نویسنده: سمیه رستمپور
«در سال ۲۰۲۴، دونالد ترامپ در گردهماییهایی شرکت میکند که در آنها بیهیچ اکراهی شعارهایی مثل «حکومتناپذیر شوید!» و «اخراجهای گسترده همین حالا!» دیده میشود. اگر فاشیستها دشمنان قسمخوردۀ ما هستند، فقط به این دلیل نیست که پروژۀ آنها نقط مقابل پروژۀ ماست. آنها دشمن ما هستند، چون از پروژهای دفاع میکنند که با ظاهری انقلابی خود را میپوشاند، از شور و عواطف خیزشهای مردمی تغذیه میکند و در عین حال آخرین تکیهگاه مراکز قدرت است. پوتین، ملونی یا لوپن، مثل بسیاری دیگر از فاشیستها، از احساس سرخوردگی و تحقیرِ طبقات کارگرِ بیثباتشده بر اثر تحولات اخیر سرمایه استفاده میکنند تا ژست ضدسیستمی خود را تثبیت کنند و از این راه بهتر از همان نظم موجود دفاع کنند. آنها وانمود میکنند که میخواهند همهچیز را تغییر دهند تا هیچچیز تغییر نکند. امروز، ارتجاعیها هرچه بیشتر رادیکال میشوند، در حالی که نیروهای مترقی در باتلاق اعتدال دستوپا میزنند.»
از «انقلابهای زمانۀ ما - مانیفست انترناسیونالیستی»[1]، نوشتۀ جمعی کلکتیو «مردم میخواهند (الشعب یرید)»
ایران در چند سال گذشته در کانون تحولات منطقهای و بینالمللی قرار داشته است؛ در نقطۀ تلاقی سه روندِ بهشدت درهمتنیده: تکرار خیزشهای مردمیِ گسترده علیه جمهوری اسلامی، بازآراییهای امپریالیستیِ خاورمیانهای که با افول نسبی هژمونی آمریکا گره خورده، و در نهایت دو جنگی که بین خرداد و مارس ۱۴۰۴ بر مردم ایران تحمیل شد. در ادامۀ نسلکشی در فلسطین و ویرانیهای گستردهای که بر لبنان تحمیل شد، آمریکا و اسرائیل در ایران نیز پروژۀ نابودی جانها، بدنها، سرزمینها و زیرساختهای حیاتی را پیش بردهاند؛ از جمله با هدف قراردادن پالایشگاهها، تأسیسات برق، آب و نفت، و نیز مراکز غیرنظامی. اینکه در فاصلۀ یک ماه، شعار دروغین ترامپ برای آغاز جنگ با وعدۀ «بازگرداندن عظمت به ایران» جای خود را به تهدید «بازگرداندن آن به عصر حجر» داد، تا هرگونه ابهام احتمالی دربارۀ منطق امپریالیستی این جنگ را از میان برداشته شود. این تعبیر البته تازه نیست. نزدیکترین سابقۀ شناختهشدۀ آن به جنگ خلیج فارس در سال ۱۹۹۱ علیه عراق برمیگردد؛ با این تفاوت که صورت دقیق و مستند آن در آن زمان نه «عصر حجر»، بلکه «عصر پیشاصنعتی» بود. در گزارش هیأت سازمان ملل به سرپرستی مارتی آهتیساری، در مارس ۱۹۹۱، ویرانیهای واردشده به عراق چنان توصیف شدهاند که گویی پیامدهایی «نزدیک به آخرالزمان» برای زیرساختهای این کشور به بار آورده و عراق را، دستکم برای مدتی، به «عصر پیشاصنعتی» عقب راندهاند. حتی پیش از آغاز جنگ نیز تهدیدی با همین مضمون به جیمز بیکر در دیدارش با طارق عزیز درسال ۱۹۹۱ نسبت داده شده بود؛ تهدیدی که بعدها در روایتهای مختلف تکرار شد. تنها بعدتر بود که همین منطق، در زبان رسانهای و سیاسیِ رایج، در قالب عبارت عامیانهترِ «بازگرداندن به عصر حجر» جا افتاد. به این معنا، تهدیدی که امروز علیه ایران مطرح میشود صرفاً یک اغراق کلامی یا لفاظی مقطعی نیست، بلکه ادامۀ همان سنت شناختهشدۀ امپریالیستی است: سنتی که هدف جنگ را فقط شکست نظامیِ دشمن نمیداند، بلکه نابودی زیرساختهای حیاتی و عقبراندن یک کشور به لحاظ تاریخی را نیز در دستور کار قرار میدهد.
این خشونتهای بیرونی در عینحال در شرایطی رخ میدهند که فضای داخل کشور از پیش عمیقاً دگرگون شده بود. از سال ۱۳۹۶، ایران وارد دورهای از رادیکالشدن، و حتی میتوان گفت انقلابیشدنِ فضای سیاسی شده است؛ دورهای که با ظهور مکرر خیزشهایی از پایین، مختصات بحران سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و زیستمحیطی را از اساس دگرگون کرده است. دستکم پنج خیزش سراسری از ۱۳۹۶ تا کنون رخ داده است: دیماه ۹۶، آبان ۹۸، قیام تشنگان ۱۴۰۰، خیزش «زن، زندگی، آزادی» در ۱۴۰۱، و نهایتاً خیزش دیماه ۱۴۰۴[2]. هر سال نیز هزاران کنش جمعی، تظاهرات، تجمع اعتراضی و اعتصاب رخ داده است. افق سیاسی کشور امروز بیش از هر زمان از هر چشمانداز اصلاحطلبانهای فراتر رفته است. بیکاری، تورم، فقر، نابرابری، ناامنی شدید معیشتی، نبود آزادیها و فروپاشی افقهای زندگی، همه دستبهدست هم دادهاند تا ایران را به زمینی مساعد برای اعتصابها، خیزشها و اعتراضات تودهای بدل کنند. طبقات فرودست، دانشجویان، بازنشستگان و جوانان بیکار بارها به خیابان آمدهاند. بهویژه نسل جوان در نظمی که از پیش آیندهشان را کشته است، در حال خفهشدناند. وقتی نرخ بیکاری به حدود ۵۰ درصد میرسد، ۹۷ درصد کارگران با قراردادهای موقتِ کمتر از شش ماه کار میکنند، بازنشستگان و کارکنان بخش عمومی گاه با معادل ۱۰۰ دلار در ماه زندگی میگذرانند و اجارهبهای تهران با بعضی شهرهای اروپایی رقابت میکند، عجیب نیست که ایران به یکی از انفجاریترین کانونهای بحران در آسیای غربی تبدیل شده باشد.
با اینهمه، تقلیل این خیزشها به شورشهایی صرفاً اقتصادی، یک بدفهمی جدی است؛ و در برخی موارد حتی یک عملیات محافظهکارانۀ عامدانه که پروژهای مشخص را پیش میبرد. همین کاری است که برخی جریانهای ضدامپریالیستیِ محور مقاومتی انجام میدهند و از این طریق، عملاً به تداوم جمهوری اسلامی کمک میکنند. واقعیت این است که این خیزشها عمیقاً سیاسیاند: در محتوا، در شکل و در شعارهایشان. آنها بیش از پیش حامل مطالبهای رادیکال برای سرنگونی جمهوری اسلامیاند. بهویژه از آنرو که در هر چرخه، سرکوب حکومتی خشم اجتماعی را به رویارویی مستقیم با نظم استبدادی موجود تبدیل میکند.
خیزش دیماه ۱۴۰۴، که از خیزشهای پیشین نیز گستردهتر بود، از بازار تهران آغاز شد و خیلی زود به دانشجویان، طبقات فرودست شهری، کارگران، خردهکسبه و حاشیههای به حاشیه راندهشده گسترش یافت. ظرف چند روز، بیش از ۲۱۰ شهر در ۳۱ استان را دربر گرفت. حاکمیت با خشونتی که در تاریخ معاصر ایران کمسابقه بود به این خشم جمعی پاسخ داد: اینترنت و شبکههای تلفنی را قطع کرد و سلطۀ خود را از خلال دستگاهی سرکوبگر بازتحکیم کرد. شش هفته بعد، در نهم اسفند ۱۴۰۴، ائتلاف آمریکایی-اسرائیلی با حملهای هوایی برای بار دوم جنگ علیه ایران را کلید زد. علی خامنهای، که خود مسئول مستقیم سرکوب و جنایت بود، بهدست نیروهایی کشته شد که خود نیز تا خرخره در خشونت خونین و نسلکشی مردم فلسطین غرق بودند. با این حال، نه پیش از اعلام مرگ او و نه پس از آن، زنجیرۀ فرماندهی دیکتاتوری نشانی از فروپاشی نداشت: تهران همچنان به سوی اسرائیل موشک شلیک میکرد و حملات خود را به چند کشور خلیج فارسِ میزبان پایگاههای آمریکا نیز گسترش داد. از اینجا یک پرسش اساسی پیش میآید: چگونه افق انقلابی، فمینیستی، ضداستبدادی، ضداستعماری و ضدامپریالیستیای که در سال ۱۴۰۱ با شعار «زن، زندگی، آزادی» گشوده شد، توانست بهتدریج به سود یک بازسازی اقتدارگرایانه کنار زده شود و سپس در اسفند ۱۴۰۴ به جنگی امپریالیستی برسد؟ فراتر از آن، این پسزنی (بکلش) و بازسازی واکنشی چگونه توانست همزمان شکل سرکوب حکومتی، مصادرۀ راستگرایانۀ اپوزیسیون، و مداخلۀ امپریالیستی با زبان «رهایی» را به خود بگیرد؟
استدلال مرکزی این مقاله این است: سرکوب خیزش دیماه ۱۴۰۴ توسط جمهوری اسلامی، که طی چند شب هزاران کشته برجا گذاشت، و حملهی نظامی آمریکا و اسرائیل در اسفندماه، که به جنایتهای جنگی متعدد منجر شد، نه دو رویداد جداگانهاند و نه دو خشونت متضاد، بلکه دو لحظۀ پیدرپی از یک فرایند واحد ضدانقلابیاند. این فرایند اما پیش از جنگ آغاز شده بود: با یک روند ضدانقلابیِ آرامتر در سطح سیاسی، رسانهای و نمادین؛ روندی که بهویژه از سوی جریان راست ناسیونالیست و سلطنتطلب ایرانی، بهخصوص در میان دیاسپورا، پیش برده میشد و میکوشید «زن، زندگی، آزادی»[3] بهعنوان «راه سوم» را خنثی، تحریف و تصاحب کند و آن را در قالب یک دستور کار شوونیستی، اقتدارگرا، ضدچپ و در نهایت نظامیگرا و جنگطلب بازآرایی کند.
