نوبسنده: نیلوفر رسولی
به غنچه، به خواهرانگی، علیه مرز
خیلی دیرتر از اینها باید برایت مینوشتم، دیرتر، چند موجی بعد، بعدتر بعدتر بعدتر، هنگامهای که دریا مشتهایش را عقب کشیدهبود، عقبتر، و حلقهحلقههای استیصال را در دهان پرماهی خود فروخورده بود؛ شاید آن زمان که بالاخره در گوشهای از این جغرافیا شکسته بودم یا، چیزی در من شکسته بود که نامش را نمیدانم، نمینامم؛ شاید آن زمان که تمام نامها را یکییکی فریاد زده بودم، تلوتلوخوران تا آخرین پرتگاه حافظه پیش رفته بودم، گفتنیهایی دیگری داشتم؛ یا شاید قبلتر، آن زمان که در شبهای انقطاع و جنون، در هر نامی نام تو را میدیدم، در هر تنی چشم در جستوجوی تن تو داشتم، آن زمان که تو ویران میشدی، من تصویر ویرانیات را تنها میتوانستم ببوسم؛ شعلههای جنون در میانه زمستان، زمستان سخت بلند، آن فصلی که در سیاهی چشمان هم چنان خیره میماندیم تا بدانیم شب دقیقاً چه رنگی دارد. حالا، اینجایم، تابستانی است دمکرده در دل زمستانی بیپایان، جنوب هر شب بمباران میشود و خزر آرام تا زانوهایم بالا میآید، برایت مینویسم، از این جا، پنج سال بعد، از دری میان دو جهان همیشه موازی گذشتهام و ماه پنج بار بر گور خود گریسته تا مرا به رنجم بازگرداند، به جمعام؛ نه عزیزکم، این دریا نبود که مرا به اینجا آورد، چرا که آن سری که دریا مشتش را بر آن کوفت من نبودم، نام من نبود، تن من نبود؛ مسیر دشوار بود، جادهای ۲۵ ساعته، جغرافیایی که متواضعانه خود را از بیهودگی رطوبت و سبزی میشست و به خطوط ناگسستنی کوهستانها میرسید، مرز در نقطهای فرو میپاشید که از ورای سیم خاردارها و درها و سربازها میشد تک درختی روییده بر فراز تپهای آن سوتر را دید، و چه کسی تعیین میکند چه کسی از کدامین در بگذرد، و چند مرز بگذرد که بالاخره پشت به خورشیدی دمکرده در افقی خونین برانی و ببینی چطور ردیف دور چنارهای تبریزی به گریهات میاندازدند، و گفتی خانه کجاست؟ برای کیست؟ چه کسی به چه کسی حق ورود به آن را میدهد؟ رد میشویم، مهر ورود. حالا اینجا و اکنونم یکی است با این زمین شوریده آشنا، در حضور این ماسههای داغ و داغدار، دریا آرام است، افق بیاندازه، موجها پس میروند؛ و نه خزر و نه این افق دمکرده چیزی را نخواهد شست؛ برایت مینویسم، آمدهام که تو را همینجا و در آغوش همین اکنون ببوسم، به تو بگویم در آستانه افقی ایستادهام که دیگر دیگر دیگر میلی ورای آن را ندارم؛ آمدهام ببوسمت، با تو بخندم، پیشاپیش موجها پیش بروی و شوری دریا از تنت، زنی که دوست میدارم، به لبهای من برسد، اینجا و اکنون، و گفتی خانه کجاست؟؛ برایت مینویسم، هذیاننامهام، کاغذی مچاله در مشتی فشرده، در حضورت، پیشاپیش موجها همچون مشتها.
*
بعد به تو میرسم، نزدیکتر، ایستادهای در میانه کوچه، از ماشینت بیرون میآیی، نزدیکتر، چقدر شبیه خودت شدهای حالا، شبیهتر از همیشه، موهایت رهایند و آشفته، شلوارک آبی تیره، تیشرتی سفید، همان دستها، بازوان، لبهای همیشه به هم فشرده، سری به پایین، همانی زنی که به آشنایی و خواهرانگی میشناسمش، سری رو به پایین، چقدر شبیهتری به خودت، نزدیکتر، میخواهم نبینی چطور به چشمهایت نگاه نمیکنم، نبینی آنچه را که پنهان میکنم از تو، از خودم، میبینی، همه چیز را، مثل همیشه، خودت هستی، زیبا، شبیهتر، این همان لحظهای است که باید و نه، نمیتوانم، در چشمهایت نگاه نمیکنم، تو را در آغوش میگیرم، انگار تمام گذشته را با هم، انگار مشتی بالا میرود، کسی یا کسانی در انتهای کوچهای دودگرفته میدوند، سرود میخوانند، میرقصند، دستدردست، دور آتشی بزرگ، یا نه، آنچه نمینامم؛ و برمیگردند، تمام روزهای قبل، انگار بالکن، انگار انتهای دفتر روزنامه، شبهای طولانی، صدای انفجار خندهای میان تایپکردن، خبرها، آمدنها، رفتنها، پاکشدنها، تعدیلها و خبرهای روز بعد، حقوقهای معوقه، شوق و فرسودگی با هم؛ «بریم؟» میرویم.
