نویسنده: دریا موسوی
پیشگفتار*
انگیزۀ من برای نوشتن این زین[1] (مَج)، از تجربیاتی زیسته و بیواسطه نشأت میگیرد. در جهانی زندگی میکنیم که خشونت جنسی-جنسیتی، آزار، تهدید، کنترل، دستکاری روانی و سوءاستفاده از قدرت، نه فقط تجربههایی فردی، بلکه بخشی از ساختارهای بزرگتری هستند که در تاروپود جامعه تنیده شدهاند. خشونتِ دولتی سیستماتیک و افسارگسیخته است؛ قوانین نیز آینۀ همان خشونتاند و بهطور ساختاری نسبت به بسیاری از اشکال خشونت کور و بیمیل به مواجهه با آنها هستند. مردسالاری، استعمار، سرمایهداری، نژادپرستی، دگرجنسگرایی اجباری، توانسالاری و سایر نظامهای سلطه، نه فقط در دولت-حکومت، پلیس و زندان، بلکه در روابط روزمره، خانواده، محل کار، دانشگاه، گروههای دوستی، سازمانهای سیاسی و حتی جنبشهایی که برای آزادی مبارزه میکنند، بازتولید میشوند. در چنین بستری، آسیبزنندگان، چه در جامعۀ بزرگتر و چه در دلِ جنبشها، بهسادگی میتوانند از همین خلأها و کاستیهای حقوقی علیه افراد و گروههای آسیبپذیر، منجمله زنان، افراد کوییر، و مهاجران، سوءاستفاده کنند.
در چنین شرایطی، چگونه میتوان در کامیونیتی امنیت و عدالت برقرار کرد، بیآنکه به دولت و دستگاه کیفری آن متوسل شد؟ بسیاری از کنشگران فمینیست، آنارشیست، و عدالتخواه، دهههاست که از نظام کیفری دولتمحور انتقاد کردهاند، چرا که میدانند پلیس، زندان و مجازات، خشونت را از بین نمیبرند؛ بلکه اغلب همان ساختارهای نژادپرستانه، طبقاتی، استعماری و جنسیتزدهای را که خود زمینهساز خشونت بودهاند، بازتولید میکنند. از دل همین نقدها، در دهههای اخیر رویکردهایی مانند عدالت ترمیمی،[2] عدالت دگرگونساز،[3] پاسخگویی اجتماعمحور[4] و جنبش لغو زندان[5] شکل گرفتهاند.
این رویکردها تلاشی ارزشمند برای پاسخ به این پرسش دشوار هستند که «اگر به پلیس و زندان باور/اعتماد نداریم، پس در مواجهه با خشونت چه کنیم؟». تجربه نشان داده است که پاسخ به این پرسش، بسیار پیچیدهتر از آن چیزی است که در ابتدا به نظر میرسد. فرایند پاسخگویی اجتماعمحور نیازمند آمادگی بسیار بالا در سرتاسر کامیونیتیها است. اگر کامیونیتی آمادگی لازم را نداشته نباشد، خودِ فرایند پاسخگویی میتواند به ابزاری برای بازتولید همان روابط سلطه تبدیل شود. سازمانها ممکن است اعتبار خود را بر امنیت افراد ترجیح دهند؛ گروهها ممکن است بهجای مواجهه با ساختارهای قدرت، بر حفظ انسجام درونی تمرکز کنند؛ عاملان خشونت ممکن است از زبانِ رهاییبخش بهمنظورِ فرار از مسئولیت یا بازسازی تصویر اجتماعی خود سوءاستفاده کنند؛ و گاهی فردِ آسیبدیده، در دل فرایندی که قرار بوده به ترمیم امنیت و عدالت بینجامد، دوباره آسیب میبیند.