پردۀ اول: از انقلابِ در جریان «ژن، ژیان، ئازادی» تا ضدانقلابِ جنگ؛ از سرکوب تا اتنوناسیونالیسم
برای فهم دنبالهای که از خیزش ژینا در ۱۴۰۱ به وقایع ۱۴۰۴ میرسد، باید از یک نکتۀ تعیینکننده شروع کرد: ضدانقلاب نه با کشتار دیماه آغاز شد و نه با جنگی که پس از آن آمد. ضدانقلاب ابتدا در عرصههای سیاسی، رسانهای و نمادین جا افتاد. خیزش «زن، زندگی، آزادی» فقط حجاب اجباری را به چالش نکشید و فقط یک قتل حکومتی را افشا نکرد؛ این خیزش افقی انقلابی، فمینیستی، مردمی و ضداستعماری گشود. امکانی برای تصور دگرگونی از پایین پیش کشید؛ دگرگونیای که زنان، مردمان پیرامونهای به حاشیه راندهشده، بهویژه کردها و بلوچها، جوانان، کارگران و مناطق حاشیهای حامل آن بودند. همچنین روایتهای سلطنتطلبانه و اصلاحطلبانه را نیز به لرزه درآورد[4]، زیرا درهمتنیدگی سلطۀ جنسیتی، روابط طبقاتی و «استعمار داخلی» دولت ایران را آشکار کرد. دقیقاً همین افق بود که هدف نخستین یورش ضدانقلابی قرار گرفت. این یورش را، بهویژه، محافل ناسیونالیست و سلطنتطلبِ دیاسپورا پیش بردند. کار آنها این بود که «ژن، ژیان، ئازادی» را از بار رهاییبخش و واژگونسازش تهی کنند و آن را در قالب زبانی مردسالارانه، مرکزگرا، ضدچپ و جنگطلب بازسازی کنند. بهسرعت، این شعار با فرمولهایی مثل «مرد، میهن، آبادی» به حاشیه رانده شد. محتوای فمینیستی، کثرتگرا و ضداستبدادیِ آن خنثی شد و حتی گاه با خودِ خشونت استعماری نیز سازگار نشان داده شد؛ آنجا که در کنار پرچمهای اسرائیل ظاهر شد یا بر ویرانههای غزه نوشته شد تا به پروژهای نسلکشانه مشروعیت نمادین بدهد.
گردهماییای که در سال بهمن ۱۴۰۱ در دانشگاه جرجتاون برگزار شد و بهعنوان تلاشی برای یکپارچهکردن راستهای ایرانی به نام «پس از ژینا» معرفی میشد، ادامۀ همین روند بود. هرچند این ائتلاف شکست خورد، اما شکست آن مانع از اثرگذاریاش نشد: شکافها عمیقتر شدند، بخشی از نیروهای مترقی عقب نشستند و همبستگیهایی که در خیزش ژینا شکل گرفته بود، تضعیف شد. همزمان، تبلیغات رسانههای راست و راست افراطی مانند منوتو و ایران اینترنشنال (با بودجههایی بسیار کلان، در حدود ۲۵۰ میلیون دلار در سال از جانب عربستان و اسرائیل) خنثیکردن رادیکالترین ظرفیت «زن، زندگی، آزادی» را تسریع کرد. نقد سلسلهمراتب قومی، بازتعریف حاکمیت بهمثابه امری مشترک، و مطالبۀ برابری واقعی کنار زده شد و جای خود را به تخیل سیاسی نژادپرستانه، مرکزگرا و نظامیشده داد؛ تخیلی که اغلب با منطقی متمدنساز، در خدمت دستور کار ناسیونالیستی و برتریطلبیانۀ ادعاییِ سلطنتطلبان قرار میگرفت. این سازوکارهای رسانهای، نوستالژی سلطنتی را با بیاعتبار کردن مخالفان درهم میآمیختند: «حاملان انقلاب اسلامی ۵۷»، «همدستان ملاها»، «ضدمیهن»، «دشمنان پیشرفت». حتی گاهی جمهوری اسلامی را، به دلیل روابطش با چین، روسیه یا ونزوئلا، «کمونیستی» مینامیدند، در حالی که چپها از نخستین قربانیان سرکوب همین حکومت بودهاند. این رسانهها همچنین بهتدریج به حاملان جنگطلبی بدل شدند؛ با حمایت آشکار از اسرائیل و استقبال از حملات احتمالی غرب به ایران، چیزی که بعدتر واقعاً نیز رخ داد.
در همین روند، پیشگامان خیزش ژینا بهطور سیستماتیک هدف قرار گرفتند. فمینیستهای منتقد را با توهین و تخریب کوبیدند. سلطنتطلبان در خیزشهای اخیر دانشجویی در دانشگاههای کشور در چهلم کشتارهای دیماه، دانشجویان را با برچسب «مجاهد» بیاعتبار کردند و تهدید کردند که اگر مانع آنها برای نشاندادن پرچم شیر و خورشید شودند و یا جلوی سلطنتطلبان را بگیرند آنها را به حراست دانشگاه بهعنوان دروغین مجاهدین خلق تحویل میدهند[5]. کردها و بلوچها را به «تجزیهطلبی» متهم کردند. هر مطالبهای برای خودمختاری، کثرتگرایی یا حق تعیین سرنوشتِ مردمان، بهعنوان تهدیدی علیه «تمامیت ارضی» بازنمایی شد. نوروز ۱۴۰۳ در کردستان یکی از نقاط تبلور این منطق بود. آنچه جشنی مردمی و عظیم بود، از سوی بخشی از نخبگان مرکز و نیز ناسیونالیستهای راست، با نگاهی امنیتی و استعماری بازخوانی شد. نام سرگشادهای که یک سال قبل جنگ، با عنوان «هشدار روشنفکران» به امضای ۸۰۰ نفر در «مرکز» رسید، نمونۀ روشنی از همین روند بود؛ در این نامه منتشرشده در روزنامۀ سازندگی (۱۹ فروردین ۱۴۰۴) نسبت به شور تودهای نوروز در کردستان و سیاسیبودن آن هشدار داده شده و از دولت جمهوری اسلامی خواسته شد که از برگزاری چنین مراسمی جلوگیری کند[6]. در نتیجه، مکانیزمهای مرتبط با استعمار داخلی و انگزنی اقلیتهای با پرچسبهایی واهی و امنیتی بار دیگر فعال شد.
سه پیامد از این وضعیت پدید آمد، که با اتنوناسیونالیسمِ تشدیدشده پس از نخستین حملۀ امپریالیستی آمریکا و اسرائیل در ماه خرداد به ایران بیشتر هم تقویت شد: حذف و طرد بیشتر گروههای ملی-اتنیکی؛ بیاعتمادی فزایندۀ آنها به «مرکز» و فراتر از آن به نیروهای اپوزیسیون فارس و شیعه، حتی به چپ میهنپرست آن؛ و مشارکت ضعیفتر این گروهها در خیزش دیماه ۱۴۰۴. چپ که از پیش هم ضعیف شده بود، با این پسزنیهای (بکلش) ناسیونالیستی باز هم بیشتر تکهتکه شد. «جنگ دوازدهروزه» (تهاجم امپریالیستی اسرائیل و آمریکا در خرداد ۱۴۰۴ علیه ایران) این چرخش را شتاب داد. این جنگ ناسیونالیسم دولتی و قدرت نژادیساز حکومت را تقویت کرد، زیرا زمینه را برای متهمکردن پیشگامان کرد و بلوچ با برچسب «تهدید تجزیهطلبانه» فراهم کرد. حتی بعضی روشنفکران که برای افکار عمومی چپ را نمایندگی میکنند، ملل تحت ستمی که به دام ناسیونالیسم متاثر از جنگ ۱۲ روزه نیفتاده بودند را «کفتارهای ژئوپلتیک» و «گرگهای حاشیهنشین» نامیدند[7](که البته هیچگاه تعبیرهای تحقیرآمیز مشابهی حتی برای حامیان جنگ در مرکز در دیماه ۱۴۰۴ به کار نرفت، که نشان از استاندارهای دوگانۀ روشنفکران در مواجهه با مرکز و مناطق پیرامونی است). عاملیتِ ملتهای تحت ستم، بهویژه کردها و بلوچها، اغلب بیمارگونه و مسئلهدار تصویر شد. شبیه همان منطق زنستیزانهای که بازماندگان خشونت را مسئول خشونتی میداند که بر آنها رفته، بعضی تحلیلها بهطور ضمنی بسیجهای این مردم را «تحریک»ی معرفی کردند که گویا باعث سرکوب دولتی یا مداخلۀ خارجی شده است. این استدلال، هم از نظر سیاسی خطرناک است و هم از نظر نظری دفاعناپذیر، زیرا مسئولیت را از ساختارهای سلطه برمیدارد و بر دوش کسانی میگذارد که در برابر آن ایستادهاند. به این ترتیب، ناخواسته به موضع همان نیروهایی نزدیک میشود که ظاهراً با آنها مخالف است. در چنین فضایی، حتی خودِ حافظۀ «ژن، ژیان، ئازادی» هم به میدان نزاع تبدیل شد و وعدۀ رادیکال آن کمکم جای خود را به وضعیت عادیشدۀ نظامی داد.
در این میان، بخشی از همان «میهنپرستان» سابق نیز به مشروعیتبخشی به جمهوری اسلامی، بهعنوان سدی در برابر دشمن خارجی، کمک کردند. ناسیونالیسم، همانطور که امروز نیز پس از تهاجم اخیر میبینیم، سختتر و خشنتر شد. سلسلهمراتب اتنیکی و جنسیتی آشکارتر شد و هزینۀ سیاسیِ بیانِ گفتاری فارسمحور، نژادپرستانه و بیگانهستیز پایین آمد. کارزار علیه مهاجران افغانستانی این را بهروشنی نشان داد. تا آنجا که بیش از دو میلیون نفر به زور اخراج شدند، این سیاست هم از سوی حکومت و هم از سوی ناسیونالیستها و سلطنتطلبان پشتیبانی شد. در چنین فضایی، اعدامهای فوری و بدون دادرسیِ کردها و افغانستانیهایی که به جاسوسی برای اسرائیل متهم شده بودند، با سکوت بیشتر و مخالفت کمتری روبهرو شد. این روند وقتی روشنتر میشود که به اعلام ائتلاف پنج حزب کرد در دوم اسفند ۱۴۰۴ نگاه کنیم؛ ائتلافی که سقوط جمهوری اسلامی را با حق تعیین سرنوشتِ کردستان در چارچوب یک ایران دموکراتیک پیوند میداد. این ائتلاف بر دموکراسی، حقوق زنان، محیط زیست و برابری تأکید داشت. با این حال، بلافاصله هم از سوی رضا پهلوی و هم از سوی رسانههای حکومتی با برچسب «تجزیهطلبی» کوبیده شد. بخشی از جمهوریخواهان لیبرال یا نیروهای برخاسته از اصلاحطلبی هم با همین چارچوب همراه شدند. در نتیجه، یک نقطۀ مشترک میان اردوگاههایی که ظاهراً با هم دشمناند آشکار شد: مخالفت با خودمختاری یا خودگردانی ملتها و مردمان تحت ستم.
در دل این قطبیشدن بود که اپوزیسیون کمکم حول دو بلوک شکل گرفت. در یکسو، افق انقلابی برآمده از قیام ژینا در سال ۱۴۰۱ قرار داشت؛ افقی که حول «زن، زندگی، آزادی» و دگرگونیِ روابط قدرت، ملت و جنسیت از پایین شکل گرفته بود و امروز موضعی ضدجنگ دارد. در سوی دیگر، یک بلوک ضدانقلابیِ راست و حتی راست افراطی قرار داشت که پادشاهیخواهیِ پهلویگرا در آن دست بالا را داشت، اما از آن هم گستردهتر بود؛ بلوکی که دولتگراییِ مرکزگرایانه، نظامیگری، جنگطلبی و احیای نظم قدیم را به هم پیوند میداد. رضا پهلوی توانست از این وضعیت به نفع خود بهرهبرداری کند. او که پیشتر پایگاه اجتماعی محدودی داشت، پس از قیام ژینا توانست خواستِ سقوط سریع جمهوری اسلامی را، آن هم با تکیه بر غرب، تصاحب کند، با اتخاذ خطی ناسیونالیستی، ضدچپ و خصمانه نسبت به نقش پیشروِ نیروهای برخاسته از خیزش «زن، زندگی، آزادی».