تهران. تهران. تهران. جنگزده، پساکشتار، در تعلیق، انبساط تعلیق، رد میشویم؛ پشت شیشه ماشین، میگذرند خیابانها، میدانها، چراغقرمزها، ساختمانها و فکر میکنم، حالا که من و ما شبیهتریم به خودمان، یعنی تن شهر هم شبیهتر شده به خودش؟ یا نه؛ فکر میکنم کدام خود، کدام تهران، کدام سال و برای چه کسی، چه کسی حق دوستداشتن تهران را دارد، «تهران دوستداشتنی»، رد میشویم؛ «خیلی فرق کردم؟» «نه، من چی؟» «نه.» تهران همان هست و نیست. همه چیز فرق کرده و نه. جنگ در میانه شهر حاضر هست و نیست. جاهایی را پوشاندهاند و جاهایی را نه. چیزهایی را به فراموشی میکشانند و چیزهایی را با میخ در چشمانت فرو میکنند، رد میشویم؛ «اون یکی ساختمون رو هم دیدی؟» کنار خیابانی و ساختمانی ویرانشده، تیرهای آهنی بیرون ریخته، کجشده، اسکلتهای ساختمانی نیمهویران، آواربرداری از پی خانهها، شیشههای تازه نصبشده یا فروریخته یا چسبزده، هر شیشهای که نو است خبر از وقوع ویرانی در همسایگی میدهد، رد میشویم؛ «خستهای؟» «نه، تو چی؟» «بیشتر تشنه، خیلی گرمه» تهران؛ تابلوها، بنرها، درختها، نورها، رنگها، بوها، همه در تعارض به هم وصل میشوند، در خیابانی آدمها با زندهماندنشان از زندگی تقاص پس میگیرند، در میدانی دیگر، کسی میکروفون به دست علیه زنان حرف میزند، بهنظرش مدارا با زنان کافیست، جنگ زخم زده اما زخم زنان کاریتر است، خیابانی دیگر، زنی موتور وسپایی زرد رنگ میراند و با موهایی رها پیچ میخورد در قلب خیابان، «خوب خیلی ارزونتر از یه ماشین درمیاد»، زنان موتورسوار فراوانند و تهران اینطور زیر آفتاب تند مرداد زیباتر میشود. تهران، شهری دو شقهشده در تناقض اما با نسبتی نابرابر، شهری جنگزده که در گوشهای مردمانش در تعلیقی هرروزه فرسودهتر از پیش میشوند و در گوشهای دیگر، فرسودگی ابزار بقای عده دیگری است. تهران، همزیستی اجباری کافهها و ویرانی، «چندتا از کافههای سنایی رو بستن»، تعارض دیوارها و آدمها، روی دیوارها را پاک کردهاند، برخی را خط زدهاند یا نوشتهاند، تلی از شعارها و تصاویر یکدست، در ستایش جنگ، علیه مذاکره، علیه سازش، انتقام، خونخواهی، همه جا یک تصویر است و یک شابلون و یک شعار و یک فرمان، اما، میان ضخامت پاکشدگی یا دستکاری شعارها، هنوز کلماتی آشنا قابل خواندن هستند، آنچه پاکنشدنی است، پاک نخواهد شد، «عوض شدم؟ یکم، من چی؟ نه»؛ میگذریم. تهران، زندگی جاری است، زندگی در جنگی مداوم جاری است، نه چیزی فراموش شده و نه رها، آنچه پاکنشدنی است، جای جای جایِ آنچه پاکشدنی نیست، آدمها میآیند، آدمها میروند، خستهاند، خشمگین، همه همهچیز را خیلی هم خوب بهخاطر میآوردن، میگویند، خودشان میگویند، میخندند، بلند، «خیلی عوض شده؟» کافهها، خانهها، کوچهها، اتوبوسها، کودکان، گربهها، کلاغها، گرما، آلودگی، کوهها، پارکها، ترافیک، ایستهای بازرسی، سربازان، خیابانهای بسته، فلاشهای چراغقوه داخل ماشین، کسی میایستد و کسی میایستاند، میدانهای اشغالشده، «یه دور دیگه بزنیم؟»