت‌گری تروما» در جنگ شناخته شود. با این حال، برخی نقدها به این نکته اشاره دارند که اکثر نویسندگان این مجموعه، نخبگانِ تحصیل‌کرده در غرب هستند که برای رسانه‌های انگلیسی‌زبان می‌نویسند؛ این مسئله ممکن است لایه‌ای از فیلترهای فکری غربی را بر روایت‌های بومی آن‌ها تحمیل کرده باشد.

در مقدمه‌ این اثر، کریستین امانپور،[7] گزارشگر ارشد بین‌المللی سی‌ان‌ان که دهه‌ها در خطوط مقدم جنگ از بالکان تا خاورمیانه حضور داشته، تأکید کرده که زنان خبرنگار در این کتاب «شجاعت را بازتعریف کرده‌اند.» او توضیح می‌دهد که برای یک زن خبرنگار، میدان جنگ فقط خط‌مقدم جبهه نیست، بلکه هر قدمی که در خیابان برمی‌دارد، نوعی مبارزه با پیش‌فرض‌های جنسیتی است. امانپور اشاره می‌کند که روایت این زنان، خلأ بزرگی را در درک جهانی از خاورمیانه پر می‌کند؛ چرا که آن‌ها حقیقت را از لایه‌های زیرین جامعه و از میان نجواهای زنانه بیرون می‌کشند، جایی که دوربین‌های بزرگ خبری معمولاً اجازه ورود به آن را ندارند.

 

جایگاه اثر در مقایسه با ژورنالیسم جنگ غربی

کتاب «زنان ما در میدان» اثر زهرا هانکر جایگاه ویژه‌ای در تاریخ ژورنالیسم جنگ دارد، زیرا با رویکردی «بومی و زنانه» به جنگ‌های خاورمیانه نگاه می‌کند. تفاوت اصلی این اثر با سنت کلاسیک ژورنالیسم جنگ غربی در موضع معرفت‌شناختی[8] نهفته است و شاید بتوان از این منظر آن را با آثار خبرنگارانی همچون مارتا گلهورن و اوریانا فالاچی مقایسه کرد، با این تفاوت که اگرچه آنها با جسارت و نگاه انسان‌دوستانه، اما بیرون از میدان‌های جنگ گزارش می‌دادند. زنان حاضر در کتاب حاضر، از درونِ تجربه و تروما می‌نویسند. برای این خبرنگاران، جنگ نه یک ماموریت موقت، بلکه یک «وضعیت دائمی» است که در زندگی روزمره‌شان جریان دارد و خانه و جامعه آن‌ها در همان میدان تحت‌تأثیر قرار گرفته است. از این منظر «ژورنالیسم زیسته» در این کتاب، مفهوم کلاسیک «بی‌طرفی» را به چالش می‌کشد. نویسندگان کتاب نشان می‌دهند که حضور در میدان، هم‌زمان با زندگی شخصی و ارتباطات اجتماعی، باعث می‌شود بی‌طرفی به معنای سنتی ناممکن و حتی نوعی سلب عاملیت باشد. به گفته‌ هانکر، روایت‌های صمیمی و درگیرانه، در این اثر ضعف حرفه‌ای، محسوب نمی‌شود، بلکه اعتبار معرفتی به حساب می‌آیند، زیرا به بازنمایی دقیق زندگی مردم در میان ویرانی‌ها کمک می‌کنند. روایت‌های فردی نویسندگان نیز این تفاوت نگاه را نشان می‌دهد: برای مثال، برخی جستارها بر پیامدهای انسانی و زندگی روزمره پس از جنگ تمرکز دارند، نه صرفاً انفجارها یا پیشروی‌های طرفین حاضر در جنگ. این اثر را می‌توان در کنار آثار سوتلانا آلکسیویچ قرار داد، با این تفاوت که راویان کتاب هانکر، خبرنگاران حرفه‌ای رسانه‌های بین‌المللی هستند و آگاهانه از ابزار روایت برای انسانی‌سازی آمارها و بازنمایی تروما استفاده می‌کنند. آن‌ها نشان می‌دهند که تجربه شخصی و سیاسی، به هم پیوسته‌اند و جنگ چگونه ساختارهای اجتماعی و پدرسالارانه را بازتولید می‌کند. هانکر در مصاحبه‌های خود تأکید کرده است که هدف این کتاب لرزاندن پایه‌های روزنامه‌نگاری سنتی و نشان دادن اهمیت تاریخ شفاهی و روایت‌های عاطفی برای حفظ حافظه تاریخی خاورمیانه است. به این ترتیب، «زنان ما در میدان» نمونه‌ای از تلاش برای استعمارزدایی از روایت جنگ و حافظه تاریخی از طریق دیدگاه زنانه و بومی از دل روزنامه‌نگاری است.

 


[1] Hankir, Z. (Ed.). (2019). Our Women on the Ground: Essays by Arab Women Reporting from the Arab World. Penguin Books

[2] Harvill Secker

[3] Hannah Allam

[4] Lina Attalah

[5] Asmaa al-Ghoul

[6] Zaina Erhaim

[7] Christiane Amanpour 

[8] Standpoint Epistemology

مطالب مرتبط