شعارهای ناسیونالیستی، سکسیستی، همجنسگراهراس، نژادپرستانه و ضدچپی که در دیماه ۱۴۰۴ سر داده شدند، بخشی از یک واکنشِ ضدانقلابیِ تمامعیار بودند. این شعارها هم بیانگر هراسی بودند که از قدرت سیاسیِ گروههای حاشیهایِ حامل قیام ژینا ایجاد شده بود، و هم محصول خستگی، ناتوانی و احساس بنبست در برابر تابآوری جمهوری اسلامی. کمکم این تصور جا افتاد که باید ابتکار عمل را به نیروهای ارتجاعی واگذار کرد، حتی اگر این واگذاری از مسیر جنگ باشد. اما این نیروها، چه در قالب دولت و چه در درون اپوزیسیون، فقط ارتجاعی نیستند؛ آنها انگلوار عمل میکنند. انرژی خلاق خیزشها را میگیرند و آن را به سوی اهداف ناسیونالیستی، امپریالیستی یا احیاگرانه منحرف میکنند. جنگ فقط با اسلحه به سرانجام رساند آنچه را که پیشتر آغاز شده بود: نه برای آزاد کردن ایران، بلکه برای نابودکردن آخرین بقایای شتابِ قیام ژینا و تحمیل تغییری از بیرون که برای مدتی طولانی امکان هر دگرگونی مردمی و خودمختار را میبندد.
پردۀ دوم: شیطانسازیِ از چپ
مرحلۀ نخست ضدانقلاب، یعنی سرکوب حکومتی، بهتنهایی تمامِ روندی را که در ایران گشوده شد توضیح نمیدهد. برای فهم منطق این روند، باید دید «چپ» چگونه بهتدریج بهعنوان چهرۀ فراگیرِ دشمن ساخته شد. در این چارچوب، هر آنچه از برابری، خودمختاری، تکثر زبانی و سیاسی، حقوق زنان-کوییرها، حق تعیین سرنوشت، رهاییِ مردمان تحت ستم یا عدالت اجتماعی دفاع میکند، در یک مقولۀ واحد و تهدیدآمیز فشرده میشود: «چپ». این هم دربارۀ جمهوری اسلامی صدق میکند، هم دربارۀ سلطنتطلبان، و هم -البته در شکلهایی ملایمتر و پوشیدهتر- دربارۀ بخشی از اصلاحطلبان.
این شیطانسازی تازه نیست. از همان دوران پهلوی، نیروهای چپ با هرجومرج، خرابکاری، وابستگی به خارج یا دشمنی با توسعه پیوند زده میشدند[8]. پس از ۱۳۵۷، جمهوری اسلامی این منطق را ادامه داد و رادیکالتر کرد: حذف چپهای مستقل (که گورهای دستهجمعی هنوز شاهد آناند) اعدامهای گسترده، تصفیهها، سرکوب در کردستان به نام «جهاد خمینی»، و جرمانگاریِ فعالان با برچسبهایی مانند «کمونیست»، «بیخدا»، «غربزده» یا «ضدانقلاب». و از آنجا که کردها بخش مهمی از بدنۀ جریان چپ در ایران به شمار میرفتند و زنان حضور فعالی در أحزاب چپگرا داشتند، چپستیزی در سایۀ جمهوری اسلامی همواره با کوردستیزی و فمینیسمستیزی نیز همراه بوده و اینها را همزمان شامل شده است.
همزمان، اسلام سیاسی در قدرت، بخشی از زبانِ عدالت اجتماعی، مسئلۀ فلسطین و ضدامپریالیسم را تصاحب کرد تا بهتر بتواند آن را علیه مخالفان به کار گیرد. اما ضدامپریالیسمِ جمهوری اسلامی به هیچوجه ادامۀ یک سنت رهاییبخش نیست. این ضدامپریالیسم پیش از هرچیز به کار توجیه خشونت داخلی میآید، نظم اقتدارگرا را به ژست مقاومت تبدیل میکند و آپارتاید جنسیتی را به نام «اصالت فرهنگی» در رابر غرب مشروعیت میبخشد. به بیان دیگر، یک زبانِ رهایی به فناوریِ سلطه بدل شده است. در همین چارچوب بود که حمایت رسمی از فلسطین و حزبالله، در چشم بخش هرچه بزرگتری از جامعه، دیگر نه بهصورت همبستگیِ اصولیِ ضداستعماری، بلکه بهعنوان ابزاری برای مشروعیتبخشی ایدئولوژیک و گسترش نفوذ منطقهای جمهوری اسلامی فهمیده شد. هرچه شرایط زندگی بدتر شد، این سیاست نیز بیشتر بهصورت منحرفکردن منابع ملی به سود منافع نظامیگرایانۀ بیرونی بازخوانی شد؛ خوانشی که با گفتمانهای ناسیونالیستی و نژادپرستانۀ ضدعرب، که حکومت پیشتر در جنگ ایران و عراق نیز از آنها استفاده کرده بود، تقویت شد.
شکل ایرانیِ این مصادره البته ویژگی خاص خود را دارد. مفاهیمی مانند عدالت، مقاومت یا ضدامپریالیسم در ایران در زبانی دینی و عرفانی بازسازی شدند و سپس در قالب تقابل تمدنی با غرب بازنویسی شدند. در چنین وضعیتی، چپ به دشمنی دوگانه تبدیل میشود: هم بهخاطر سکولاریسمش، و هم چون میتواند در روایت عدالت اجتماعی، ضدامپریالیسم و فلسطین با حاکمیت در قدرت رقابت کند. جمهوری اسلامی در عرصۀ بینالمللی واژگانِ «محور مقاومت» را تصاحب کرد، در حالی که در داخل، نظمی استبدادی را حفظ کرده بود. آنچه در برابر «مبارزۀ بزرگ» علیه امپریالیسم امری فرعی جلوه داده میشد، در عمل راه را برای تحکیم یک قدرت اسلامگرا، مردسالار، استعمارگر و اقتدارگرا باز کرد؛ قدرتی که خود را اصیل، ضداستعماری و مستقل از نظر ملی معرفی میکرد.
اصلاحطلبی نیز در این پروژۀ شیطانسازی چپ نقش مهمی داشته است. این جریان، که تنها نیروی برخاسته از احزاب مجاز بود که برای مدتی طولانی در قدرت با اسلامگرایان سهیم ماند، طی سالها نوعی نقد ضدچپِ رقیقتر، اما از نظر سیاسی تعیینکننده، را ترویج کرد. از نظر تاریخی، چپستیزیِ اصلاحطلبی از دوم خرداد ۱۳۷۶ شتاب گرفت: حذف چپ از افق بدیلهای مشروع، به نام «عقلانیت سیاسی» تثبیت شد. نشریاتی چون کیان و آفتاب و بعدتر مهرنامه، اندیشه پویا، آگاهی نو و سازندگی مفاهیمی مانند «لیبرالیسم فرهنگی»، «ناسیونالیسم ایرانشهری»، «گذار از چپ مصدقی به ناسیونالیسم مدنی» و «مدرنیته بومی» را در برابر رادیکالیسم چپ نشاندند. در این روایت، چپ تاریخی -از جنگل و مصدق تا فدائیان و کارگران- یا به «وابستگی به شوروی» و «جزماندیشی» تقلیل یافت، یا نیرویی «خشونتطلب» و «غیرواقعگرا» تصویر شد. نویسندگانی چون صادق زیباکلام، مصطفی ملکیان، رضا علوی و فواد صادقی در بازتولید این گفتمان نقش داشتند: چپ را تاریخمصرف گذشته و ضدتوسعه معرفی کردند، در حالی که نقش آمریکا در کودتای ۲۸ مرداد و نقش جمهوری اسلامی در کشتار سیستماتیک چپها را حذف/کمرنگ کردند. در سطح فرهنگی نیز با بزرگنمایی شکستها (مثل همراهی حزب توده در دهه اول انقلاب) و نادیدهگرفتن نقش پیشگام چپ در مشروطه، نهضت ملی، در جنبش داخواهی، فمینیسم، ادبیات و روشنفکری کشور، به بازنویسی تاریخ برای بیاعتبارسازی عدالتخواهی رادیکال کمک کردند. این خط در محصولات فرهنگی و رسانهای از جمله «شهرزاد» و «قلادههای طلا» و « تاسیان» که صراحتاً چپ را یا عامل تباهی تاریخی یا تهدیدی امنیتی معرفی میکنند، بهروشنی دیده میشود. همچنین تیتر روزنامۀ سازندگی با نقلقولِ مشترک میان اصلاحطلبان و سلطنتطلبان -«چپ هرگز نفهمید»- تنها پنج ماه پیش از خیزش دیماه ۱۴۰۴، نمونۀ شاخصی از بازتاب همین چپستیزیِ نرم اما مؤثر بود.
در تولیدات فرهنگیِ این جریان، کودتای ۱۳۴۲ مورد حمایت آمریکا کماهمیت جلوه داده میشود؛ سرکوب نیروهای مترقی پس از ۱۳۵۷ نیز همینطور. به نام ثبات، اعتدال و توسعه، هر گسست رهاییبخش از وضع موجود، بهعنوان فاجعه تصویر میشود. در همین حال، گفتمان اصلاحطلبانه اغلب به بیاعتبار کردن خودِ طبقات فرودست نیز کمک کرده است. در این گفتمان، این طبقات اغلب بهعنوان پایگاه اجتماعیِ محافظهکاری دینی، یا حتی بهعنوان تودهای ناآگاه و آمادۀ اقتدارگرایی تصویر میشوند. از اینرو، شورشها و اعتراضات اجتماعی-اقتصادی نه بهمثابه لحظههایی از سیاسیشدن، بلکه بهعنوان بیانِ نوعی «بیعقلیِ تودهای» خوانده میشوند. این نگاهِ طبقاتیستیز، اعتراضهای معیشتی و خشونتبار را به «ذات» فرودستان نسبت داد[9] و بعدها، بهویژه در دیماه ۹۶ و خیزش دیماه اخیر، دوباره بازتولید شد. این منطق در مواجهۀ اصلاحطلبان با خیزشهای مردمی آشکار است: در «زن، زندگی، آزادی» معترضان را «اغتشاشگر» و در دیماه ۱۴۰۴ آنان را «تروریست» نامیدند و مطالبات رادیکال را با استراتژی «بد و بدتر» مهار کردند. نمونۀ روشن آن محمدرضا جلاییپور، از ایدئولوگهای اصلاحطلبان و فعال در «جبهه مشارکت»، است که در اوج اعتراضات اخیر در صداوسیما ظاهر شد و معترضان را «تروریستهای مسلح»، «همکاران اسرائیل» و کسانی خواند که «زیر میز مطالبات بهحق مردم بمب گذاشتهاند»[10]؛ ادبیاتی همصدا با پروپاگاندای رسمی برای توجیه سرکوب خونین. او درواقع راه سیاسی پدرش، حمیدرضا جلاییپور (استاد جامعهشناسی دانشگاه تهران)، یکی دیگر از نظریهپردازان جریان اصلاحطلبی را ادامه میدهد، کسی در سرکوب و قتلعام کردستان در اوایل انقلاب زمانی که استاندار شهر مهاباد بود، نقش فعال داشت[11]. اصلاحطلبان همواره در برابر مطالبات رادیکال فرودستان و بهحاشیهرفتگان، ترس از «بدترشدن اوضاع» را قرار دادند. اصلاحطلبی که پس از جنگ ایران و عراق بهعنوان تنها راه واقعبینانۀ تغییر (از مسیر مشارکت انتخاباتی، کنش پارلمانی و مذاکره «از بالا») عرضه میشد، میدان سیاست را برای مدتی طولانی در یک بدیلِ تنگ زندانی کرد: یا اصلاح، یا فروپاشی. هر گسست رادیکال به سوریهای شدن، افراطگرایی یا خیانت به منافع ملی تعبیر شد. اصلاحطلبان با ترجیح «گذار مذاکرهشده» و هراس از قیامهای انقلابی (با ارجاع به «سناریوهای لیبی/سوریه») از یکسو با محورمقاومتیها در ترس از انقلاب تودهای همپوشانی دارند، و از سوی دیگر با هممعنا کردن رهاییخواهی با «خشونتطلبی» و «بیخردی تاریخی»، به گفتمان سلطنتطلبان نزدیک میشوند. همچنین با تصویرسازی منفی از مخالفان چپگرای رژیم شاه، به تطهیر گذشته و دستگاه سرکوب آن کمک کردهاند[12].
