دیدبان آزار

شعری برای کشته‌شدگان

به دی‌ماه خونین

شاعر: سحر

انگار گم شده باشم در جایی که پیدایم نمی‌شود کرد.
و شعر
دیگر 
هرگز 
عاشقانه نیست.
چه که انبوهی از کیسه‌های سیاه را دیده‌ایم
و فریادی در پشت تصویر
که آغوش کودکش را میان‌شان سراغ می‌گیرد.

کجا رفته‌ای در دوردست‌هایی که به آن راه نیافته‌ام؟
در کدام خیابان خاموش
رویاهایت را به خون آغشته‌اند
و سر کدام چهارراه می‌رقصیدی که
به گلوله‌ات بستند؟
تمام خیابان‌ها و صفحه‌ها و نوشته‌ها
در انبوه چهره‌های خندان
که تکان نمی‌خورند
گم شده‌اند.
که از وطن 
تنها خونی از کهریزک و خطر انفجار آن‌ها که دوست‌شان داریم
برای‌مان مانده است.

سایه‌ها
سیاه‌تر از شبحی نیستند
که قنداق‌پیچ می‌کند.

حیوانات وحشی
زمین را پس می‌خواهند
چرا که جانیان
به دریدن هم‌نوع خود دندان فرو برده‌اند.

به روی مزارها
می‌رقصی و انگشت کودکی
چهره‌ پدر را میان کشته‌ها می‌یابد.
صبح حلوا درست می‌کنیم
شب دیگری را در گوری دسته‌جمعی ناپدید کرده‌اند.

سیاهی
زیباترین رنگ است
وقتی رنگ چشم‌هایی‌ست که می‌خندند
میان سیاهی دجالان و تو
که پهلو‌به‌پهلوی دوستی می‌رفتی وقتی نشانه‌ات می‌رفتند اما
دریایی از خون فاصله است.

روزی
از عشق خواهیم نوشت،
شاید.
روزی از نور خواهیم نوشت،
شاید.
روزی
کودکی به نام سپهر که پدرش صدایش می‌زد،
روزی پیکری در کفنی با رونوشت تاریخ ۱۳۸۸
روزی تنی که ناپدید گشته بود
روزی زنی که تنها زخم برداشته بود و به بیمارستانش برده بودند
به ما برمی‌گردند.
در خانه را می‌زنند
و می‌گویند 
سلام
دی‌ماه امسال
همه‌تان را خواب برده بود
ما بازگشته‌ایم.

و خون به میان سنگ‌ها بازمی‌گردد
و کودکی که رفته بود سنگک بخرد هم
و پدر و دختری که با هم تیر خوردند
و تنی که پیشانیش را مستقیم نشانه رفته‌اند
ترکش‌ها را می‌تکانند
و در بیمارستان‌ها
پیکرهای نیمه‌جان
از اعلام نام خود نمی‌ترسند.
کسی منتظر اعدام نیست
هیچ‌کس را در زندانی شکنجه نمی‌کنند
و دیماه بی پایان ۱۴۰۴
از نو به دنیا میآید.

روزی
از عشق خواهیم نوشت.
از آن‌ها که به ما بازگشته‌‌اند.

مطالب مرتبط