نویسنده: سوما نگهدارینیا
حقیقت جنگ چیزی ورای گزارش میدان نبرد از اعلام تعداد کشته و مجروحین هر حادثه و یا تفسیر استراتژیهای نظامی و قهرمانیهای ملی است که در انتها نیز به اعلام برنده و بازنده در میدان جنگها منتهی شود. جنگ پدیدهایی غیرمعمول در جهان ماست و درک آن شاید تنها به واسطه شنیدن روایت زندگیها در میانه جنگ امکانپذیر میشود. اما چه کسی میتواند راوی خوبی برای مواجهه بیواسطه با جنگ باشد و تجربه زیسته او بخش نادیده یا کمتر دیدهشده جنگ را بازگو کند؟! سینتیا انلو،[1] نظریهپرداز برجسته فمینیست و استاد علوم سیاسی در کتاب «دوازده درس فمینیستی درباره جنگ»،[2] استدلال میکند که برای فهم واقعی جنگ، باید از خودمان بپرسیم: در میانه جنگ، زنان کجای این اتفاقها هستند؟ مادران، پرستاران، کارگران جنسی، یا فعالانی که علیه نظامیگری و جنگ مبارزه میکنند، آنها همگی بخشی از پازل جنگند و روایاتشان به فهم ما از حقیقت آن کمک میکند.
روایت زنان از جنگ
روایت زنانه از جنگ، برخلاف روایتهای رسمی و قهرمانمحور، تجربه نبرد را از منظر بدن، زیستِ روزمره و ویرانیهای خاموش به تصویر میکشد. این روایتها نه در سنگرها، که اغلب در اتاقهای خانه، اردوگاههای پناهجویان، بیمارستانها و در میان آوارِ خانهها شکل میگیرند. همانطور که سینتیا انلو صورتبندی میکند، درکِ ماهیتِ جنگ مستلزم توجه به تجربیاتی است که در حاشیه میادین رسمی رزم رخ میدهند؛ بهویژه در جنگهای مدرن که میدان مبارزه به فضاهای زیستِ خصوصی و عمومی گسترش یافته و منجر به از دست رفتن سرپناه، فروپاشیِ پیوندها و تعلیقِ زیستجهانِ انسانی شده است. این وضعیت، شکلی از مقاومت روزمره را پدید آورده که بر «اخلاق مراقبت» تکیه دارد. در این چارچوب، پافشاری بر تداوم زندگی در میانه ویرانی، خود به مبارزهای علیه منطقِ حذف و نابودی بدل میشود. در واقع، مسئولیتِ ترمیمِ زیستِ مادی و عاطفی که در این شرایط بر دوش زنان قرار میگیرد، دیگر امری حاشیهای یا صرفاً خانگی نیست، بلکه دقیقاً خطِ مقدمِ مقاومت در برابر ویرانگریِ جنگ محسوب میشود.
از این منظر، روایتهای زنانه با زبانی عاطفی و چندلایه، جنگ را از یک رویدادِ صرفاً سیاسی به تجربهای عمیقاً شخصی و اجتماعی پیوند میزنند. این روایتها با ثبتِ جزئیاتی همچون خاطره، ترس، فقر و خشونتهای جنسی، به اموری اعتبار میبخشند که در تاریخنگاریهای رسمی، غالباً حذف شده یا بیاهمیت تلقی شدهاند.
