دیدبان آزار

برای نون و همه آنان که پای زندگی ایستاده‌اند

اعتراف

نویسنده: سمیه

برای مدتی این تجربه‌ها در من بی‌صدا مانده بودند. خواندن این متن از پوپه میثاقی چیزی را جابه‌جا و نوشتن را ممکن کرد.

 

زمان نسبتاً زیادی گذشت تا اتفاقاتی را که ۱۰ هزار کیلومتر دورتر از من افتاد، به‌عنوان هولناک‌ترین تجربهٔ همهٔ زندگی‌ام درک کنم. شبی میم از من پرسید تو در ویدئوهای مربوط به کشتار دنبال چه می‌گردی؟ آیا با کشته‌شده‌ها خودت را هویت‌یابی می‌کنی یا با آن بازمانده‌ها و صاحبان سوگ؟ در حقیقت می‌خواست به من بفهماند که در جایگاه هیچ‌کدام از آن‌ها نیستم و نمی‌توانم باشم و دارم از زیر بار مسئولیتم به‌عنوان تماشاچی‌ای در چند قاره آن‌ورتر و در جایی امن، به دور از گلوله، درمی‌روم. فردای آن روز سیاه‌ترین سفر زندگی‌ام را رفتم. در آن سفر با خودم مواجه شدم: من تماشاچی بودم، از فاصله‌ای خیلی دور. گلوله‌ها هرگز نمی‌توانستند به من بخورند. اما چیزی انسانیتم را زدوده بود. چه چیزی؟

توانستم خودم را ببینم. از اینجا در غرب، خودم در خاورمیانه را این‌طور دیدم: من عددی بودم در میان اعداد. اعداد به دو دسته تقسیم شده بودند: آن‌ها که از «بربریت» جان سالم به‌در برده بودند و آن‌ها که نه. من در گروه اول بودم. در هر حال عددها جان ندارند، چه زنده باشند چه نه. انگار پوست و خون و عاطفه ندارند. گلوله‌ها از عددها مهم‌ترند. رسانه‌ها با عددها بازی می‌کنند، آن‌ها را بالا و پایین و تفسیرشان می‌کنند. عددها قاعدتاً نباید میلی هم داشته باشند. چیزی که عددها را تعریف می‌کند نه میل، بلکه برچسب‌هاست: پرواسرائیل، پروفلسطین، چپول، چپ پروناتو، فاشیست، جنده، مجاهد و… این برچسب‌ها ثابت نیستند؛ بسته به موضع تغییر می‌کنند. مثلاً برای کمپیست‌های غربی، ما پرواسرائیل و خواهان بازگشت به مونارشی، ضدمقاومت و فاشیست بودیم؛ برای جمهوری اسلامی همیشه مجرمان بالقوه و گاهی عامل دشمن و فتنه؛ برای آمریکا و اسراییل همین‌ هم نیستیم. حتی در بین خودمان، خود اعداد، هم وضع بهتر نبود. بعضی عددها من را خائن دیده بودند و بعضی دیگر چپول «آخوند به کون».

در همین نقطه بود که حقیقت هولناک مثل سیلی به صورتم خورد. دیدم آنچه با آن هویت‌یابی می‌کردم نه کشته‌شده بود و نه بازمانده. گلوله بود. من همان گلوله‌ای بودم که به قلب کشته‌ها و بازمانده‌ها می‌خورد. بعدها یک‌بار که پ به کلاس لکان آمد از این تجربه برایش گفتم. گفت شاید چون گلوله قدرت دارد و تو دلت نمی‌خواهد در گروه مستأصل و بدون عاملیت باشی. گفتم نه. اما برای توضیح دادن «گلوله بودن» به زبانی نیاز دارم که بلد نباشیم؛ نه من و نه مخاطبم. فکر می‌کنم زبان‌هایی که بلدم طاقت بیان رنج گلوله بودن را نداشته باشند. بعد پایین‌تر رفتم. در سیاهی محض دیدم که گلوله‌ای که من بودم از من چه ساخته: یک ناانسان، یک هیولا. بدنم دفرمه شده بود. لابیاهام رشد کرده بودند. به جای سر و دست و پا، لابیا داشتم. آه چه شرمی؛ شرم برهنه بودن. دیگر نمی‌توانستم پنهان شوم و فکر کردم هرگز نمی‌توانم از این سیاهی بیرون بیایم، گرچه چندان مشکلی هم نداشتم. بالاخره با چیزی روبه‌رو شده بودم که همهٔ عمر می‌خواستم از خودم پنهان کنم و در این رهایی‌ای بود.

از آن سیاهی چطور بیرون آمدم؟ به تو فکر کردم. تو به یادم آمدی و صدای آبی را شنیدم که انگار از زمین می‌جوشد، یا شاید صدای برفی که دارد آب می‌شود و به زمین می‌رود. در کنار تو آن هیولا به نرمی و آرامی تبدیل شد به پرندهٔ کوچک مشکی و بنفش. لابد این کاری است که فکر کردن به وطن، به خانه، با آدمی می‌کند. چند روز بعد تصادف کردم یادم نیست دقیقاً کی. میم به من گفت به علت تصادفت فکر کن. گفتم یعنی چه؟ من کم‌خواب و گیج بودم. گفت بیشتر فکر کن. فکر می‌کنم چیزی در ناخودآگاهت هست و اشاره کرد به سفری که ایران داشتم و گفت: یادت هست دیده بودی که تصادف کردی و مردی.