یکی از اهداف این زین، بررسی انتقادی امکانها و محدودیتهای این رویکردها در زمان کنونی ما است. اینکه این فرایندها در چه شرایطی میتوانند به کاهش خشونت کمک کنند، در چه شرایطی ناموفق خواهند بود، و چگونه ساختارهای مردسالار، استعماری و سرمایهدارانه حتی در رادیکالترین جنبشها نیز خود را بازتولید میکنند. همچنین تلاش کردهام نظریه، تجربۀ زیسته و ابزارهای عملیای را که در طول سالها آموختهام، گردآوری کرده و با کامیونیتی فارسیزبان به اشتراک بگذارم؛ به این امید که این زین بتواند سهم کوچکی در تلاش برای ایجاد امنیت در کامیونیتیها و تقویت مراقبت جمعی در جنبش داشته باشد.
بخش مهمی از این زین بر پایۀ تجربیات شخصی من از فرایندهای پاسخگویی در جنبشهای خودگردان و مطالعاتی که در کنار آن داشتهام شکل گرفته است. لازم است روشن کنم که من سالها در قلب امپراتوری ایالات متحده زندگی کردهام و بخش عمدهای از آنچه دربارۀ فرایندهای پاسخگویی آموختهام، از دل کار و مبارزۀ مشترک با کنشگرانی شکل گرفته است که در این جغرافیا با آنها فعالیت کردهام. اگرچه همواره کوشیدهام پیوند ارگانیک خود را با جنبش و مبارزات داخل ایران حفظ کنم، اما میدانم که هیچ پیوندی جای زیستن در آن شرایط و تجربۀ مستقیم واقعیتهای آن را نمیگیرد. بنابراین آنچه در این زین میآید از موقعیتمندی مشخصی نوشته شده است؛ موقعیتی که خود بخشی از روابط قدرتی است که در این زین دربارۀ آنها صحبت میکنم. همانطور که در فصل قدرت خواهم گفت، هیچکس بیرون از روابط قدرت نمیایستد. این گزاره شامل خودِ من و خودِ این متن نیز میشود.
این زین همچنین تلاشی برای تمرینِ فروتنی سیاسی است. هیچ الگوی واحد، هیچ دستورالعمل آماده و هیچ فرایند جهانشمولی وجود ندارد که بتواند در همۀ موقعیتها و شرایط به کار آید. تجربههای یک کامیونیتی را نمیتوان بدون توجه به تاریخ، روابط قدرت و شرایط مادی آن به کامیونیتی دیگری منتقل کرد. امید من این است که این زین، بیش از آنکه پاسخهای قطعی ارائه دهد، بتواند به طرح پرسشهای بهتر کمک کند؛ پرسشهایی که ما را وادار کنند دربارۀ خشونت، قدرت، مسئولیت، آزادی، عدالت، همبستگی و معنای راستینِ رهایی از نو بیندیشیم.
روایت شخصی
چند سال پیش در فضای کنشگری شهری که در آن زندگی میکنم، با یکی از کنشگران وارد رابطۀ عاطفی شدم. مناسبات قدرت بین ما برابر نبود؛ او مردی سفید بود و من زنی مهاجر، او زادۀ آن شهر بود و من تازهوارد، او عضو یک گروه ضدفاشیستِ مسلح بود و روابط و سرمایۀ اجتماعی بسیار زیادی داشت، من عضو یک کالکتیو کوچک فمنیستی بودم و آرامآرام داشتم در جنبش فعالیت میکردم. بعد از چند ماه رابطه، متوجه الگوها و رفتارهای مخرب و ناسالمی شدم و تصمیم گرفتم رابطه را تمام کنم.