در سنت غربی، حضور زنان در روایت جنگ، از جنگ جهانی اول بهتدریج خود را نشان داد. ابتدا زنان پرستار و داوطلب، تجربه خود از خطوط پشتی جبهه را نوشتند. زنانی چون ورایتی گودال یا ادیت وارتون، تصاویری از جنگ به دست دادند که کمتر در روزنامهها یا یادداشتهای نظامیان دیده میشد. بعدها با آثاری چون نوشتههای ویرجینیا وولف، نگاه زنان به جنگ بهشکل عمیقتری فلسفی و انتقادی شد: جنگ نه فقط تراژدی انسانی، بلکه محصول ساختارهای مردسالار و سرمایهدارانه بود. اما تحول اساسی بعد از دهه ۱۹۶۰ رخ داد؛ زمانی که جنبشهای فمینیستی در اروپا و آمریکا به بازنگری در روایتهای تاریخی و ادبی پرداختند. در این دوره بود که فمینیستها پرسیدند چرا ادبیات جنگ تقریباً تماماً مردانه است؛ چرا درد زنان در جنگ به رسمیت شناخته نمیشود؛ و چرا خشونتهای خاصی مانند تجاوز یا از دست دادن فرزند، جزو تجربههای جنگ محسوب نمیشود. همین پرسشها راه را برای بازنویسی تاریخ از زاویه زنان باز کرد. روایت جنگ از منظر زنان، در این دوره بهمثابه یک عمل رهاییبخش و حتی انقلابی مطرح شد، نوشتنی علیه فراموشی، علیه حذف شدن و علیه روایت مسلط. در همین دوره بود که مفاهیمی چون «تجربه زیسته»، «بدن بهعنوان میدان نبرد» و «خشونت ساختاری» وارد ادبیات فمینیستی جنگ شد. بسیاری از نویسندگان زن، خاطره، نامه، یا حتی گزارش روزمره را به ابزاری برای ثبت آنچه تاریخ رسمی نادیده گرفته بود، بدل کردند. نوشتن، شکلی از بقا شد؛ شکلی از مقاومت که در آن روایت زنانه به ما یادآوری میکرد که جنگ فقط با گلوله نمیکشد، بلکه با فقر، تبعید، گرسنگی و ناپدید شدن نیز جان میگیرد.
روایتهای زنانه از جنگ در خاورمیانه اما دیرتر ولی با شدت خاصی پدیدار شدند تا جایی که امروز، روایت زنان خاورمیانه از جنگ نه فقط گونهای ادبی یا مستند، بلکه شکلی از بازسازی حافظه جمعی از جنگ محسوب میشود. روایتی که سیاست را از دل تجربه بدن بازمیخواند و نشان میدهد که جنگ، بهرغم آنچه ارتشها میگویند، هیچگاه پایان نمییابد و تنها شکل آن تغییر میکندد. در این مجموعه نوشتار به بررسی آثار سه زن نویسنده که عمده آثارشان روایت جنگ در خاورمیانه است میپردازم. در این آثار، که در تقاطع تجربه شخصی و سیاست بینالملل نگاشته شدهاند، در کنار مستند کردن تجربه زنان، به نقد روایتهای رسمی، سکوتهای ایدئولوژیک، و اشغالگری نیز پرداخته شده است. هیفا زنگنه، سمر یزبک، و زهرا هانکر سه نویسنده زن از دنیای عرب هستتد که روایت آنها از جنگ در خاورمیانه در نقطه مقابل آنچه که دولتها، ارتشها یا رسانهها نمیخواهند دیده شود، ایستاده است.
سمر یزبک[3]
سمر یزبک، نویسنده و روزنامهنگار سوری، یکی از صداهای برجسته و خلاق در میان زنان نویسنده خاورمیانه است که روایت جنگ و خشونت را با زبانی زنانه و تجربهمحور به تصویر کشیده است. آثار غیرداستانی او، بهویژه پس از آغاز انقلاب سوریه در سال ۲۰۱۱، نهتنها اسناد ارزشمندی از رنج، امید و مقاومت مردم سوریه هستند، بلکه تجسمی از آن چیزیاند که میتوان «روایت زنانه از جنگ» نامید؛ روایتی که با بدن، حافظه، ترس، مراقبت، خیانت، و همبستگی درهمتنیده است. یزبک، متولد ۱۹۷۰ در شهر جبلالعلویان، از اقلیت علوی سوریه است؛ همین امر موجب شد که موقعیت خاصی در میان گروههای مذهبی و سیاسی سوریه داشته باشد و هزینههای بسیاری را به دلیل موضعگیریهای روشن خود علیه رژیم بشار اسد بپردازد.