 

 

سفر بعدی را به فاصلهٔ چهل روز از سفر قبلی رفتم. جنگ شروع شده بود: گربهٔ بزرگم برای خودش پناهگاهی درست کرده بود که از بمباران در امان بماند و گربهٔ کوچکم کنارم روی گلیم بیجاری که از خانه آورده بودم خوابیده بود. سفرم این‌طور شروع شد که بدنم باز و هزار تکه روی زمین و هوا پخش و معلق شد. گشودگی عجیبی بود. فکر می‌کنم برگشتم به پیش از مرحلهٔ آینه‌ای. توهم کلیت و یکپارچگی فرو ریخت. دیدم چقدر پخش و پراکنده‌ام. در فاصله‌ای که میان اجزای بدنم وجود داشت بدنم به زمین و آسمان وصل بود. مکان‌ها میان اجزای بدنم، میان مغز استخوان‌هایم جاری بودند: خانهٔ پدربزرگ‌هایم، زیرزمین خانه‌ای که نوجوانی‌ام را در آن گذراندم، جنوب به شمال اتوبان چمران و پیچی که به سمت سئول می‌رفت، خیابان ولیعصر زیر بی‌پناهی پل همت، عمارت هشتی باغ دولت‌آباد یزد، سرپایینی میدان تکسیم که به VSF Global می‌رسید، سه‌راه ضرابخانه، هزارچم جادهٔ چالوس و آبشار دور روبروش، گنبدهای بدقوارهٔ جادهٔ کناره از بابلسر به فریدونکنار، پیچ عظیمیه به سمت میدان امام کرج، شهرک بنفشه و زندان کچویی، و موزه‌ای در رم که در آن گم شدم و وقتی بیرون آمدم فکر کردم در تهرانم، نزدیک کتابخانهٔ ملی. اما از همهٔ جاها بیشتر یاد شهرم در کردستان بودم، خانهٔ دایی بابام.

دایی بابام بازاری بود؛ نه از آن بازاری‌های پولدار. در بازار شهر مغازهٔ کوچکی داشت که در آن ظروف پلاستیکی می‌فروخت. برای همین انگار در خانوادهٔ پدری من که همه کم‌وبیش دستشان به دهانشان می‌رسید از نظر اقتصادی ضعیف‌تر از بقیه بود. خانه‌ای کوچک، دو طبقه، با نمای سیمانی و در فلزی قرمز داشت. نوروز به نوروز می‌رفتیم خانه‌شان. بیرون خانه برف‌ها داشتند آب می‌شدند و از ناودان ایوان‌اش چکه می‌کردند. داخل خانه دور تا دور پتو و پشتی چیده شده بود و سفرهٔ هفت‌سین وسط هال پهن بود. سفره خیلی ساده‌تر از سفره‌های دیگر بود: سیب و پرتقال‌های ریز در ظرف میوه، یک جور شیرینی، آجیل ساده، شکلات‌های نقلی ساده و تخم‌مرغ‌هایی که با پوست پیاز رنگ شده بودند. در سفرم بیشتر از همهٔ مکان‌ها در آن خانه بودم. خانه‌ای که اصلاً بنا ندارم محقری و سادگی‌اش را رمانتیزه کنم. دقیقاً همین بود: ساده و محقر. در عین حال حیات در آن جاری بود؛ حیات در فرم بدوی و حتی زننده‌اش. آنجا یاد استوری کسی افتادم دربارهٔ بیانیهٔ احزاب کرد و شباهت کردها و پشتون‌ها، و یاد توییت آن پسر محور مقاومتی که نوشته بود کردها بدوی‌اند و فقط به درد کولبری و قاچاق مشروب از کوه‌ها می‌خورند. آن خانه هم بدوی بود و حیاتی بدوی از تمام درزهاش بیرون می‌زد. نمی‌توانم بگویم روبه‌رو شدن با آن صحنه چه آرامشی داشت. فکر کردم حتی وقتی تکه‌های بدنم بمیرند، شکاف‌های میانشان زنده‌اند.

بعد ناگهان به ذهنم رسید شاید همسفرم دارد فریبم می‌دهد. می‌خواهد بگوید درست است که یکپارچه نیستی اما جاودانه‌ای، چون در زمین، در این خانه‌ها و خیابان‌ها ریشه داری. به او گفتم من گول جاودانگی را نمی‌خورم. این بدن آسیب‌پذیر است. گلوله سوراخش می‌کند و بمب پاره‌اش. گفت: آره، هست. اما سوراخ‌سوراخ یا پاره‌پاره دوباره به زمین می‌رود. بعد رفتم آشپزخانه. دیدم دانه‌های عدس جوانه زده‌اند. همسفرم گفت حیات شبیه همین دانه‌های عدس است که وسط یک عالمه آشغال و ظرف‌های نشسته جوانه زده. لزوماً قشنگ نیست و وظیفه‌ای هم ندارد قشنگ باشد، اما با گلوله و بمب و تحقیر زبانی از بین نمی‌رود.

وقتی سفرم تمام شد به میم پیام دادم: فهمیدم چرا تصادف کردم. فکر می‌کنم می‌خواستم بگویم نمی‌خواهم بدنم آن بدنی باشد که با گلوله یا بمب بمیرد. بعد یاد حرفی افتادم که بعد از تصادف به تو گفتم: نمی‌خواهم وقتی این‌همه آدم این‌طور کشته شدند من این‌قدر الکی و شرم‌آور بمیرم. تازه فهمیدم. پس همین حالا برایت اعتراف می‌کنم که منظورم دقیقاً برعکسش بود. یک آروزی محال برای مردن شبیه یک بدن غیرسیاسی.

منبع تصویر: Johann Heinrich Füssli

مطالب مرتبط