پس از پایان آن رابطه، توسط او به قتل تهدید شدم. تهدید به قتل یک زن مهاجر از سمت یک مرد سفید با نفوذ که مسلح هم بود به هیچ عنوان مسئلۀ کوچکی نبود که بتوانم از آن بگذرم. این تهدید دقیقا محل تلاقی تمامی ستمهایی بود که او و آن گروه و آن جنبش بهطور کلی، ادعای مبارزه علیه آن را داشتند؛ مردسالاری، ستم جنسی-جنسیتی، مهاجرستیزی، نژادپرستی، خشونت خانگی. میتوانستم به پلیس گزارش دهم، چرا که تهدید به قتل جرم است و اگر فرد مسلح باشد آن جرم سنگینتر نیز میشود. اما، تصمیم گرفتم این کار را نکنم. بهعنوان یک آنارشیست و فمینیست الغاگرا[6] که از لغو پلیس و زندان دفاع میکند و به عدالت دگرگونساز و پاسخگویی اجتماعمحور باور دارد، تصمیم گرفتم در یکی از دشوارترین لحظات زندگی خود، باورهایم را به ساحت عمل بیاورم.
بنابراین، به جای شکایت کیفری، به چند کنشگر شناختهشده و قابلاعتماد در جنبش رجوع کردم و از آنها خواستم یک فرایند پاسخگویی اجتماعمحور برای رسیدگی به این مسئله آغاز کنند. مسئله برای من فراتر از خشونتی بود که شخصا متحمل شده بودم. یکی از انگیزههای اصلی من برای شروع چنین فرایندی «پیشگیری» بود، میخواستم احتمال وقوع چنین خطراتی را برای سایر زنان مهاجر در جنبش پایین بیاورم. برای کمک به فرایند، یک طرح مکتوب بر پایۀ عدالت دگرگونساز و پاسخگویی اجتماعمحور تهیه کردم. در آن، اهداف، مراحل، آموزشهای پیشنهادی و برنامههای امنیتی را بهطور دقیق شرح دادم.
آن زمان تصور میکردم دشوارترین بخش این مسیر، روبهرو شدن با فردی خواهد بود که مرا تهدید کرده است. اما اشتباه میکردم. آن فرایند هشت ماه طول کشید، و در آن مدت، من بارها مجبور شدم روایت خود را تکرار کنم، مدارک ارائه دهم، از خودم دفاع کنم، دربارۀ فرایند پاسخگویی اجتماعمحور و عدالت دگرگونساز آموزش ببینم و آموزش بدهم، جلسات را پیگیری کنم و برای ادامه فرایند کار عاطفی و زمان بسیار گزافی صرف کنم.
پس از گذشت هشت ماه طاقتفرسا، اگرچه برخی از اهداف اولیۀ فرایند تا حدودی محقق شدند؛ اما تجربۀ این فرایند به من آموخت که حتی در یکی از به اصطلاح «پیشرو»ترین نقاط جهان، جایی که کنشگران از آزادیهای فردی و ساختاری گستردهای بهرهمند هستند، و در جنبشی که خود را رادیکال و انقلابی میداند، همچنان فضا برای افراد و گروههای به حاشیه راندهشده امن نیست؛ بهطوری که خودِ کامیونیتی و خودِ فرایندهای پاسخگویی میتوانند به بستری برای بازتولید خشونت تبدیل شوند. آنچه این تجربه و سایر تجریباتام برای من باقی گذاشت این پرسش بود که چگونه ممکن است فرایندی که بر پایۀ أصول و ارزشهای عدالت دگرگونساز شکل گرفته است، خود به بستر بازتولید خشونت بدل شود؟ آنچه در ادامۀ این زین میآید پاسخ من به این پرسش است.
بخش اول
پاسخگویی اجتماعمحور و عدالت دگرگونساز
در دو دهۀ گذشته، مفاهیمی از قبیل «عدالت دگرگونساز» و «پاسخگویی اجتماعمحور» بهطور گسترده در میان کنشگران فمینیست، جنبشهای الغاگرا، سازمانهای ضدخشونت و ادبیات دانشگاهی به کار رفتهاند. «عدالت ترمیمی» نیز اغلب در کنار این مفاهیم میآید، اما خاستگاه و مسیر متفاوتی دارد. این مفهوم از دهۀ ۱۹۷۰ در گردش بوده و تا دهۀ ۱۹۹۰ در بسیاری از کشورها، به شکل برنامههای میانجیگری در دل خود نظام کیفری نهادینه شده بود. عدالت دگرگونساز دقیقاً در نقد همین جذبشدن شکل گرفت، و یکیگرفتن این دو تفاوتی سیاسی را محو میکند که در ادامه روشنتر خواهد شد.