اما به مرور پردهها افتاد؛ پس از نزدیک به دو دهه تجربه، اصلاحطلبی بیش از آنکه بدیلی در برابر جمهوری اسلامی باشد، به یکی از سازوکارهای بازتولید آن بدل شد. شعار دیماه ۹۶: «اصلاحطلب، اصولگرا، دیگه تمومه ماجرا»، تجلی این بیاعتباری بود. با این حال، این جریان، با وجود بحران مشروعیتش، همچنان در داخل کشور و در دیاسپورا هوادارانی دارد؛ بهویژه در میان برخی نخبگان ناسیونالیست و گاه حتی در میان گرایشهای محورمقاومتی. متن جهتدار و پرسشانگیز فریبا عادلخواه که در ۲۴ دیماه ۱۴۰۴، فقط چند روز پس از شبهای خونین ۱۸ و ۱۹ دیماه، منتشر شد، کاملاً در همین دستور زبانِ اصلاحطلبیِ دیاسپورا جای میگیرد: زبانی که زیر پوشش احتیاط روششناختی، همان چارچوب ضدرادیکال (در عمل ضدچپ و مخالف سرنگونی حکومت دینی) را بازتولید میکند، همراه با نوعی خوشبینی به جمهوری اسلامی (و حتی نهاد روحانیت) بهعنوان حکومتی دموکراتیک[13]. در سطحی گستردهتر، این متن همان خیالپردازیِ اصلاحطلبانه را ادامه میدهد که بر اساس آن، میانجیگریای درون خودِ حکومت -که به تعبیر عادلخواه امکان «بحث بدون توسل به خشونت» را فراهم کند- هنوز ممکن است؛ آن هم با وجود فروریختن آشکار این چشمانداز در شعارها، کنشها و شکلهای سیاسیشدنِ خیزشهای اخیر. اصلاحطلبی، با رد هر بدیل غیراصلاحطلبانه، با نسبیسازیِ خیزشهای مردمی، و با همصداییِ مکرر -به نام مخالفت با مداخلۀ خارجی -با برخی حساسیتهای کمپیستی، بهطور غیرمستقیم به بازتوانی سلطنتطلبی کمک کرده است.
اینکه چنین خوانشی از فریبا عادلخواه در فرانسه از سوی بعضی چهرههای ضداستعماری به غایت محورمقاومتی بازتاب مییابد، نشاندهندۀ نزدیکی گفتمانی میان برخی گرایشهای محورمقاومتی و مواضع ضدانقلابیِ اصلاحطلبان ایرانی است؛ هردو «خشمگین از امپریالیسم، ترسان از انقلاب»اند، درست بهمانند خلفشان جلال آل احمد که در نقد آرا و مواضع پرویز پویان -از چهرههای بنیانگذار و نظریهپرداز فداییان خلق ایران، که بهدست نیروهای رژیم سلطنتی کشته شد- این اصطلاح را بهکار برد. به نام احتیاط، رئالپولیتیک یا مبارزه با مداخلۀ غرب، این گفتمانها گرایش دارند که محوریت سرکوب را کماهمیت جلوه دهند، خیزشهای مردمی را بیاعتبار کنند و مستقیم یا غیرمستقیم برای خشونتهای اعمالشده از سوی دولتهای اقتدارگرای پسااستعماری توجیه فراهم کنند. همین منطق بود که بعضی جریانهای ضداستعماری محورمقاومتی[14] را به جایی رساند که خیزش انقلابی ژینا در ۱۴۰۴ را تحقیر کنند و به شکلی توهین آمیز در پلتفرمهایشان در فرانسه آن را «زن، زندگی، صهیونیسم» خطاب کنند تا از مشروعیتاش بکاهند[15]. این کارِ بیاعتبارسازی، رادیکالیسم را عملاً در انحصار راست باقی گذاشت. از این نظر، این دو جریان، اگر نه متحد، دستکم همدستِ رشد سلطنتطلبان شدند؛ سلطنتطلبانی که شاخۀ دیاسپوراییشان امروز شکلی از راست افراطی را نمایندگی میکند[16]. این گرایشهای محورمقاومتی و اصلاحطلبی، با تقلیل بحران ایران به مسئلۀ تحریم یا مداخلۀ خارجی، سرانجام جنایتهای جمهوری اسلامی را کماهمیت جلوه میدهند، نسبی و حتی تطهیر میکنند. وقتی جنگ داخلیای که حکومت علیه مردم خودش به راه انداخته از تحلیل حذف شود، هر محکومکردنِ جنگ خارجی از نظر سیاسی ناقص میشود. پیامدها نیز روشناند: بستن افق انقلابیِ قیام ژینا، منزویکردن نیروهای مردمی غیردولتی، و جابهجا شدن میل به گسست به سمت راهحلهای ارتجاعی، و حتی گاه جنگطلبی.
سلطنتطلبان در دیاسپورا این شیطانسازیِ چپ را سازمان دادند و تشدید کردند. با اتکا به قدرتهای بینالمللی، اسرائیل، و پشتوانههای قدرتمند رسانهای و مالی، آنها تاریخ را بازنویسی کردند/میکنند و بحرانهای متعدد و چندلایۀ موجود در ایران را به «فتنۀ ۵۷» و «خیانت چپ» فرو میکاهند. خطاهای بخشی از چپ، از جمله حمایت حزب توده از جمهوری اسلامی، در اینجا بهانهای میشود برای پروژهای بزرگتر: همارز کردن چپ با جمهوری اسلامی، و سپس تبدیل «چپ» به یک مقولۀ طردکننده که هرکس با پهلویگرایی مخالف باشد را دربر بگیرد. چپستیزی همزمان کردستیزی و فمینیستستیزی را شامل میشود؛ آنقدر دامنۀ این تعریف وسیع شده که فعالان حقوق بشر، جمهوریخواهان، لیبرالها و حتی زندانیان سیاسیای مثل نرگس محمدی نیز میتوانند به این اردوگاه خیالی چپ رانده شوند و مورد حمله واقع شوند. به این ترتیب، مسئولیت تاریخیِ پهلوی و غرب در سرکوبگری مردم پاک میشود و خشم اجتماعی به سمت نوعی نوستالژیِ ضدانقلابیِ شدیداً ضدچپ هدایت میشود.
اصلاحطلبان و سلطنتطلبان، که اغلب در چهارچوبی نولیبرالی مشابهی حرکت میکنند و وجه اشتراک اصلیشان این است که تحمل چندانی نسبت به تکثر خلقهای ایران و شهروندان طردشده ندارند، در چپستیزی (و فرودستستیزی و غیرفارسستیزی و افغانستانستیزی)، با تقویت یکدیگر، بعضا از متحدان بالقوه به متحدان بالفعل تبدیل میشوند. تعبیر رایج «چپ هیچوقت نفهمید»، که هردو اردوگاه کمی پیش از خیزش دیماه آن را بهشدت و همزمان دوباره فعال کردند، نشان میدهد که یک ضدچپگراییِ گفتمانی، هرچند در ظاهر «ملایم»، تا چه حد میتواند پیامدهای سیاسی تعیینکننده داشته باشد.
در واقع نکتۀ تعیینکننده این است: اصلاحطلبان، سلطنتطلبان و جمهوری اسلامی، با وجود دشمنیهای آشکارشان، در نقطهای مشترک به هم میرسند: در خنثیکردن بدیلهای رهاییبخشی که از سوی چپ، فمینیسم و مردمان تحت ستم طرح میشود. همۀ آنها، با شدت و ضعفهای متفاوت، در بستن افقی که «زن، زندگی، آزادی» به یاری همین نیروهایی بدیل گشود نقش دارند؛ همان افقی که در شعارهایی مثل «نه سلطنت، نه رهبری، آزادی و برابری» تعین یافته بود. به بیان دیگر، رشد راست افراطی فقط حاصل قدرت خودِ آن نیست؛ این رشد همچنین محصول یک تلاش ضدانقلابی و نیز حاصل یک کارِ طولانیِ بیاعتبارسازیِ «میل به رهایی» است. در چنین پیکربندیای، حقوق زنان، خودمختاریِ مردمان و ملتهای به حاشیه راندهشده، عدالت اجتماعی و برابری سیاسی، برای شکلهای مختلف اقتدارگرایی، چه دینی، چه سلطنتطلبانه، چه اصلاحطلبانه-ناسیونالیستی، به تهدیدی وجودی تبدیل میشوند. در این پیکربندیِ گفتمانی، «چپ» به مقولهای فراگیر و به دشمن اصلی بدل میشود؛ و از همینجاست که خیزش «زن، زندگی، آزادی» بهعنوان یک «انقلاب چپ» خوانده میشود که تحملناپذیر تلقی میشود و در پاسخ به آن، یک ضدانقلابِ راستگرا، و در صورت لزوم حتی جنگ، برای پسراندنش با اشتیاق زیاد فراخوانده میشود.
پردۀ سوم: جنگ بهمثابه ضدانقلابی ویرانگر که در لباس آزادی ظاهر میشود
سرکوب خشن خیزش «ژن، ژیان، ئازادی» در سال ۱۴۰۱ بهدست جمهوری اسلامی، فقط یک لحظۀ بسیج فمینیستی، مردمی، ضداستبدادی و ضداستعماری را درهم نشکست. سرکوب قیام ۱۴۰۱ همزمان سرکوب «راه سوم» نیز بود که هم در محتوای سیاسی و هم در افق راهبردیِ خیزش انقلابی ژینا حضور داشت: دفاع از انقلاب مردمی با افق تغییری از پایین، علیه استبداد از درون، بینیاز از مداخلۀ خارجی از بیرون. به این معنا، سرکوب فقط یک جنبش را متوقف نکرد، بلکه خودِ شرایطی را دگرگون کرد که در آن هنوز میشد برای بخشی از جامعه، آزادی را بیرون از دوگانۀ ویرانگرِ «یا جمهوری اسلامی یا امپریالیسم» تصور کرد. حکومت دینی در قدرت با رد مطالبات مربوط به عدالت جنسیتی و زیستمحیطی، دموکراتیزهشدن، و خودمختاریِ مردمان تحت ستم، بحرانی را که از پیش مشروعیتش را فرسوده بود عمیقتر کرد و آنچه را از قرارداد اجتماعی باقی مانده بود، بیش از پیش از میان برد. حاصل این وضعیت چیزی بیش از یک شکاف میان دولت و جامعه بود: توان جمعی برای تصور رهایی بهمثابه پروژهای درونی و از پایین تضعیف شد. به بیان دیگر، ضدانقلاب حکومتی فقط بدنها را سرکوب نکرد؛ خودِ افقِ امر ممکن را نیز مخدوش کرد.