، و در کوچهای فرعی دختران نوجوان رد میشوند، بیمحابا، شبیه خودشان، شبیه آنچه باید «تو فقط فکر کن اگه این زنا نبودن»؛ میگذریم. تهران، شهادتی بر اینکه جنگ برای همه ویرانی نمیآورد، و پایان آن آرزوی همه نیست، برای عدهای، جنگ نان است، نعمت، و برای عدهای دیگر نان و نعمت را سنگ میکند، «راستی شنیدم امشب احتمال حمله به تهران هست؟» «آره، میتونه، وسط جنگیم» خبرها، احتمال حملهای دیگر «خسته شدیم»، تنظیمشده به وقت محلی اما در آمریکا، اولتیامتومهای ۴۸ ساعته، دو هفتهای، شبانه، تا صبح روز بعد «بسه دیگه»، و بعد دوباره، روز دیگر. «عادی شده؟» «نه، ما عادت کردیم، ای کاش نمیکردیم.» رد میشویم. میگویی اینجا جنگ اول جنگ زندگی است، جنگ زندهماندن، میگویی تو هم زنده بمان، بعد رد میشویم؛ همه اینها را از پشت شیشه ماشینت میبینیم و میترسم بگویی دیر کردم، خیلی دیر، برای همهچیز، و حالا که اینقدر دیر آمدهام که چه شود؟ توریستی بر مناطق جنگزده و پساکشتار باشم؟ «نه، دیوونهای تو آخه زن»؛ رد میشویم.
(آمدهام تا مرا به گوری بازگردانی که هیچش از آن من نیست، که علفهایت را روی من برویانی، هم اینجا و هم اکنون و هم آنجا.)
بعد میگویم به تو که شاید، اینجا، بتوانم چیزهایی را بنامم، چیزهایی که نامشان را میدانم، ریشههایشان را، اقلاً، دستها، گرفتنشان، پیچدرپیچ، لمس، رها رها رها کردنشان را، «انگار نه انگار که این همه سال...» جایی که تکهپارههایم را، نه اینکه جمع کنم، بشناسم و بعد فراموش کنم، خودم را در امتداد شور سال یک، در تنی که خود را همانگونه که هست میبیند، مینامد، «اینجا خیلی فرق کرده؟» «هم آره و هم نه»؛ یا شاید لمس تمام آنچه که نگذشت و فراموش نشد را روی زمین، گفته بودی میگذرد به هرحال و فراموش میکنی... نگذشت، نشد، نخواستم، فراموش نکردم، و دیگر از من نخواه که، انقدر نگاهم نکن و نپرس چرا، یا شاید شوریدن علیه معنای خانه را، حتی وطن، اینها را که میگویم چشمت هنوز رو به خیابان قفل است، میشنوی، میخندی، بعد میپرسی خوب که چه؟ علیرغم اینها هنوز هم رویا میورزم؟ جداً؟ بعد هم به خودم و هم به رویاهایم میخندی، در آغوشم میکشی و میگویی طوری نیست، بهتر میشود، زندگی کن؛ نگاهت میکنم، نه تصویرت هستی و نه خاطرهات، نه تجسمی از خیالت در خوابهای مشوشم، نه در گذشته، نه دفتر روزنامه، پشت پیامهای کوتاه، اصرار بر اینکه همه چیز خوب است که تو نگران نباشی، این تویی؛ در سکوت، سیگاری به دست، پشت فرمان و ترافیک میدان ولیعصر، و حالا و در تهران پساژینا، شبیهترینی به خودت، پس از دو جنگ، در میانه یک جنگ و در آستانه جنگی دیگر، نگاهت میکنم، چیزی در من ویران میشود، ترمز میکنی؛ «جلوی کدوم شیرنیفروشی نگه دارم؟» «همین»، پیاده میشویم، میگیریم، یک کیلو شیرینی ۸۵۰ هزارتومان، میرویم، پیشرو، بزمی است، آغوش در آغوش، رقص در میانه جمعی شوریده، خواهرانه، سرود بعد سرود، خندههایی علیه ویرانی، اینجا زندگی تا مغز استخوان پنجرههای چسبزده جاری است، میرقصی، میگویی، مینوشی، میخندی، برمیگردم، برگشته بودم، اینجا و اکنون.