با این حال، برای هیچیک از این مفاهیم تعریف واحد و قطعیای که همه بر سر آن همرأی باشند وجود ندارد. حتی میان نویسندگانی که خود را بخشی از سنت عدالت دگرگونساز میدانند، دربارۀ مرزهای مفهومی، اهداف و نسبت این مفاهیم با یکدیگر، اجماعی وجود ندارد. این وضعیت نشانۀ ضعف یا نابالغ بودن این حوزه نیست؛ بلکه ابهامِ مفهومی تا حد زیادی بازتاب خاستگاه تاریخی این سنت است. عدالت دگرگونساز از دل تجربههای عملی بازماندگان خشونت، کنشگران محلی، کالکتیوهای آنارشیستی و خودگردان، سازمانهای فمینیستی و جنبشهای الغاگرا پدید آمده است، و مفاهیم آن بیش از آنکه محصول صورتبندی نظری باشند، نتیجۀ تجربه، آزمون، شکست و بازاندیشی مستمر هستند.
شیوۀ تعریف این مفاهیم پیامدهای عملی و سیاسی مهمی دارد. اینکه عدالت دگرگونساز را پروژهای برای تغییر رفتار افراد بدانیم یا فرایندی برای دگرگون کردن روابط قدرت، تعیین میکند که یک فرایند پاسخگویی چگونه طراحی شود، چه کسانی در آن نقش داشته باشند، موفقیت آن چگونه ارزیابی شود، و اساساً عدالت در آنچه معنایی پیدا کند. بنابراین، پیش از پرداختن به سازوکارهای عملی، لازم است بدانیم که ادبیات موجود این مفاهیم را چگونه فهمیده است و اختلافنظرها دقیقاً بر سر چیست.
پاسخگویی اجتماعمحور چیست؟ در ادبیات موجود، «پاسخگویی اجتماعمحور» بیش از آنکه به یک مدل مشخص یا مجموعهای از مراحل از پیش تعیینشده اشاره داشته باشد، به خانوادهای از شیوههای پاسخ به آسیب اطلاق میشود که در آن مسئولیت مواجهه با خشونت، تا حد امکان، از نهادهای کیفری دولت به شبکههای کمک متقابل،[7] روابط اجتماعی، گروههای خودسازمانیافته و اعضای کامیونیتی منتقل میشود. در این رویکرد، امنیت و پاسخگویی خدماتی دولتی نیستند، بلکه مسئولیتی جمعی هستند که از دل رابطههای انسانی، همبستگی و مراقبت متقابل ساخته میشوند.
اصطلاح «پاسخگویی اجتماعمحور» بیش از همه با فعالیتهای «اینسایت»[8] و «کریتیو اینترونشنز»[9] پیوند خورده است. در سند بنیادین «جنریشن فایو»[10] نیز پاسخگویی اجتماعمحور فرایندی توصیف میشود که طیِ آن کامیونیتی مسئولیت حمایت از فرد آسیبدیده، پاسخگو کردن فرد آسیبزننده،[11] و ایجاد تغییراتی که از تکرار خشونت جلوگیری کند را بر عهده میگیرد. آنچه در این صورتبندی اهمیت دارد این است که کامیونیتی صرفاً ناظر یا میانجی نیست؛ بلکه خود یکی از بازیگران اصلی فرایند و همچنین موضوع دگرگونی است.