روزهای ۱۸ و ۱۹ دیماه ۱۴۰۴، این بستن افق بهدست جمهوری اسلامی را تسریع و تشدید کرد. در جریان آخرین خیزش تودهای، حکومت تقریباً بهطور کامل اینترنت و ارتباطات را قطع کرد و سپس کوشید با انزوا، وحشت و کشتار دوباره «نظم» را برقرار کند. فقط در یکی از بیمارستانهای تهران (فارابی) یکی از چشمپزشکان خوشنام اعلام کرد که در یک شب هزار عمل جراحی روی معترضانی انجام شده که مستقیماً از ناحیۀ چشم هدف گلوله قرار گرفته بودند. بیمارستانها دیگر محل درمان نبودند؛ به فضاهایی برای کنترل، بازداشت و گاه ناپدیدسازی قهری تبدیل شدند. شماری از زخمیها را به زندان منتقل کردند و بعضی از آنها همانجا بیمحاکمه اعدام شدند. اجساد کشتهشدگان روی هم انباشته شدند، به گروگان گرفته شدند و گاه بر اثر شدت خشونت چنان از شکل افتادند که دیگر قابل شناسایی نبودند. خانوادهها ناچار شدند عزیزانشان را در سردخانهها جستوجو کنند، برای تحویل گرفتن پیکرها پول بدهند، یا برای آنکه بتوانند مردگانشان را دفن کنند، اعترافنامههای دروغینِ را امضا کنند. بعضی دیگر حتی از زمان دفن عزیزاشان هم باخبر نشدند؛ دفنهایی که اغلب در سکوت، سحرگاه یا نیمهشب و زیر کنترل امنیتی انجام میشد. خودِ آمارها (شمار کشتهها، زخمیها، ناپدیدشدگان، بازداشتهای گسترده و اعترافات اجباری) نشان میدهد که این خشونت فقط برای سرکوب نبود؛ هدفش این بود که جامعه را برای مدتی طولانی در وحشت نگه دارد. در این لحظه، آنچه که پیشتر بارها در خیابان سر داده شده بود، «بسیجی، سپاهی، داعش مایی شمایی»، دیگر صرفاً یک شعار نبود؛ توصیفی سیاسی از یک تجربۀ زیسته بود.
این خشونت یک حادثۀ استثنایی نیست، بلکه در دل یک تاریخ طولانی سرکوب ضدانقلابی جای دارد. انقلاب ۱۳۵۷، که از سوی بخشی از محافل روشنفکری غربی و ضداستعماری، بهمثابه قیامی ضدامپریالیستی و رهاییبخش بازخوانی شده، از همان آغاز حامل یک تناقض تعیینکننده بود. آن رویداد چیزی نبود که صرفا بعدها مورد خیانت قرار گیرد؛ قیام ۵۷ از همان ابتدا امکانِ تبدیلشدنش به ضدانقلاب را نیز در خود داشت. مساله فقط مصادرۀ انقلاب بهدست جریان اسلامگرا نبود، بلکه فراتر از آن، حکمرانی در کشور در قالب ولایت فقیه، بهعنوان شکل خاصی از یک قدرت الهیاتی-سیاسیِ عمودی، قهرآمیز و پایدار، نهادینه شد؛ شکلی از قدرت که نظامیگری، اقتدارگرایی و انحصار حاکمیت را به هم پیوند میزد. نتیجه، استقرار نظمی نظامی-الهیاتی بود که بر درهمکوبیدن دگراندیشیها، خنثیکردن خودمختاریهای مردمی و بازتولید اشکال گوناگون خشونت دولتی بنا شده بود. این خشونت، جنسیتزده، مردسالار و همجنسگراهراس و همزمان نژادی نیز هست، همانطور که در برخورد انسانزدایانه با افغانستانیها خود را نشان میدهد؛ و در شکل درونیاش شکلی شبهاستعماری نیز به خود میگیرد، آنجا که کردها، عربها و دیگر مردمان غیرفارس را که به موقعیتهای فرودست بهعنوان جمعیت مازاد و نیروی کار ارزان رانده شدهاند، هدف میگیرد. نخستین قربانیان این روند، خودِ چپها بودند در کنار نیروهایی که به نام ضدامپریالیسم یا بر پایۀ خوانشی غلط از لحظۀ انقلابی، به ائتلاف با خمینی تن داده بودند و بعد حذف شدند، به سکوت رانده شدند، وادار به تبعید و یا قتلعام شدند. بنابراین تصادفی نیست که شعار کردیِ «کردستان، گورستان فاشیستها» که در دهۀ اول انقلاب از سوی نیروهای چپ مطرح شده بود، در سال ۱۴۰۱ در شکلی گستردهتر بازگشت: «ایران، گورستان فاشیستها»؛ بعد از چنددهه نه فقط در کردستان، بلکه برای بخشهای زیاد از ایران مسجل شده بود که این حکومت ماهیتی فاشیستی دارد.
در خلائی که چنین تاریخ طولانیای از خشونت دولتی پدید آورده بود، نیروهای سلطنتطلب و راست توانستند برای خود جا باز کنند. سه سال بعد قیام ژینا و بهویژه پس از ۷ اکتبر ۲۰۲۳، او توانست از حمایتهایی از سوی بازیگری کوچک اما قدرتمند مثل اسرائیل بهرهمند شود؛ در حالی که پیشتر تلاشش برای جاگیری در بلوک سپاهی-اصلاحطلب به جایی نرسیده بود.[17]اوجگیری رضا پهلوی، بیش از آنکه نشانۀ یک چرخش ایدئولوژیک گسترده بهسوی سلطنتطلبی باشد، بیانگر آن است که بخشی از جامعه، بهویژه تحت تأثیر تبلیغات راستگرایان و فاشیستهای رسانههای جریان اصلی و دیاسپورای ارتجاعی، و در غیاب رسانههای مستقل، به این نتیجه رسیده بود که دیگر هیچ گسستی از جمهوری اسلامی بدون مداخلۀ خارجی ممکن نیست؛ تصوری که سلطنتطلبان میکوشیدند در میان مردم جا بیندازند و در این کار تا حدی موفق شدند. پهلوی، بهعنوان چهرهای که بیش از هرکس دیگر آشکارا با حمایت بینالمللی، بهویژه اسرائیل، پیوند داشت، برای برخی به واقعبینانهترین حاملِ یک «رهاییِ تحمیلی از بیرون» بدل شد. در همین فضا، توهم به حمایتهای امپریالیستی و سیاستهای نظامی اسرائیل، بهویژه در اثر جنگ رسانهای، پررنگتر میشود، تا جایی که رسانهها حتی از راهاندازی شبکههای حسابهای جعلی و رباتها برای تقویت تصویر پهلوی در فضای مجازی گزارش دادهاند[18]. نوستالژیِ پیش از ۵۷ و وعدههای «تجدید حیات/پاکسازی» در دورۀ بحران هم این گرایش را تقویت کرد. جذابیت او کمتر از میل مثبت به بازگشت سلطنت ناشی میشد و بیشتر از این تصور برمیآمد که او نمایندۀ امکان «تغییر رژیم» از مسیر جنگ و با پشتیبانی غرب است. جکومت اسلامی نیز در دیماه خونین ۱۴۰۴ با تشدید دوبارۀ لحن امنیتی خود واکنش نشان داد و معترضان را تروریست، جاسوس و عامل بیگانه خواند، در حالی که خود را برای موجهای تازۀ اعدام آماده میکرد. به این ترتیب، دوری باطل شکل گرفت: هرچه سرکوب، راههای رهایی از درون را بیشتر میبست، خلأ سیاسیِ حاصل از آن، راهحلهای ارتجاعیِ بیرونی را شنیدنیتر و تصورپذیرتر میکرد؛ بهویژه آن دسته از راهحلهایی را که سلطنتطلبان و رسانههای وابسته به آنان تبلیغ میکردند، رسانههایی که حضوری گسترده در خانههای ایرانیها دارند و در لحظههای خیزشها و بحرانها، قدرت اثرگذاری بالایی از خود نشان دادهاند.
در اینجا باید بر نکتهای مهم تأکید کرد: برخلاف بخشی از حمایتها از پهلوی در داخل ایران که اغلب مقطعی، دوپهلو، یا صرفاً برخاسته از ضدیت با جمهوری اسلامی و فاقد انسجام فکری روشناند، پهلویسمِ غالب در دیاسپورا از نظر سازمانیافتگی ایدئولوژیک و، دستکم در شاخههای هژمونیکش، بهواسطۀ نزدیکی آشکارش با الگوهای راست افراطی متمایز میشود[19]. مسئله فقط با یک فرصتطلبی ساده روبهرو نیست؛ بلکه با نوعی پایبندی ساختیافتهتر به پروژهای اقتدارگرا برای بازتمرکز ملی مواجهایم؛ پروژهای که از نظم امپریالِ سفید، از خیالپردازی نژادی و اسلامهراسانه، و از پیوندهای فراملی با اشکال گوناگون راست افراطی تغذیه میکند. در چنین چارچوبی، حمایت از اسرائیل از سطح یک موضع در سیاست خارجی فراتر میرود و به نشانهای هویتی و تمدنی بدل میشود. این پروژه، بهویژه در دیاسپورای راست سلطنتطلب، با اسلامهراسی فرهنگی و نژادپرستانه پیوند خورده است. همانطور که رضا ضیاءابراهیمی در تحالیل این موضوع به خوبی نشان میدهد، مفاهیمی مانند «نجات ایران از عربها» و «حذف آثار اسلام از فرهنگ ایرانی» پایهگذار این ناسیونالیسم «جابهجاشده» هستند که اسلام را نه بهعنوان یک نظام دینی تاریخی، بلکه عنصری خارجی و بیگانه با ذات ایرانی معرفی میکند[20]. این روایت پیچیدهای از تبادل و دگرگونی فرهنگی را به یک «لحظۀ فاجعهبار» تبدیل میکند که هویت ایرانی بهدست خارجیها و بهویژه عربها آلوده شده است. در اینجا دقت تاریخی اهمیتی ندارد؛ آنچه مهم است، تولید یک بلاگردان نژادی است که همهچیز، از زوال امپراتوری تا انقلاب ۱۳۵۷، را توضیح دهد. این تحریف تاریخی به فلسطینستیزی منتهی میشود، جایی که فلسطینیها نه بهعنوان مردم تحت اشغال، بلکه «اعراب دیگر» بهشمار میآیند که مسئول «اسلامیزهشدن» و «عقبافتادگی» ایران هستند. در این گفتمان، مسأله فلسطین بهعنوان امتداد سیاستهای جمهوری اسلامی ایران تفسیر میشود نه مبارزهای ضداستعماری، و بهتبع خشونت ساختاری اسرائیل و نسلکشی در حال وقوع نادیده گرفته میشود و قربانیان نسلکشی به شکلی وارونه همچون عاملان خشونت بازنمایی میشوند. این نگرش همبستگی ضداستعماری را از بین میبرد و آن را با نژادپرستی فاشیستگرایانه جایگزین میکند.