(تو فراموش نکردهای، هیچچیز و بعضیچیزها را هم حتی نه، تو نه رفتهای و نه برگشتهای؛ تمام این سالها را، اینجا، انگار، تنها نشسته بودی، سیگاری به سیگار دیگر، در سوگ رقصیده بودی)
*
از باغ کتاب بیرون میزنم، درست رأس شروع برنامه قطعی برق رسیدهام، صبح هم جایی دیگر برق رفته بود، به سمت مترو میروم، ندانستن برنامه قطعی برق یعنی گرفتاری، نقشه شهر را باید با نقشه قطعی برق بدانی، امروز هر جا که رفتم برق میرفت، جلوی هر عابر بانکی ایستادم پولی نمیداد، جایی توانستم بالاخره ۴۰۰ هزارتومان نقد بگیرم، سقف ممکن، از کانفیگ خیلی سردرنمیآورم، و همین نبودنم را بیش از هرچیزی رسوا میکند، پروکسیها زودبهزود تمام میشوند، ویپیانهای رایگان را میگویند نصب نکینم، بدافزار دارند، آنیکیها را هم که با پول میخریم، آنها هم لابد...، کم مانده به مترو؛ ناگهان ردیف موشکها پیدا میشوند، از پشت درختان، ماکتهایی ایستاده، هفتتایی، زیر آفتاب، روی زمین، رو به آسمان، خشکم میزند، بعد ادامه میدهم، انگار راهرفتن در مسیری با تزئینات موشکی عادیترین بخش از روزم بوده باشد، کمی بعد مردی سراغم میآید، سیاهپوش، امروز عزا بود؟ میگوید بهتر است مسیرم را عوض کنم، از سوی دیگری به سمت مترو بروم، «از اینوری اذیت میشین خواهرم، گرمه، سایه نیست» زیر لب غر میزنم، همه جا گرم است و هیچجایی سایه نیست، «نه شما اذیت میشین»، رد میشوم، حوصله دعوا ندارم، آمدهام برسم به ایستگاه مترو، حقانی؛ مقصد از ابتدا اینجا بود، اولین بار بعد از سال یک، پلهها را پایین میروم، هر قدم با بغضی که سنگینتر میشود، سرمای مترو توی صورتم میکوبد، من فکر نمیکردم که هرگز در اینجا...اینطور... با تنی آمیخته در امتداد شور سال یک... روی همین پلهها، همین ایستگاه، همین جا، و بغض؛ برای همین آمده بودم، اینجا بغضم بترکد، میترکد، میروم پایین؛ مترو رایگان است، برق نرفته، منتظر قطاری میایستم، برخلاف قبلتر که اصراری همیشگی به حضور در واگن مردان داشتم، اینبار میخواهم میان زنان بنشینم، ببینمشان، چشمدرچشم، بعدازظهر است و از سر کار باز میگردند، مقنعه یا شالی بر دور سر یا دوش، نشان از اینکه چه کسی میتواند در کجا و چگونه هزینه بدهد، توان مبارزه داشته باشد یا نه، بکشد، بخواهد، بتواند، یا اصلاً معنای مبارزه در این روزها چیست؟ چه چیزی جز زندهماندن؟ در خیال سال یکم، این اولین بار است که آفتاب در این جغرافیا چنین پشت گردنم، تا بالای آستینهایم را سوزانده، سال یک جاری است، تن معبر حافظه است و همه را همه را تمام گذشته را در خود باز میشناسد، مینشینم؛ درون واگن، کودکی بیتابانه میخواهد به بخش مردانه برود، مادرش اجازه نمیدهد، دخترک بازیگوشانه چشم دور واگن میگرداند، مرا نشان میدهد و شاد است از یافته خود، «اما آخه این آقا با گوشواره هم اینجا نشسته»، مادرش کمی دقیق میشود «این خانمه، خانم ای وای ببخشید» میخندم، اشتباهی در کار نیست، یا آنقدرها هم نه، میگذرد؛ روزی دیگر، زنی هراسان در جستوجوی آدرسی در خیابان از پشت صدایم میزند «آقا ببخشید آقا ببخشید» نگاهم میکند، آدرس را بلد نیستم، رد میشود، میخندم، بعد، روزی دیگر، زنگ خانهای را میزنم و نگهبانش با تأخیر میآید، سلام نمیدهد، «تو آخه دختری یا پسر»، میخندم، روزی دیگر، دبیرستانی دخترانه تازه تعطیل شده، درون سوپرمارکتی به انتظار پرداخت پول بطری آبم، دختری با لپهای گلانداخته نزدیک میشود، نگاهم میکند با شیطنت، میگوید مدل موهایم را دوست دارد، چشمانش برق میزند، دوستانش پشت سر ریسه میروند، «ممنون»، میخندم، بیرون میآیم؛ در امتداد سال یک به اشتباه شبیه خودم شدهام، حالا شهر همانقدر خودم را در این تن و این لباس میشناسد، به اشتباه، که خودم خودم را؛ بعدتر، در شهر کوچکم وارد اداره ثبت احوال میشوم، با همین تنی که میناممش، شناسنامه جدیدم را میگیرم و بیرون میآیم، خروج بدون اینکه ابطال شوم، سال یک جاری است، امتداد هزار تن، صدا، دست، زنان زنان زنان، ما حالا شبیهتریم به خودمان، خودمان را بازشناختهایم، سال یک جاری است، خواهد ماند؛ موشکها همانجا ماندهاند، میخندم، خندهای که از صدها تن، لب، دست، جان، آرزو به لبهای من رسیده است؛ از پلههای مترو بیرون میآیم.