در سال ۲۰۱۱، با آغاز خیزشهای مردمی در سوریه، سمر یزبک که پیشتر رماننویسی شناختهشده بود، بهسرعت به صدای معترضی بدل شد که از دل طبقه فرهیخته اما مطرود برآمده بود. او در همان سال، با وجود خطرات، از تظاهرات در دمشق و مناطق دیگر گزارش نوشت، بازداشت شد، شکنجه را تجربه کرد، و در نهایت به دلیل تهدیدات مرگ و فشارهای سیاسی مجبور به تبعید شد. اولین کتاب غیرداستانی مهم او در این زمینه، کتاب «در دهانه جهنم: سوریه به چشم یک زن»[4] است که در سال ۲۰۱۲ و به زبان انگلیسی منتشر شد. این کتاب مجموعهای از خاطرات روزانه او از آغاز انقلاب تا فرارش به خارج از سوریه است. او مینویسد: «تنها کاری که از من برمیآمد، نوشتن بود. نوشتن نه به عنوان یک کنش ادبی، بلکه چون آخرین سنگر مقاومت.»
در این کتاب، یزبک با صداقتی تلخ از مواجهه خود با خیانتهای نزدیکان، ترس از دستگیری، احساس تعلق و در عینحال انزجار از طبقه مذهبی خود، و شکنندگی پیوندهای اجتماعی در دل جنگ مینویسد. روایت او را نمیتوان تنها به عنوان گزارشی سیاسی خواند؛ آنچه یزبک به آن دست یافته، شکلی از نوشتن است که سیاست و روان، بدن و تاریخ، فرد و جمع را به شکلی عمیق و انسانی پیوند میزند. در جایی از کتاب، پس از مواجهه با اجساد معترضان جوان، مینویسد: «بوی خون دیگر از تنم نمیرود. خواب نمیبینم، فقط بیداریام خوابِ خون شده است.»
یزبک در آثارش، بارها بر وضعیت بدن زن در جنگ تأکید میکند؛ نه فقط بدنِ زخمی یا قربانی، بلکه بدنی که مشاهده میکند، ثبت میکند، و از دل خشم و زخم، زبانی تازه میسازد. در گفتوگویی با مجله Guernica در سال ۲۰۱۳، تأکید میکند که تجربه زن از جنگ، «نه فقط از منظر سیاسی، که از منظر احساسی، جسمانی و اخلاقی، کاملاً متفاوت است. ما با بدنمان مینویسیم، همانطور که با بدنمان رنج میکشیم.»
کتاب «نوزده زن: روایتهایی از تابآوری در سوریه»[5] که نخستین بار در سال ۲۰۱۸ به زبان عربی منتشر و سپس در سال ۲۰۲۲ به انگلیسی ترجمه شد، نقطه عطفی در کارنامه غیرداستانی سمر یزبک بهشمار میرود. این اثر مجموعهای از گفتوگوهای عمیق و مستند با پنجاه و پنج زن سوری است که از میان آنها نوزده گفتگو در این کتاب منتشر شده و هر یک، بهنوعی، تجربه مستقیم از جنگ، مقاومت، انقلاب و تبعید دارند. یزبک در این کتاب، خود را نه به عنوان راوی مرکزی، بلکه به عنوان تسهیلگر صدای دیگران تعریف میکند: «من این بار نخواستم تنها صدای خودم را منتقل کنم، بلکه گوش شدم برای دیگر زنانی که در دل انقلاب زیستهاند.»