در این چارچوب، اسرائیل به نماد غرب، مدرنیته و «غیرعرب» بودن ارتقا مییابد، حال آنکه چپ، کردها، مهاجران، فمینیستها، اسلام و عرببودن بهعنوان دشمنان نظم، پیشرفت و تمامیت ارضی معرفی میشوند. این روند تا آنجا پیش میرود که شعارهایی چون «مرگ بر سه فاسد: چپی، ملا، مجاهد» به شکلی مداوم تکرار و عادیسازی میشود. از دل چنین نگاهی، سیاستی بیرون میآید که هدفش بیاعتبارکردنِ نظاممندِ صداهای مخالف و گاه حتی حذف آنهاست؛ صداهایی که بهسادگی به خیانت یا همدستی با جمهوری اسلامی متهم میشوند، حتی زمانی که آشکارا در مخالفت با این حکومت دینی ایستادهاند. از این منظر، پهلویسمِ دیاسپورایی سازماندهیشده، آمیزهای است از ناسیونالیسمِ نظامیگرانه، ضدیت با برابریخواهی، و تطهیر خشونت اسرائیلی-آمریکایی و حتی دفاع از نسلکشی. تشدید حملات نظامی اسرائیل و آمریکا علیه ایران در یکسال اخیر را باید در بستری گستردهتر فهمید؛ بستری که هم جمهوری اسلامی و هم رسانهها و نیروهای راستگرای دیاسپورا در ساختن آن نقش داشتهاند. جمهوری اسلامی با سرکوب خونین، بستن فضای سیاسی، جرمانگاریِ مخالفت و نابودکردن امکانهای تغییر از درون، افق رهاییِ داخلی را برای بخشی از جامعه تضعیف کرد. همزمان، رسانههای مسلط راست، بهویژه جریان سلطنتطلب، همین انسداد را به زبانی دیگر ترجمه کردند: این تصور را جا انداختند که رهایی دیگر نه از مسیر کنش جمعی و سازمانیابی از پایین، بلکه فقط از راه مداخلۀ خارجی، فشار نظامی و گسستی تحمیلی از بیرون ممکن است. سلطنتطلبان حتی کوشیدند بر موج خشم ناشی از کشتارهای دیماه سوار شوند و فراخوان به حملۀ آمریکا و اسرائیل را بهمثابه بیان «ارادۀ ملی» عرضه کنند و تهاجم اخیر را «جنگی بشردوستانه» بنامند. تناقض این موضع آشکار است: از یکسو دم از تمامیت ارضی میزنند و چپ و ملل تحت ستم را «خائن» و «ضدمیهن» میخوانند، و از سوی دیگر از حملهای خارجی استقبال میکنند که خود تهدیدی مستقیم علیه همان تمامیت ارضی است. این، همراه با عادیسازیِ مرگ و فروکاستن آن به «خسارات جانبی»، چیزی جز شکلی از پراگماتیسم راستگرایانه و رئالپلتیک فاشیستی نیست که در آن هدف، هر وسیلهای را مشروع میکند. از این رهگذر، خشونت اخلاقیسازی و عاطفیسازی میشود، به بهای آنکه سوژهها از توان خودتعیینگریشان خلع شوند[21].
از اینرو، با یک علت واحد روبهرو نیستیم، بلکه با درهمتنیدگیِ خشونت دولتی و کار ایدئولوژیکِ رسانهای مواجهایم. در چنین شرایطی، برای بخشی از افکار عمومی، جنگ دیگر فقط بهعنوان ویرانی و نقطۀ مقابل آزادی ظاهر نمیشود، بلکه میتواند بهصورت ابزاری ممکن برای خروج از بنبست سیاسی فهمیده شود. اما این جابهجایی را نباید به گرایش سادهی جامعه به نظامیگری فروکاست. آنچه در اینجا میبینیم، دگرگونیِ عمیقتری در ذهنیت سیاسی و در افقِ امر ممکن است؛ دگرگونیای که باید آن را در متن دورهای وسیعتر فهمید: دورۀ رشد نئوفاشیسم، عادیسازیِ خشونت، و استقرار نوعی «رژیم جنگ» در مقیاس جهانی. در چنین وضعی، جنگ دیگر صرفاً یک رویداد نظامی نیست، بلکه به یک دستورزبان سیاسی بدل میشود: مرز میان رهایی و ویرانی را مخدوش میکند، زبان آزادی را مصادره میکند، و مداخلۀ خارجی را در قالب نجات، ثبات یا گذار بازنمایی میکند. بنابراین، نقد این وضعیت فقط با محکومکردن جمهوری اسلامی یا فقط با افشای پروپاگاندای رسانههای جنگطلب کافی نیست؛ مسئله، فهمِ پیوند این دو سطح است: از یکسو جکومتی استبدادی که با سرکوب و انسداد، جامعه را به فرسودگی و استیصال میراند، و از سوی دیگر ماشینهای رسانهای و ایدئولوژیک وابسته به بودجههای کلان امپریالیسم که همین فرسودگی را به نفع منطق جنگ، مداخله و بازسازی اقتدارگرایانه ترجمه و عادیسازی میکنند.
وقتی نتانیاهو همزمان با فرود آمدن بمبها از آزادی ایرانیان با شعار «زن، زندگی، آزادی» سخن میگوید، فقط از زبان رهاییبخش سوءاستفاده نمیکند؛ بلکه این شعار را از محتوای فمینیستی، مردمی و ضداستعماریاش تهی و آن را در دستورزبانی امپریالیستی بازنویسی میکند. این مصادره البته با سکوت، و گاه همدستیِ بخشی از فمینیسمهای لیبرال غربی، آسانتر هم شده است؛ همان جریانهایی که خیلی سریع با زنان ایرانی علیه حجاب اجباری اعلام همبستگی میکنند، اما حاضر نیستند نسلکشی در غزه یا سلطۀ استعماری اسرائیل را به رسمیت بشناسند، زیرا دفاع از فلسطین را هنوز از خلال نگاههای نژادپرستانه به عربها و مسلمانان میبینند و از هر افق ضداستعماریِ رادیکالی که بتواند به نفع مسلمانان و مردم عرب تمام شود یا غرب را به چالش بکشد، فاصله میگیرند. البته هیچیک از اینها کاملاً تازه نیست. قدرتهای امپریالیستی پیشتر هم بارها از زبان حقوق زنان، دموکراسی یا حمایت از اقلیتها برای مشروعیتبخشیدن به مداخلههای خود در عراق و افغانستان استفاده کردهاند. آنچه وضعیت ایران را در این دوره متمایز میکند، میزان طنیناندازیِ این گفتمان در جامعهای است که از درون ویران شده است. از این منظر، مسئله نه حمایت مردمی از جنگ، بلکه فرسودگی تاریخی، سلبمالکیت سیاسی و نابودیِ نظاممندِ بدیلهای درونی است.
با این حال، باید نکتۀ تعیینکنندۀ دیگری را نیز افزود: جنگ در خلأ سیاسی یا اقتصادی شکل نگرفت. این جنگ از مدتها پیش، از خلال معماریِ قهرآمیزِ تحریمها تدارک دیده شده بود. تحریمها صرفاً یک پسزمینۀ دیپلماتیک نیستند، بلکه یکی از شیوههاییاند که امپریالیسم از طریق آن آسیبپذیریِ جوامعِ هدف را سازمان میدهد؛ همانگونه که در عراق نیز شاهد آن بودیم. در ایران، تحریمها فقط مردم را فقیر نکردند، تورم را بالا نبردند، شرایط بازتولید زندگی را مختل نکردند و توان جمعیِ مقاومت را فرسوده نساختند؛ بلکه در شکلگیریِ خودِ شرایطِ تشدید نظامی نیز نقشی اساسی داشتند. آنها با کشاندن طولانیمدت کشور به اقتصادِ محاصره، ایدۀ وضعیت استثناییِ دائمی را عادیسازی کردند، جناحهای رانتی و امنیتیِ دولت را تقویت کردند، هزینۀ بحران را بر دوش طبقات فرودست انداختند و به جمهوری اسلامی زبانی آماده برای بازسازماندهیِ سلطهاش دادند. اما همزمان، زمینۀ مادی و ایدئولوژیکِ جنگ را نیز فراهم کردند: جامعهای فرسوده، فقیر، تکهتکه و گرفتار در افقِ صرفِ بقا، بیش از پیش در معرض منطقهای نظامیسازیِ بیرونی قرار میگیرد. از اینرو، تحریمها آنگونه که واقعاً هستند آشکار میشوند: نه بدیلی برای جنگ، بلکه یکی از اشکال مقدماتیِ آن؛ ابزاری از فشار امپریالیستی که هم امکانهای رهاییِ درونی را تضعیف میکند و هم برای برخی این تصور را باورپذیرتر میسازد که دیگر هیچ راه برونرفتی جز مداخلۀ خارجی قابلتصور نیست. از این منظر، مسئولیت آمریکا -و در شکلی دیگر، مسئولیت اسرائیل- با بمبارانها آغاز نمیشود؛ این مسئولیت در همین تولیدِ طولانیمدتِ خفگی، فروپاشیِ اجتماعی و تبدیلِ جنگ به افق نیز حضور دارد.
به بیان دیگر، فرسودگیِ سیاسی و اجتماعیای که برای بخشی از مردم، گسستی از بیرون را قابلتصور میکند، حاصل یک علت واحد نیست. این فرسودگی، نتیجۀ درهمتنیدگیِ خشونت امپریالیستی (که تحریمها یکی از صورتهای آناند) با بستنِ اقتدارگرایانۀ فضای سیاسی از سوی خودِ حکومت اسلامی است. بنابراین، مسئلۀ اصلی این نیست که این جابهجایی را فقط از منظر اخلاقی داوری کنیم؛ مسئله این است که شرایط پیدایش آن را بفهمیم: چه نوع حاکمانی بخشی از شهروندان خود را به جایی میرسانند که تصور کنند بمبهای یک مهاجم خارجی شاید کمتر از تداوم سلطۀ داخلی تحملناپذیر باشد؟ چگونه میتوان توضیح داد که چنین تصوری، هرچند نادرست، تا این اندازه عادی و بیخطر به نظر برسد، در حالی که پیامدهایش را همه، بهطور جمعی و با هزینهای سنگین، آن هم زمانی که دیگر بسیار دیر شده است، میپردازند؟ در اینجا، مسئولیت جمهوری اسلامی تعیینکننده است. این حکومت با سرباززدن از هرگونه پاسخگویی پس از قیامهای انقلابی متعدد، با جرمانگاریِ مخالفت، بستن فضای مدنی، و تفسیر هر مطالبۀ عدالتخواهانه از دریچۀ «نفوذ خارجی»، فقط امکان تغییر از درون را نابود نکرد؛ بلکه همزمان زمینهای فراهم کرد که در آن قدرتهای امپریالیستی بتوانند خود را در هیئت نیروهای رهاییبخش عرضه کنند. در نظر داشته باشیم که جمهوری اسلامی چنان به دشمنی بزرگ در چشم شهروندانش بدل شده که بهدلیل بیاعتمادیِ عمیقی که تولید کرده، دیگر حتی توان بسیجکردن احساسات ناسیونالیستیِ نیرومندی که در کشور هست و سلطنتطلبان همواره میکوشند آن را به سود خود مصادره کنند را هم، از دست داده است.