کالکتیو «کریتیو اینترونشنز» نیز بر همین ویژگی تأکید میکند، اما توجه بیشتری به عمل جمعی دارد. از نظر این گروه، پاسخگویی اجتماعمحور زمانی معنا پیدا میکند که افراد، خانوادهها، دوستان، همکاران یا شبکههای اجتماعی، بهجای واگذاری مسئولیت به دولت، خود برای طراحی پاسخی مناسب به خشونت اقدام کنند. از این منظر، پاسخگویی نه خدماتی تخصصی است و نه وظیفۀ یک نهاد حرفهای؛ بلکه مسئولیتی جمعی است.
این فهم از کامیونیتی، به سنتی گستردهتر در اندیشۀ آنارشیستی و جنبشهای الغاگرا پیوند میخورد؛ سنتی که بر کمک متقابل و خودسازماندهی[12] تأکید میکند. در این معنا، کامیونیتی از پیش وجود ندارد؛ بلکه در جریان همین کنشهای جمعی، مراقبت متقابل و پذیرش مسئولیت مشترک ساخته میشود. در این سنت، پاسخ به بحران به نهادهای حرفهای یا مقامات بیرونی واگذار نمیشود؛ بلکه خود افراد، با تکیه بر اعتماد، همبستگی و مسئولیت مشترک، ظرفیت پاسخگویی را میآفرینند. از همین رو است که پاسخگویی اجتماعمحور صرفاً جایگزینی برای پلیس یا دادگاه نیست؛ بلکه تمرینی برای ساختن شکل دیگری از زیستن با یکدیگر است.
در اغلب متون این حوزه، پاسخگویی اجتماعمحور با ویژگیهایی نظیر تمرکز بر تجربۀ فرد آسیبدیده، مسئولیتپذیری فرد آسیبزننده، مشارکت فعال کامیونیتی، و تلاش برای کاهش احتمال تکرار خشونت شناخته میشود. اما «کامیونیتی» یا «اجتماع» خود مفهومی بدیهی نیست. آنچه اغلب به شکل یک واحد یکپارچه با منافع مشترک ظاهر میشود، در عمل میدانی از روابط قدرت است. کسانی در آن اعتبار دارند و کسانی ندارند، حرف برخی شنیده میشود و حرف برخی نه، و همین نابرابری تعیین میکند که یک فرایند پاسخگویی به کجا برسد.
عدالت دگرگونساز چیست؟ اگر پاسخگویی اجتماعمحور به نحوۀ پاسخ دادن به آسیب اشاره دارد، عدالت دگرگونساز بیش از آنکه یک روش باشد، افقی سیاسی و اخلاقی برای اندیشیدن به خشونت است. تقریباً همۀ جریانهای اصلی این حوزه بر این نکته تأکید دارند که خشونت را نمیتوان به کنش یک فرد فروکاست. خشونت در بستر روابط اجتماعی، ساختارهای اقتصادی، نابرابریهای جنسیتی، نژادپرستی، استعمار، تواناییگرایی و سایر نظامهای سلطه شکل میگیرد. از این رو، پاسخ به خشونت نیز نمیتواند تنها بر تغییر رفتار یک فرد متمرکز باشد.
همین تأکید بر «دگرگونی» است که عدالت دگرگونساز را از بسیاری از رویکردهای دیگر متمایز میکند. هدف آن صرفاً پایان دادن به یک اختلاف، ترمیم یک رابطه، یا حتی پاسخگو کردن یک فرد نیست؛ بلکه تغییر شرایطی است که امکان وقوع خشونت را فراهم کردهاند. از همین رو، این رویکرد را می توان نمونهای از سیاست پیشانگارانه[13] و در امتداد سنت آنارشیستی و جنبشهای خودگردان دانست؛ سیاستی که بر این اصل استوار است که جامعهای آزاد و رها از سلطه را نمیتوان با بازتولید همان روابط قدرتی ساخت که قرار است دگرگون شوند. اگر هدف، ساختن کامیونیتیهایی پاسخگو، برابر و مبتنی بر مراقبت متقابل است، لازم است خودِ فرایندهای پاسخگویی نیز همین ارزشها را در شیوۀ سازماندهی، تصمیمگیری و توزیع قدرت مجسم کنند. در این معنا، فرایند صرفاً وسیلهای برای رسیدن به عدالت نیست؛ بلکه خود تمرینی برای زیست عادلانه است.