آنچه این کتاب را از دیگر آثار مستند درباره سوریه متمایز میکند، این است که یزبک با دقت و وسواس، مجموعهای از روایتها را کنار هم چیده که گسترهای وسیع از طبقات، مناطق جغرافیایی، گرایشهای سیاسی و سبکهای زندگی را دربر میگیرد. از معلم و پرستار گرفته تا فعال سیاسی، مادر زندانی، فیلمساز، خبرنگار، مبارز مسلح، و زن تبعیدی. همه این زنان، اگرچه در شرایط متفاوتی جنگ را تجربه کردهاند، در یک چیز مشترکاند: روایتشان از دل بدن و زیست شخصی، بدل به سندی از رنج جمعی شده است. همه روایتها همچون روایت سارا از زبان اول شخص و بدون مداخله تحلیلی از سوی یزبک، آغاز میشوند و راوی در ادامه روایتی زنانه از نخستین لحظه مواجههاش با انقلاب و اعتراضات خیابانی تا جنگهای داخلی و کشتار را به دست میدهد:
من اهل «معضمیه» هستم. اسمم «سارا» است. وقتی انقلاب آغاز شد، بیستویک ساله بودم، در دانشگاه تحصیل میکردم و شاغل هم بودم. تصمیم داشتم روی پای خودم بایستم و زن مستقلی شوم… در ۲۱ مارس ۲۰۱۱، که مصادف با اولین تظاهرات در «معضمیه» بود، شرکت کردم. چیزی نگذشته بود که صدای شعار معترضان آغاز شد: «با جانمان سپری برای مرگ میسازیم»، «مردم خواهان سقوط رژیم هستند.» من شاهد بودم که نیروهای امنیتی، سربازان و مردانی که باتوم و سلاح برقی داشتند، چطور تظاهرات را به خشونت کشیدند، بسیاری را دستگیر کردند. ادامه روایت سارا در بمباران شیمیایی شهر از سوی دولت بشار اسد و توصیف بیمارستانهای مملو از کودکان و قربانیان ادامه پیدا میکند، جایی که سارا دیگر نه دانشجویی جوان که عکاس یک آژانس خبری شده است و همزمان در گروههای امدادونجات به مجروحان و بازماندگان کمک میکند: ...کشتار شیمیایی در معضمیه در ۲۱ اوت ۲۰۱۳ رخ داد، هواپیماهای اسد بر سر ما گاز سارین ریختند، بر سقف خانههای اطراف بیمارستان میدانی، مردهها را میدیدم. بیشترشان را میشناختم؛ از آشنایان، همسایگان و بستگانم بودند. به یکی از خانهها که وارد شدم، پر از مجروح بود. دوستم را دیدم که در حال جانکندن بود. بوی گاز فضا را پر کرده بود و باعث خفگی میشد. در کشتار شیمیایی آن روز حدود هشتاد نفر کشته شدند. پزشکان از ما خواستند که صورتهایمان را بشوییم. زنان به بیمارستان آمده بودند، آنها حاضر نشدند شهر را ترک کنند برای همین در گروههای کوچک و مستقل، برای کمک در بیمارستان ماندند.... در بحبوحه جنگ بود که دوربینی خریدم و شروع به عکاسی و فیلمبرداری کردم. نام مستعارم «ساره السمان» بود. گاهی روزی ده بار در شبکههای تلویزیونی ظاهر میشدم و از کشتار عزیزانم در شهر خبر میدادم. کنار خانهمان، انبار یکی از کتابخانههای دمشق بود که هدف حمله قرار گرفت. وسایل زیادی برای کودکان در آنجا بود. زنان بیشماری را دیدم که فرزندانشان را از دست داده بودند. تصمیم گرفتیم گروهی به نام «رؤیه» تشکیل دهیم تا از کودکان حمایت و مراقبت کنیم. با ابزارهای ساده، آموزش را شروع کردیم. برق نداشتیم و گوشیهایمان را با سختی شارژ میکردیم. اما پروژه موفق شد. داوطلبان زیادی آمدند. با سازمانهای بینالمللی ارتباط گرفتیم و کلاسهای درس راه انداختیم. تعداد زیادی دانشآموز پیدا کردیم. تمرکز ما روی آموزش و رواندرمانی بود، چون کودکان دچار مشکلات شدید روانی شده بودند. سه مرکز درمانی باز کردیم، چون جمعیت بازماندگان پس از کشتارها زیاد شده بود…. زندگی روزمره به تلاشی عظیم نیاز داشت. اطراف ما مردانی بودند که باور نداشتند زنها میتوانند در این شرایط کار کنند. اما ما فراتر از چارچوبها و انتظارات کار میکردیم و این برای مردان خوشایند نبود. ما تنها میخواستیم از محاصره، مرگ و گرسنگی زنده بمانیم!