*
همه چیز قسطی شده است، این را تابلوهای آگهی در جایجای بزرگراهها میگویند، همهچ یزق سطیش ده؛ پیشپرداخت اعتباری در چهار بخش، اقتصاد سال سوگ و جنون و خون و بدهکاری، و بعد میگویی آن روز برای اولین بار بستنی قسطی خوردی، «خوب چه ایرادی داره؟ بستنی قسطی تا حالا نخوردی؟» میخندی، قاه قاه، میگویی دیگر نمیرسانی، نمیشود، نمیکشی، میگویی هرچه در این سالها دویدهای، عقبتر ماندهای، «من اگه جمع کنم کلا بشینم خونه ضررم کمتر میشه تا گردوندن اینجا»، ماه در همان ابتدای شروعش برایت پایان میگیرد، نمیرسانی، نمیشود، قسط پشت قرض پشت بدهکاری، میگویی آدم گاهی خسته میشود و میپرسم خستهای و میگویی نه، از کار اخیراً بیکار شدهای، بعد از بیکاری قبلی و تعلیق قبلیتر، انتظار چه را میکشی نمیدانی، همه چیز بد شده، بدتر از قبل شد، «خوب حالا، میتونم قهوه سفارش بدم برات، ببین، قسطی!» و بعد باز روز دیگر؛ روز یازدهم از جنگ، تهدید زدن زیرساختهای غیرنظامی است، «از جمله مناطق نزدیک به تهران»، هر شلیک به کشتی در تنگه هرمز، یک پل یا یک زیرساخت، مغازهات شلوغ است، به نسبت شبهای قبل اما ساکتتر، آدمها میآیند و میروند، اخبار را چک میکنم و آنها خرید میکنند، اجناسی که همه شکستنیاند، گلدان، سفال، لوستر، ساعت، شیشه، میپرسم چه کسی زمان جنگ ۶ میلیون تومان به ظرف تزئینی شکستنی میدهد، «آدما دیگه، آدمایی که میتونن»، سر تکان میدهی، تحلیلهای اقتصادی میکنی، میگویی قشری که به دلیل جنگ مسافرت نرفتهاند حالا پول خود را میدهند به ظروف سرامیک نقرهای تو با طرح گلهای طلایی، میگویی نگران نباشم من از پس خرید از مغازه تو در برنمیآیم، میخندی و شاخههای مصنوعی لیمو را توی گلدانی مرتب میکنی، مشتری بعد مشتری، «لیموهایی به رنگ تابستانهای سیسیلی»، مشتری بعدی، «به رنگ تابستان ایتالیا، زرد و آبی تند»، مشتری بعدی، «ده دوازده میلیون میشه ترکیبش»، واقعا؟ «چهارتا آفتابگردون حساب کردم، کم و زیادشم کم کردم براتون»، میپرسم، دوباره، عددها را نمیفهمم، در هیچ منطقی جا نمیشوند، زیرلب میگویم آخرین حقوقم پنج سال پیش سه میلیون تومان بود، حالا حتی پول یک دسته گل مصنوعی لیمو، گفتی کجایی؟ ایتالیایی هم نمیشود، «از امشب نمیترسی؟» «نه، شاید»، «برق بیاد سفارش جدید بدم، لیموها داره تموم میشه»، همه چیز قسطیشده است، اما نه برای همه، نه برای همه چیز، جنگ طبقاتی است، به لیموها نگاه میکنم، آنها خُرد نخواهند شد.