عدالت دگرگونساز از کجا از عدالت ترمیمی فاصله میگیرد؟ عدالت ترمیمی رویکردی به عدالت است که به جای تمرکز بر «نقض قانون» و «مجازات فرد خاطی»، بر آسیبی تمرکز میکند که از یک رفتار به افراد و روابط وارد شده است. این رویکرد میکوشد از طریق گفتوگو، پذیرش مسئولیت، مشارکت افراد درگیر و جبران آسیب، تا آنجا که ممکن است به ترمیم آسیبهای واردشده و بازسازی اعتماد و امنیت کمک کند. عدالت ترمیمی با انتقال توجه از «نقض قانون» به «آسیب»، و با تأکید بر نقش افراد آسیبدیده، گفتوگو و جبران خسارت، تحول مهمی در اندیشۀ عدالت ایجاد کرد. با این حال، بسیاری از کنشگران فمینیست، ضدنژادپرستی و الغاگرا معتقدند که این تحول برای مواجهه با اشکال پیچیدۀ خشونت، بهویژه خشونتهایی که ریشه در روابط قدرت دارند، کافی نیست.
برای نمونه، «میمی کیم»[14] استدلال میکند که اگرچه عدالت ترمیمی در بسیاری از موارد از منطق کیفری فاصله گرفته است، اما همچنان در بسیاری از صورتبندیهای خود بر ترمیم روابط میان افراد متمرکز میماند، بیآنکه ساختارهای نابرابر قدرت را موضوع تغییر قرار دهد. کیم با مفهوم «رخنۀ منطق حبسمحور»[15] نشان میدهد که جنبش ضدخشونت در آمریکا چگونه از دل همان موفقیتهای اولیهاش در وادار کردن نظام کیفری به واکنش، بهتدریج به همکاری با آن نظام کشیده شد و استقلال سازمانهای خودش را از دست داد. نهادینه شدن عدالت ترمیمی، که در ابتدای این بخش به آن اشاره شد، نمونهای از همین روند است. عدالت دگرگونساز دقیقاً در همین نقطه از عدالت ترمیمی فاصله میگیرد و بر دگرگونی شرایط ساختاری تأکید میکند. همین پیوند میان خشونت و نظامهای سلطه در آثار مریم کابا[16] نیز دیده میشود. از نظر او، عدالت دگرگونساز را نمیتوان به مجموعهای از تکنیکهای حل اختلاف یا جایگزینی برای نظام کیفری تقلیل داد. این رویکرد بخشی از تلاش گستردۀ الغاگرایانه است و بدون نقد نژادپرستی، استعمار، سرمایهداری و سایر نظامهای سلطه قابلفهم نیست.
این پیوند را «نادین نبر»،[17] فمینیست عرب-آمریکایی، از منظری ضدامپریالیستی بسط میدهد. او در نقد فمینیسمای که خشونت را صرفاً در سطح «مسائل داخلی» میبیند، نشان میدهد که چگونه جنگ، استعمار، نظامهای امنیتی، مهاجرت و خشونت جنسیتی در تجربۀ بسیاری از زنان به یکدیگر گره میخورند. از این منظر، نمیتوان خشونت جنسیتی را از مناسبات امپریالیستی و نژادیای که زندگی افراد را تحتالشعاع قرار میدهند جدا کرد. در این معنا، دولتی که در خارج جنگ میکند و در داخل زندان میسازد، یک پروژۀ واحد را پیش میبرد؛ و تلاشی که تنها یکی از این دو را ببیند، ناگزیر به شریک دیگری بدل میشود.