… یک روز در میانه محاصره شهر، از من خواسته شد تا مراسم یک عروسی را فیلمبرداری کنم. شرایط عجیب و دردناکی بود! چون عروس تمام اعضای خانوادهاش را در بمباران هوایی از دست داده بود، ما سعی کردیم با حرفها و کارهایمان او را بخندانیم و ناگهان در میان خنده و شادی ما صدای انفجار آمد. وسط جشن بودیم، زیر نور شمع، بدون برق و در میان مراسم عروسی….
یزبک در مقدمه کتاب تصریح میکند که هدف او از نوشتن این کتاب «ساختن بایگانی زنانه» از انقلاب سوریه بوده است، در برابر سیطره روایتهای مردانه و نظامی و ترتیب قرارگیری آنها در کتاب، انتخاب شخصیتها، و حتی سکوتهایی که در لحن روایتها وجود دارد، حکایت از نوعی مونتاژ ادبی و سیاسی پیچیده دارد. در روایت دیگری از زبان مریم حاید ۲۱ ساله میخوانیم که:
بعد از محاصره اوضاع بدتر شد. «کتائب اسلامی» نقش منفی در انقلاب داشتند. «جبهه النصره» اجازه نمیداد ما زنان کار کنیم و میگفتند: «در خانه بمانید». آنها قوانین جدیدی برای زنان وضع کردند، که زنان را از کار کردن منع میکرد. این قوانین با خشونت تحمیل میشد، و «الکتائب» با زور سلاح، مردم را از مداخله در امور اجتماعی منع میکردند. از طرف دیگر ازدواجهای اجباری و آوارگی نیز نقش زیادی در خاموشکردن صدای زنان داشت. فراموش نمیکنم که چقدر از من خواسته میشد ساکت باشم، تنها به این خاطر که دختر بودم…
با اینحال من حجابم را برداشتم تا بتوانم بهتر کار کنم، اما کاملاً آن را کنار نگذاشتم. ساختار اجتماعی اطرافم بهشکل غافلگیرکنندهای تغییر کرده بود. «حرستا» تقریباً خالی از سکنه شده بود و جز افراد مسلح، کسی آنجا نبود.
یک روز، من و دوستم توسط «ارتش آزاد» بازداشت شدیم، حوالی ساعت دو شب بود. بعد از مدتی آزاد شدیم، اما دوباره و به فاصله چند ساعت از ظهر همان روز توسط «کتیبه» دیگری دستگیر شدیم. «کتیبهها» زیاد شده بودند و هرجومرج بر منطقه حاکم بود، مخصوصاً با افزایش کمکهای مالی و اسلحه. من با پرینتر و ابزار نقشهکشیام نقشههای منطقه را طراحی میکردم. نقشهها در جنگ و عملیات نظامی به کار میرفتند. من شعارها، پوسترها و برچسبهای مخصوص برای مخالفان را طراحی میکردم….