*
تا بالای پشت بام مرا میکشانی، شب است و باد خنکی میآید، شهر زیر خط افق سوسو میزند، شهر کوچک، نشانم میدهی، میعادگاهت را، اینجا سیگار میکشیدی، میدیدی، همه چیز را، پهباد، پدافند، جت، سنگرشکن، نور آبی، زبانههای آتش، افدو، ضدهوایی، جمعیت، خیابان، تیراندازی، فریاد، و چشمها و دهانها و نگاهها و فریادهایی دیگر پشت این پشتبام و پشتبامهای دیگر، جغرافیای افقهای درهمتنیده، انسانهایی شاهد انسداد خیال، نامش را گفتی گذاشتی شکست یا...؟ لب پشتبام مینشینی و میگویی نمیخواستی چیزی از تو بماند، نمیخواستی راوی باشی، فقط اگر قرار بود جهان به آخر برسد، میخواستی تو هم با آن تمام شوی، جهان به آخر رسید، هزار و یک بار و تو اینجایی، روبهروی من نشستهای و تندتند پک میزنی به سیگار، «حالا چی؟» «نمیدونم، شاید یه گربه بیارم، خرجش زیاده ولی» روز بعد؛ تهران، کریم خان، در دکانی ساندویچی میخرم، حالا کمی بیشتر به قیمتها، اقلاً دیدنشان عادت کردهام، دوستی ناگهان پیامی میدهد که سریع برگردیم به خانه، «دارن میزنن»، صدایی آسمان را میشکافد، چند و چندین بار، تندتند میرویم به سمت خانه، میرسیم، هول نشسته بر جانم، منتظر صدایی کوبندهترم، آدمهای خیابان ایرانشهر را نگاه میکنم، کسی کنار خیابان گیتار میزند، کسی بوق میزند، کسی خیره در گوشی ایستاده، آیا خبر فقط به ما رسیده؟ آیا شنیدن این صداها حالا برای همه عادی است و برای من نه؟ میرسیم به خانه، صدا صدای ترقه بود، آتشبازی، رنگها و شادی، مناسبتی بوده، در تقویم، هیچ، «حداقل امشب نه، شاید فردا» شب بعدی، در میهمانیای لبریز از گفتوگو، آسمان تهران ابری است، و بعد ناگهان سکوت، «شنیدید؟ جنگنده بود؟»، شب بعد، «پدافند بود؟» شب بعد «پهباد بود؟»، شب بعدتر «شروع شد دوباره؟» هر شب انتظار یکی است، کی دوباره نوبت ویرانی میرسد؟ و هر صبح برخاستن در خماری استیصال، کی تمام میشود؟ و بعد چه خواهد شد؟ میگویی در جنگ دوازده روزه گلدانهای پتوست همه خشک شدند، «پتوس مگه خشک هم میشه؟» تهران نمانده بودی، جنگ بعدی، تهران ماندی اما دیگر گلدانی نداشتی، روز اول را به خوبی یادت هست، چطور آدمها با کوله یا چمدان بهدست در مترو این سو و آن سو میشتافتند، سرگردانی، هول، اضطراب، به گربهها نگاه میکردی، همانها که بعدا در صبح ۱۷ اسفند، ذرات سیاه را از روی پوستشان لیس میزدند، و بعد، جنازه گربهای این سو و آن سو، زیر ماشینی پارکشده، جایی، حالا بچه گربههای دیگری توی کوچهات با شادی جستوخیز میکنند، گلدان دیگری خریدهای، کاکتوس، شاید این یکی دوام بیاورد.
*
جنگ است همه چیز عادی است و عادیتر از جنگ انگار روزمرگی خشم است، خشمی که مرز نمیشناسد، فرو خورده نمیشود «چیزی میخوری؟»، این خشم مهارشدنی است؟ میتوان مرزکشیاش کرد؟ صبح خبرها را خواندهای و از زندهبودنت شرمساری، حکم اجرا شده است، در غلظت دود سیگاری که بیرون میدهی خیره میمانی، میگویی از آن زمستان آدم دیگری شدهای، دیدهای دیدهای دیدهای، میگویی میگویی میگویی، چه کسی فکرش را میکرد؟ چطور میتوان با این سوگ؟ چه کس دیگری؟ چند نفر؟ «برق یکم دیگه میاد و باهاش آب هم میاد، چای درست میکنم» چند بار دیگر باید بگویی که بعد از آن زمستان دیگر انگار هیچکس مثل قبل نیست، نخواهد شد، نباید هم؛ بگویی از التماسها، لابهها، رفتنها، ایستادنها، انتظارها، از درهایی که بسته میشوند، هنوز هم بسته میشوند، از حضور تمام آن دیوارها در خوابهایت، از اینکه خبر چگونه سینهبهسینه پیچید، از آنان که میدانستند و هیچ نگفتند، از خیابانی که گورستان شد، از رد رد رد آنچه پاکشدنی نیست، از روزها و هفتههایی که سال شدند، بعد ناگهان ساکت میشوی «برق اومد، الان برات چای میذارم» هولناک بود، بعد در گنگی دیوار مقابلت خیره میمانی، انگار با دیوارها حرف میزنی «شیرینی هم هست»، پنجرهای باز است، صدای موسیقی همسایهات جاری است، میگویی ببین پنچرهها هم حالا از سوگی که نمیدانند به کجا ببرند آوازهخان شدهاند، صدا داخل اتاق میآید، زن همسایهات همراه با آن زمزمه میکند: «در سکوت شب خانه زد فریاد اما تو نشنیدی..» بلند میشوی، تو هم زمزمه میکنی، «آشنای من...من غریبم بیتو با خیابانها...»