این البته بههیچوجه به این معنا نیست که باید اسرائیل و جمهوری اسلامی را همتراز دانست. چنین تقارنی هم از نظر سیاسی و هم از نظر تحلیلی نادرست است. اسرائیل همچنان مهاجم اصلیِ بیرونی است که حمایت وسیع غرب را داراست: دولت استعمارگرِ شهرکنشین که با حمایت آمریکا و غرب، در نسلکشیِ غزه، اشغال کرانۀ باختری، و پروژهای گستردهتر برای سلطۀ نظامیشدۀ منطقهای دخیل است و جنایتهای جنگیاش تاکنون با هیچ محکومیت یا مانعی مواجه نشده است. جمهوری اسلامی، علیرغم اینکه پشتیبانی نسبی روسیه و چین را دارد، معمار این نظم امپریالیستی نیست، بلکه امروز خود یکی از اهداف آن است؛ هرچند در همان حال، حکومتی دینی، اقتدارگرا، مردسالار و عمیقاً درگیر در نظامیسازیِ منطقهای، بهویژه در سوریه و عراق، باقی میماند و اشکالی دیگر از منطق استعمار را علیه ملل تحت ستم در جغرافیای سیاسی ایران بهکار میگیرد. بنابراین این دو قدرت متقارن نیستند، اما به یکدیگر گره خوردهاند و افراطگرایی نظامیگرانۀ یکدیگر را تقویت میکنند. هریک برای مدیریت بحران خود از جنگ بهره میگیرد: اسرائیل از طریق برونافکنیِ خشونت، و جمهوری اسلامی از طریق فراخواندنِ تهدید خارجی برای توجیه سرکوب داخلی.
اگرچه انقلاب ژینا توانست مشروعیت جمهوری اسلامی را عمیقاً به چالش بکشد، حکومت پس از ۷ اکتبر ۲۰۲۳، و بهویژه پس از نخستین حملۀ آمریکا و اسرائیل در ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، تا حدی خود را بازسازی کرد. کشتار دیماه بیتردید دوباره جمهوری اسلامی را با بحرانی شدید در مشروعیت روبهرو کرد. اما چندهفته بعد، تهاجم تازهای که از سوی دولتهای نسلکش اسرائیل و ایالات متحده صورت گرفت، این توالی ضدانقلابی را عمیقتر کرد. جنگ چهلروزه همان ماشین خشونت امپریالیستی و همان منطق استعماریای را که پیشتر در غزه، لبنان و دیگر نقاط آسیای غربی بهکار افتاده بود، به ایران نیز گسترش داد. بمبارانهایی که در چارچوب این جنگ و با بهانههای دروغین انجام شد، مراکز غیرنظامی و مدارس را ویران کرد؛ فقط در میناب، در جنوب کشور، ۱۶۸ دانشآموز کشته شدند. بسیاری از بیمارستانها و زیرساختهای غیرنظامی نابود شدند و این جنایتهای جنگی بیش از سه هزار کشته بر جا گذاشت. با این حال، جنگ فقط ویرانی نیاورد؛ بخشی از مشروعیتی را که حکومت اسلامی از دست داده بود نیز به آن بازگرداند، بهویژه در سطح بینالمللی و نزد برخی از فرقههای ارتدوکس چپ جهانی، از جمله همان «چپ تانکی» یا محور مقاومتیها؛ کسانی که منطق همتایان ایرانیشان را ادامه میدهند که با نام «جنگ میهنی» و با تعویق «جنگ طبقاتی»[22] به آغوش سپاه افتادهاند. همانطور که خمینی در طول جنگ ایران و عراق بارها گفته بود، «جنگ برای جمهوری اسلامی ایران نعمت است»: نه فقط وسیلهای برای خودانضباطی و تقویت انسجام درونی حکومت دینی از خلال فرهنگ شهادت و مقاومت شیعی، بلکه همچنین منبعی سیاسی برای بسیج ایدئولوژیک شهروندان، خفهکردن صداهای مخالف و بازسازی مشروعیت حاکمیت در دل یک بحران نظامی چندجانبه.
بنابراین، جنگی که در اسفند امسال علیه ایران به راه افتاد، نه گسستی از ضدانقلاب علیه «ژن، ژیان، ئازادی»، بلکه تحقق نظامی آن بود. این جنگ بهطور خودکار سقوط جمهوری اسلامی را تسریع نمیکند. برعکس، میتواند ویرانی را تداوم بخشد، ناسیونالیسم را تقویت کند و بیش از پیش فضای یک دگرگونی مردمی و خودبسنده از پایین را ببندد؛ در واقع دشمنان حکومت را تضعیف و حامیان آن را قویتر میکند. به بیان دیگرو همچنان که در متنی تازه منتشرشده آمده است: «نه به جنگ ورای یک موضع اخلاقی، یک انتخاب استراتژیک است زیرا جنگ به یاری جمهوری اسلامی آمده است»[23]. جنگ چهلروزه همچنین به تقویت چشمگیر اتنوناسیونالیسم دولتی و انسجام سیاسی درونی انجامیده است: تثبیت سریع مجتبی خامنهای بهعنوان رهبر جدید، نمونهای روشن از این روند است. حکومتی که خود را جمهوری مینامد، بیآنکه هرگز واقعاً جمهوری بوده باشد، به این ترتیب حقیقت سلطنتیِ خود را آشکارتر میکند: قدرت از پدر به پسر منتقل میشود، بیآنکه برای بازتولید ارتجاعی خود هزینۀ سیاسی بزرگی بپردازد. به این ترتیب، سرکوب داخلی و جنگ خارجی یکدیگر را تقویت کردند. حکومت دینی از این جنگ، در سطح نظامی تضعیفشده، اما در سطح سیاسی تثبیتشده، بیرون آمد و از این نظر بقای خود را برای مدتی دیگر تمدید کرد. در حالی که پس از کشتار دیماه، سقوط جمهوری اسلامی در کوتاهمدت هنوز محتمل به نظر میرسید، اکنون برای خود چند سال دیگر فرصت تحکیم خریده است. این یکی از خشنترین تناقضهای این دوره است: قدرتهای امپریالیستی از طریق جنگ و پوشش رسانهای آن، در حالی که با وعدۀ «رژیمچنج» بمباران را قابلقبول جلوه میدادند، به دولتهای موسوم به «ضدامپریالیست» مشروعیتی مضاعف بخشیدند و درنتیجه زمان بیشتری برای بازتولید سیاسی آنها فراهم کردند. در چنین شرایطی، جامعۀ مدنی بیش از پیش تهی میشود، اپوزیسیون بیشتر جرمانگاری میشود، موج اعدام معترضان بازداشتشدۀ دیماه در دل خودِ جنگ شتاب گرفت و در دوران آتشبس نیز بهاحتمال زیاد شدت بیشتری خواهد یافت، و هر مسیر رهاییبخش از قبل دشوارتر میشود. سرکوب از همین حالا نیز شدیدتر شده است. بهگفتۀ چندین شاهد، فضا همزمان یادآور سالهای نخست پس از انقلاب و دهۀ خونینِ جنگ ایران و عراق است؛ زمانی که جمهوری اسلامی، در پناه وضعیت جنگی، مخالفان را، بهویژه در میان نیروهای چپ، بهطور گسترده قتلعام کرد و به بسیجیهای آتشبهاختیار اجازه داد بیهیچ ملاحظهای به سوی مردم آتش بگشایند.
طی نیم قرن گذشته، منابع یک کشور ثروتمند از تولید و بازتولید اجتماعی به سمت اولویتهای نظامی منحرف شده و این فشار مستقیماً بر دوش طبقات کارگر افتاده است. جنگ اخیر تنها این منطق را تشدید کرده است: حداقل دو میلیون نفر شغل خود را از دست دادهاند، تورم در حال افزایش است و بخش قابل توجهی از کارمندان بخش خصوصی مجبور به مرخصی بدون حقوق شدهاند. نیروی کاری که پیشتر یکی از ارزانترینها در جهان بود، اکنون بیش از پیش تحقیر و استثمار میشود تا سود و انباشت سرمایه سریعتر شود. به این فشارها، قطع طولانیمدت اینترنت و توزیع نابرابر و طبقاتی آن اضافه میشود که معیشت مردم را نابود کرده و در عین حال نوعی محرومیت سیاسی ایجاد میکند؛ جامعه از دسترسی به اطلاعات، تعامل اجتماعی در زمان بحران و امکان لمس تجربههای واقعی جنگ محروم میشود. تشدید سیاستهای امنیتی این وضعیت را کامل میکند: ایستهای بازرسی، ترس فراگیر، حضور مداوم افراطیون، «حیدرحیدر گویان»، در فصای عمومی شهر. حتی پیکر شش زندانی سیاسی اعدامی اخیر هنوز به خانوادههاشان پس داده نشده است.
به این معنا، جنگ در اینجا بهمثابه نیرویی ضدانقلابی عمل میکند: امید را منضبط میکند، تخیل سیاسی را محدود میسازد، و شکلهای نظم پدرسالارانه، ناسیونالیستی و دولتمحور را بار دیگر بر افقِ متکثر، فمینیستی و فرودستِ گشودهشده با «ژن، ژیان، ئازادی» تحمیل میکند. از همینرو، چالش سیاسی دو وجه دارد: از یکسو باید با امپریالیسم مبارزه کرد، هم بهعنوان تجاوز نظامی و هم بهعنوان پروژهای گفتمانی برای مصادرۀ زبان آزادی؛ و از سوی دیگر، همزمان باید ساختارهای اقتدارگرای داخلی را درهم شکست؛ همان ساختارهایی که این مصادره را باورپذیر میکنند. سیاستی ضدجنگ و مبتنی بر راه سوم، اگر بخواهد در حد و اندازۀ وضعیت کنونی ایران باشد، ناگزیر باید همزمان ضدامپریالیستی و ضداقتدارگرا باشد. چنین سیاستی باید این انتخاب دروغین را رد کند: میان بمب و قتلعام، میان ویرانی و زندان، و میان مداخلۀ خارجی و سرکوب داخلی. به بیان دیگر، باید محتوای انقلابیِ «ژن، ژیان، ئازادی» را بهعنوان افقی زنده بازپس گرفت؛ در برابر همۀ نیروهایی که هنوز میکوشند ویرانی را بهجای رهایی جا بزنند. اگر این منطق را در سیر رویدادهای اخیر دنبال کنیم، کشتار دیماه و جنگ اخیر دیگر دو رخداد جدا از هم به نظر نمیرسند، بلکه دو فاز از یک روند ضدانقلابی واحد را تشکیل میدهند؛ روندی که در پی بستن افقی است که در ۱۴۰۱ با خیزش انقلابی «ژن، ژیان، ئازادی» بهعنوان راه سوم گشوده شد. حلقۀ واسط این دو فاز نیز تلاش نیروهای اپوزیسیون راست و سلطنتطلب برای مصادرۀ راستگرایانۀ خیزش ژینا بود. در هر سه لحظه، آنچه آماج حمله قرار میگیرد نه فقط حاکمیت یا مخالفان آن، بلکه خودِ امکان دگرگونی رهاییبخش انقلابی از درون و از پایین است که با خیزش «ژن، ژیان، ئازادی» بهطور جدی گشوده شد.