در همین راستا، «نادره شلهوب-کیورکیان»،[18] پژوهشگر و جرمشناس فمینیست فلسطینی، بحث را از مسئلۀ خشونت به مسئلۀ «امنیت» بسط داده و با بررسی پیوند میان نظامیگری، استعمار، نظارت و خشونت جنسیتی نشان میدهد که چگونه زبان امنیت میتواند به نام حفاظت، ترس و کنترل را در زندگی روزمره گسترش دهد. او نشان میدهد که زنان فلسطینی، در مواجهه با خشونت، به نظام عدالت کیفری دولتی اعتمادی ندارند و نهادهای رسمی را در حمایت از خود یا در جرمانگاری خشونتی که علیه آنان رخ داده بیمیل مییابند. دولتی که بنیانش بر اساس سلطه بر یک «مردم» بنا شده، نمیتواند همزمان حافظ زنان همان مردم باشد.
اگرچه این تحلیلها از بسترهای متفاوتی برآمدهاند اما آنچه در اکثر آنها تکرار میشود این است که دولت نه نهادی ناکارآمد در حفاظت، بلکه خود یکی از عاملان خشونت است. یکی از مهمترین تمایزهای عدالت دگرگونساز با بسیاری از رویکردهای دیگر، انتقال کانون توجه از «کدام نهاد باید از ما حفاظت کند» به «چگونه میتوانیم شرایط زیستن را برای یکدیگر ممکن کنیم» است؛ یعنی از جستجوی نهادی تازه به دگرگون کردن بسترِ تولیدکنندۀ آسیب.
دین اسپید[19] در همین راستا استدلال میکند که پاسخ به خشونت را نمیتوان از تلاش جمعی گسترده برای خودگردانی،[20] کمک متقابل و خودسازماندهی جدا کرد. اگر کامیونیتیها فقط هنگام بحران گرد هم بیایند اما در زندگی روزمره، شبکههای مراقبت، همبستگی و پاسخگویی جمعی نسازند، فرایندهای پاسخگویی نیز بهتدریج به جایگزینی کوچک برای همان نهادهای بوروکراتیکی تبدیل خواهند شد که قرار بود از آنها فاصله بگیرند.
من دو مفهوم عدالت دگرگونساز و پاسخگویی اجتماعمحور را در کنار یکدیگر به کار میگیرم. پاسخگویی اجتماعمحور، زبان عمل است؛ عدالت دگرگونساز، زبان چشمانداز. هر دو، بخشی از تلاشی گستردهتر برای ساختن شیوههایی از زندگی جمعی هستند که در آن انسانها به جای واگذاری عدالت به دولت، خود مسئولیت مراقبت از یکدیگر، پاسخگویی به آسیب و دگرگون کردن شرایطی که خشونت را بازتولید میکنند را بر عهده میگیرند. تنها در گفتوگوی میان این دو است که میتوان فرایندهایی طراحی کرد که هم به نیازهای فوری افراد آسیبدیده پاسخ دهند و هم امکان دگرگونی روابط و ساختارهایی را فراهم کنند که خشونت را بازتولید میکنند.
*در فرایند نگارش این زین از هوش مصنوعی بهعنوان ابزار کمکی برای ویرایش زبانی، یکدستسازی اصطلاحات و بازخورد بر پیشنویسها استفاده شده است. تحلیل، استدلالها و مسئولیت محتوا تماماً از آنِ نویسنده است.
[1] Zine
[2] Restorative Justice
[3] Transformative Justice
[4] Community Accountability
[5] Prison Abolition
[6] Abolitionist
[7] Mutual Aid
[8] INCITE!
[9] Creative Interventions
[10] Generation FIVE
[11] Person who caused harm, Person who has done harm
[12] Self-Organization
[13] Prefigurative Politics
[14] Mimi Kim
[15] Carceral creep
[16] Mariame Kaba
[17] Nadine Naber
[18] Nadera Shalhoub-Kevorkian
[19] Dean Spade
[20] Self-governance