(برنگشتهام، آمدهام فرو بروم، کمی در خاک ، کمی روبهرویت، کمی بیشتر در خیال این دیوارها و آنجه دیدهاند، آنچه پاک شدنی نیست، آنچه جاری است، و بعد روزی)
*
چه کسی حق برگشتن دارد؟ کدام مرز؟ کدام در؟ کدام خانه؟ کدام وطن؟ این را از پدر و برادر و مادربزرگ مردهام میپرسم، عصر روز دوشنبه، کمی مانده تا تاریکی روز، گورستان شهر کوچکم، ساکت، خالی، چند دقیقهای پیش از شروع طوفان خاک، پاسخی نمیدهند؛ کنار گورها مینشینم، نگاه میکنم، ردیف سیمان میان آنها، و مثل همیشه، چشم در جستوجوی علفهای هرزی دارم که از میان سنگ و سیمان و گور راه خود را باز کردهاند، علفهای هرز، این مبارزان، این شورمندان علیه سختی دیوار و مرز؛ اما چه کسی؟ و گفتی خانه کجاست؟ خاک گورستان بلند میشود و باد و قطرات باران اندک گلهای پرپرشده روی گورها را بلند میکند، همه با هم توی صورتم میکوبند، خاک گورستان توی چشمهایم میرود، «کاشکی یه بارون بزنه غم شهر رو بشوره ببره»؛ خاک، طوفان، باران، در جوار مردگان، بازگشت، سوگ، عزاداری، دستها، طوفان، مشتهای برنج در آسمان، قطرات باران با طعم تند خاک در دهانم، دستمالهای سپید، رقصان روی گورها، و در میان این اضطراب شوریده به تو فکر میکنم، به تو و تو و توهای دیگر. آن سو، دوستی میگوید همه حق بازگشت دارند، همه، بعد به تو فکر میکنم، کسی از آن سو بازگشت سلبریتیای را به «جهنم» تبریک میگوید، نگاه میکنم به امتداد گورها، کدام «جهنم؟»، دوست دیگری علیه هرشکلی از تبعید اجباری میگوید، از اینکه چطور میتوان یک انسان را از حق بازگشت، حق ماندن، حق بر خانه و در خانه ماندن محروم کرد، و صدایی دیگر از آن سو، هر شکلی از بازگشت را محکوم میکند، به تو فکر میکنم، به تو به تو به تو، به این درختان، ریشه در خاک، اینجا شرمم را با مردگان تقسیم میکنم، «اونایی که نیستن بیان، چه جمعی میشه جمعمون.»
*
از خانهای به خانه دیگر میرویم، همه چیز عادی میشود، یک روزی عادی بعد از جنگ، یک جنگ عادی ناتمام، نه نباید میشد، نباید عادت میکردیم، حتی بیجاشدگی در خانه، چه کسی به خانه سفر میکند؟ «نگران نباش» چه کسی در خانه در به در دنبال خانه میگردد؟ «ما هستیم» نام دیگر استیصال دستهجمعی چیست؟ بیجایی همگانی؟ و چرا اینترنت اینقدر کند است؟ «این یکی کانفیگ بهتره» از اینجا دیدن بحثهای آن سو مضحک میشود، نگاه میکنم، بالکنهای مجازی، خطابهها و نامهها، تعیین و تعین دنیا مکتوب با فونت شماره ۲، چه بیهوده رنگ میبازند تمام مناسبات روشنفکری در ساعت دو نصفه شب، آخرین سهشنبه مرداد، جایی حوالی فاطمی، وقتی سکوت شب با صدای جاروی رفتگری میشکند، لب پنجره میروم، پسری نوجوان است، چیزی زیرلب میخواند و جارویش را دنبال خودش در کوچه میکشد، گاهی میدود، چند چیز کوچکی هم تمیز میکند و شاید نه، میرود، تا انتهای خیابان؛ خیابان پس خواهد داد آنچه را در عمق دیوارهایش به رازداری پنهان کرده؛ کنار پنجره میآیی، سیگاری روشن میکنی، مدرسهای دخترانه را آنسوتر نشان میدهی و از سال یک و از شور آن دختران میگویی، وقتی از مدرسه بیرون میریختند، مثل دستهای از گنجشکها که ناگهان از روی درختی بالا بریزند، مقنعههاشان را بالا میدادند، میخندیدند، نگاهت میکنم، نمیخندی، درد داری، پول دردت را نه «یکی بزن بالا»؛ کشالههای رانم درد میکنند «این بهترت میکنه»، و نسبتم چند روزی است با جهان تنها از دریچه گریهای تعریف میشود که سرکش است، هیچ خیال آمدن ندارد، «بذار من گریه میکنم بلکه گریهت اومد»، و تو، در این زمین وسیع، این پهنه شورمست داغدیده، در انتهای سیاهکل و دیلمان، دنبال خمیردندانت هستی و از درد دندان مینالی «گریت اومد یا دربیارمش؟»