سخن آخر
برای فهم وضعیت ایران، باید از تقابل میان دو افق حرکت کرد. افق نخست، افقی است که با «زن، زندگی، آزادی» گشوده شد: افقی رهاییبخش که بر عدالت اجتماعی، تکثر و دگرگونی از پایین استوار است. این افق امروز یک بلوک ضدجنگ را نمایندگی میکند، اما در عین حال نیرویی سیاسی نیز هست که شعارهایی مثل «نه جمهوری اسلامی، نه سلطنت» را پیش میکشد؛ یعنی بر امکان یک راه سوم در شرایطی بهشدت دوقطبیشده تأکید میکند. در برابر آن، افقی ضدانقلابی قرار دارد که شکلهای مختلفی به خود میگیرد: دینی، اصلاحطلبانه، سلطنتطلبانه، کمپیستی، نظامیگرایانه یا امپریالیستی. اما همۀ این شکلها در نفی آن امکان رهاییبخش، به هم میرسند. بازسازی اقتدارگرایانه فقط از مسیر سرکوب پیش نمیرود؛ بلکه از راه مصادرۀ نمادها، شیطانسازیِ بدیلهای چپ، ساختن دشمنان داخلی، فرسودهکردن تخیل دموکراتیک و جاانداختن جنگ بهعنوان راهحل بحران نیز پیش میرود. پس از قیام ژینا، و حتی بیشتر پس از دیماه ۱۴۰۴، فرسودگی، سرخوردگی و حافظۀ انباشتۀ خیزشها، هم به جمهوری اسلامی و هم به بخشهایی از اپوزیسیون در تبعید امکان داد تا بار دیگر منطقهای دولتمحور را بازتثبیت کنند و گشایش انقلابی را در چارچوبهای آشنای امنیت، مردانگی و اتنوناسیونالیسم مهار کنند.
اما خشونت همین ضدانقلاب، همزمان، بهطور معکوس نیروی چیزی را آشکار کرد که میکوشید آن را درهم بشکند. پشت این همه سرکوبِ بیوقفه، پشت راستگراییِ فزایندۀ گفتمانها، و پشت نظامیسازیِ داخلی و خارجی، هنوز میتوان ردِ ماندگارِ یک انقلاب ناتمام را دید. از این منظر، سرکوب «ژن، ژیان، ئازادی» پایان جنبش را رقم نزد؛ بلکه عمق آن را آشکارتر کرد. این سرکوب، درهمتنیدگیِ جنسیت، طبقه، نژاد و سرزمین را در نظم اقتدارگرای ایران نمایان کرد و در همان حال، افقی از همبستگیهای متکثر گشود که همچنان بر زمان حال سایه انداخته است، حتی پس از جنگ امپریالیستیِ اخیر اگر این دنباله را در کلیت آن ببینیم، از یک منطق واحد پیروی میکند. افق انقلابیِ خیزش ژینا ابتدا بهصورت نمادین و سیاسی هدف حمله قرار گرفت، بهویژه از سوی راستهای ناسیونالیست، اصلاحطلبیِ همراه و برخی دستور زبانهای محور مقاومتی؛ سپس بهدست حکومت، بهویژه در کشتار دیماه ۱۴۰۴، به شکلی اوجگرفته درهم کوبیده شد؛ و سرانجام، با جنگ زیر آوار رفت. در هریک از این لحظهها، آنچه هدف قرار گرفت فقط یک اپوزیسیون یا فقط یک جمعیت مشخص نبود؛ آنچه هدف قرار گرفت، خودِ امکانِ سیاستورزیای نوین در جغرافیای سیاسی ایران بود: سیاستی مبتنی بر برابری، خودمختاری، تکثر و عدالت اجتماعی.
مداخلۀ خارجی انقلاب را کامل نمیکند؛ برعکس، آن را نفی میکند. اما در اینجا باید میان منطق آمریکا و منطق اسرائیل تفاوت گذاشت. آمریکا نه ایرانی آزاد میخواهد و نه، دستکم در اصل، ایرانی را که به جنگ داخلیِ مهارنشدنی کشیده شده باشد. آنچه واشنگتن میخواهد، ایرانی خنثیشده است: کشوری که از نظر نظامی ضعیف شده، از نظر سیاسی مهار شده، اما در عین حال به اندازۀ کافی باثبات مانده باشد تا دوباره در نظم منطقهای قابلکنترل شود، در گردش سرمایه و جریان انرژی اخلال ایجاد نکند، و دیگر برای بازار نفت خطرساز نباشد. به همین دلیل، فروپاشیِ پایدار یا تجزیۀ کشور نیز تا حدی با منطق آمریکا ناسازگار است: چنین وضعی هم هزینهها را بالا میبرد، هم بازارها را بیثبات میکند، و هم نتیجه را کمتر قابلکنترل میسازد. تردیدهای آمریکا دربارۀ «تغییر رژیم»، تلاشهای مکررش برای پیداکردن راه خروج، و حساسیتش به قیمت انرژی، نشاندهنده همین منطق است. اما منطق اسرائیل تفاوت دارد. هدف اسرائیل فقط مهار یا تثبیت ایران نیست، بلکه ضعیفکردنِ پایدارِ آن است؛ آنهم تا جایی که حتی فراتر از خودِ حکومت اسلامی، هیچ توان راهبردیای در ایران باقی نماند که بتواند روزی دوباره به تهدیدی بالقوه تبدیل شود. نمونۀ سوریه در اینجا روشنکننده است: اسرائیل پس از سقوط اسد بخش بزرگی از توان نظامی سوریه را نابود کرد و از ایدۀ «سوریۀ ضعیف» دفاع کرد. امروز هم دکترینش به سمت جنگی طولانی میرود: جنگی مبتنی بر بیثباتی عمیق، فرسایش و تخریب مداوم. بنابراین ادامۀ جنگ تعیین خواهد کرد که کدام منطق دست بالا را پیدا میکند: منطقِ تثبیت امپریالیستیِ آمریکا یا منطقِ ویرانسازیِ راهبردیِ اسرائیل. همچنین روشن خواهد کرد که آمریکا تا چه حد بهتدریج در این منطق دوم کشیده میشود. در عین حال، نباید فراموش کرد که این همجهتی از ابتدا بدیهی نبود. پروژۀ جنگ با ایران که اسرائیل سالها دنبالش بود، مدتها با تردید و مقاومت در واشنگتن از جانب دموکراتها روبهرو بود و تنها با ترامپ بود که فرصت تحقق کاملتری پیدا کرد. در چنین شرایطی، آیندۀ دموکراتیک ایران به یک شرط اساسی وابسته است: حفظ خودمختاری سیاسیِ مبارزات مردمی از پایین. این یعنی باید همزمان منطقهای جنگیِ تحمیلشده از سوی قدرتهای امپریالیستی، جمهوری اسلامی، بازگشت سلطنت، و آن نوع اصلاحطلبیای را که افق تغییر رادیکال را میبندد، رد کرد. به بیان دیگر، باید همزمان بمب، کشتار، اعدام و بدیلهای دروغین را به پرسش کشید. فقط در دل همین فضاست (فضایی شکننده، محاصرهشده، اما هنوز زنده) که افقی که «زن، زندگی، آزادی» گشود، میتواند بار دیگر صورتبندی شود.
[1] نسخۀ انگلیسی و فرانسوی و عربی این مانیفست را میتوانید در سایت زیر بخوانید:
https://res.cloudinary.com/dfs53tme2/image/upload/v1729241173/The_Peoples_Want_Manifesto_9af42d5254.pdf
[2] https://fr.crimethinc.com/2026/01/07/khyzsh-dy-1404-dr-mhsrh-dshmnn-dkhlywkhrjy-gzrshy-z-trdhy-khyr-mrdmy-dr-yrn
[3] https://crimethinc.com/2023/03/08/jin-jiyan-azadi-woman-life-freedom-the-genealogy-of-a-slogan
[4] https://shs.cairn.info/revue-confluences-mediterranee-2025-3-page-105
[5] https://www.instagram.com/reel/DVLxK3SjQTL/?utm_source=ig_web_copy_link&igsh=MzRlODBiNWFlZA==
[6] https://saazandegi.ir/%D9
[7] میتوانید به مطلبی که محمد مالجو در کانال تلگرامیاش با عنوان «صفآرایی نیروهای سیاسی پس از آتشبس» منتشر کرد مراجعه کنید.
[8] در دوران مشروطه، جنبشهای عدالتخواهی اجتماعی، سوسیال دموکراتها و گروههای متاثر از انقلاب روسیه بهسرعت از سوی نیروهای مذهبی محافظهکار، اشرافیت فئودالی و سپس از سوی دولت مرکزی سرکوب شدند. در دهههای بعد، بهویژه پس از شکلگیری حزب توده در دهه ۱۹۴۰ و گسترش نفوذ آن میان کارگران، روشنفکران، زنان و حتی ارتش، ترس ساختاری از کمونیسم تمامیت دولت و دربار سلطنتی را فراگرفت که به اوج خود در کودتای ۱۹۵۳ رسید، کودتایی که با حمایت ایالات متحده و بریتانیا، نخستوزیر محمد مصدق را سرنگون کرد. این کودتا نقطه عطفی در سرکوب سیستماتیک چپ در ایران بود.
[9] نگاه کنید به مقالهۀ یاشار دارالشفا، با عنوان «شوخی کافی است! این فاشیسم»، است در لینک زیر: https://www.radiozamaneh.com/876428/
[10] https://t.me/Collective98/7357
[11] https://fa.kurdistanukurd.com/?p=1687
[12] https://pecritique.com/2025/10/26/
[13] https://aoc.media/analyse/2026/01/13/que-se-passe-t-il-en-iran/
[14] https://adminfrustrationmagazine.fr/campisme/
[15] https://www.youtube.com/watch?v=q7qrinHcHac
[16] Voir cet article sur la diaspora iranienne d’extrême droite : https://www.blast-info.fr/articles/2026/un-prince-des-reseaux-une-ideologie-supremaciste-plongee-dans-la-nebuleuse-pahlavi-GIeeNb8eQ7asr16_icTVeQ
[17] در این زمینه مراجعه کنید به متن مهم زیر از کمیته عمل سازمانده دربارۀ خیزش دیماه:
https://ksazmandeh.com/1404/11/22/
[18] https://www.haaretz.com/israel-news/security-aviation/2025-10-03/ty-article-magazine/.premium/the-israeli-influence-operation-in-iran-pushing-to-reinstate-the-shah-monarchy/00000199-9f12-df33-a5dd-9f770d7a0000
[19] https://ir.mondediplo.com/2026/04/article5672
[20] نگاه کنید به مقالۀ «تلاش برای ورود به جرگۀ سفیدها؛ چرا سلطنتطلبان ایرانی از نسلکشی اسرائیل حمایت میکنند». نوشتۀ رضا ضیا- ابراهیمی و ترجمۀ حسن مرتضوی در سایت نقد:
https://naghd.com/2025/10/12/
[21] https://aoc.media/opinion/2026/04/12/iran-apories-de-la-survie-et-de-lautonomie-dans-le-regime-de-guerre/?fbclid=
[22] https://naghd.com/2026/04/12/
[23] https://harasswatch.com/news/2569/