، پول درمان دندان نداری اما شکسپیر میخوانی و پمادی برای سوراخ گوش چرککرده به من میدهی «بزن خوب میشه»، ماه زرد بر فراز آسمان، نگاه میکنیم از دریچه خانهات، به هیاهوی خطبهگویان میخندیم، به آنان که حالا خود را صاحبان معنا میدانند، صاحبان مقاومت، مبارزه، طبل در دست، تنها گوش خود را کر کردهاند، همه چیز یکی است و آن همان که آنان تعیین میکنند، «ما هم که خر، حالا گریه کن» میخندی، میخندم با خندهات، معنا بازمیگردد، گرچه در صورتی ترکخورده، زخمبرداشته، میگویم من سفرناک که نه، آشوبناکم، چیزی درون استخوانهایم تا کمر تیر میکشد، «واسه دلتنگیه، یکی دیگه بزن» چشمهایم را تا اینجا با دو دست باز نگه داشتهام که ببین ببین همه چیز را ببین و حالا درد این همه دیدن به استخوان میزند، «بخور خوب میشی» میخورم، بالا، بالا، بالاتر، میبینمتان، میخوانید، میرقصید، مستانه آنچه را که نامش زندگی است در کف دست فشرده نگاه داشتهاید، من گفته بودم آیا جهان از همین مشتهای شما روییده است؟ میخندید، میبینمتان و درد استخوان و کمر کمتر و بیشتر میشود، «مقاومت زندگی است» نگاهتان میکنم، به شمایی که خودِ زندگی هستید، چشمها باز باز تا عمق انتها باز، و بعد تو، شاخه من، میآیی، دستی دور کمرم، اشکهایم را میبوسی، تو خانهای، همینجا و همیشه، «بخون تو هم» «خاک ثمر نداده رو...»
*
رنگها برمیگردند، لیموها، لاجوردیها، خاک، باران، مرداد، شهریور، باد البرز تا زانوانم میرسد، خزر در آستانه پاهایم دم میکند و جنگ هم در آستانه و هم در خانه، راستی گفتی خانه کجاست؟ و چقدر مانده تا آن؟ و تو، تو شاخه من، صخره من، پیش میروی، میبینم، زنی را که مامن است، موج بعد موج، هیچچیزی از اینجا آغاز نمیشود، اینجا تخیل پایان است، آیا سفر همیشه همانجا پایان میپذیرد که شروع شده؟ و گفتی خانه کجاست؟ یا جملهای شبیه به این؟ خداحافظی میکنیم، از دریا، از جمعی شوریده، از خیال اینکه بعدتر بعدتر بعدتر، شوری این اشکها تا انتهای تنم پایین میروند، تا جایی محفوظ برای تخیل بعدتر بعدتر بعدتر، شوری دریا از تنت به لبهایم میرسد، پیش میروی در آب و میبینم چظور پیش میروی در آب، گفتم که، دیرتر از اینها باید برایت مینوشتم، بعدتر بعدتر بعدتر، اما دریا آرام بود، و آن تنی که مشتهایش را به آن کوفده بود من نبودم، تن من نبود، نام من نبود، و گفتی خانه کجاست؟ پیش میروی، موج پیش میآید، ماسهها زیر پایم پیش میروند، هرچه شود شود وقتی در خانه خواهد شد، پیشتر میآیم، موجی دیگر، هرچه شود شود وقتی در خانه خواهد شد، موجی دیگر، پیشتر میروی، نمیبینی، در آستانه جنون و فروپاشی چطور اشک میریزم، نگاهت میکنم، خانه من، بدهی به سالهایی که گذشت، شاخه من.