یکی از نکات مهم در تحلیل این اثر، حضور پررنگ زبان بدن در روایتهاست. زنان درباره احساسشان نسبت به لمس جنازه، صدای بمبها، بوی گازهای شیمیایی، سوزش زخم، و حتی درد زایمان در محاصره حرف میزنند. بدن در این روایتها نه تنها موضوع خشونت، بلکه ابزار معناسازی است. این توجه به تجربه بدنمند، همان چیزی است که رویکرد یزبک را از مستندسازی سنتی متمایز میکند و درونمایهای عمیقاً زنانه به روایت جنگ میبخشد:
…همیشه گریه میکردم، من اغلب ساعاتی که در سلول بودم گریه میکردم. آنقدر که از هوش میرفتم. شنیدن صدای شکنجه دیگران برایم سختتر از شکنجه خودم بود، اما اغلب اوقات ما را در کنار هم شکنجه میکردند و در حالی که بدنمان زیر سوزش شلاق در حال فروپاشی بود، شکنجهگرها فریاد میزدند: «آزادی میخواهی؟ به تظاهرات میروی؟» در زمانهای کتکخوردن و شکنجه، دوره قاعدگی ما متوقف میشد. اما اگر زنی قاعده میشد، در زندان پد بهداشتی نبود. خون روی لباسهایمان میریخت. دارویی نبود، و اگر چیزی میخواستیم، کتک میخوردیم.
یکی از روشهای شکنجهشان را «شیخ» مینامیدند، نام من امیره بود، با اینحال در تمام دوران زندان کسی مرا امیره صدا نمیکرد: بازجویان مرا مجبور کردند که زیر فشار زور و ضرب و شلاق، نامم را فراموش کنم. به من نام دیگری دادند، نام زنی دیگر، و من در پاسخ مردد مانده بودم که نام واقعیام چیست... «خودت را فراموش کردی! تو مریم هستی... تو مریم هستی!»
در برخی مصاحبهها، زنان درباره تعارضات درونی خود نیز سخن میگویند: شک در ایمان، خشم از همسرانشان، میل به فرار و زندگی عادی، احساس گناه نسبت به بازماندن از دوستان یا فرزندان، و پرسش درباره معنای مقاومت. این پیچیدگیها، اثر یزبک را از خطر ایدئولوژیزدگی و کلیشهسازی نجات میدهد. او نه به دنبال قهرمانسازی است، نه قربانیسازی؛ بلکه آنچه ارائه میدهد، انسانیترین و صادقانهترین تجربه زیستن در بحران است.
…احساساتم آشفته است. پیچیدگیهای وضعیت سوریه را میفهمم، اما اکنون من در ترکیه زندگی میکنم درحالی که خانوادهام در رقه و زیر سلطه داعش هستند، مادرم در رقه درگذشت و من حتی نتوانستم برای آخرینبار او را ببینم. بعضی وقتها از خودم بدم میآید اما روزهایی هست که به اینکه دختر شهر رقه هستم افتخار میکنم و میخواهم تمام جهان داستان ما را بشنود. مردم رقه برخلاف چیزی که دنیا فکر میکند، تندرو و افراطی نبودند. آنها میزبان داعش نبودند. داعش بردگی را با زور سلاح و «کتائب»های تندروی دیگر بر ما تحمیل کرد. ما مورد اشغال، شکنجه و کشتار قرار گرفتیم؛ و آنچه که زمانی فکر میکردیم بهای آزادی است، ما را به بردگی کشاند…
از سوی دیگر، کتاب به شکل غیرمستقیم، نقدی نیز بر برخی وجوه مردسالارانه انقلاب و مقاومت دارد. برخی از زنان مصاحبهشونده، از کنار گذاشتهشدنشان در ساختارهای قدرت اپوزیسیون، تبعیضهای جنسیتی حتی در زندانها، یا حذف از رسانههای مستقل شکایت میکنند. یزبک با گنجاندن این صداها، نشان میدهد که روایت زنانه از جنگ، الزماً به معنای همبستگی با ساختارهای سیاسی موجود نیست؛ بلکه به معنای مواجهه دائمی با اشکال مختلف خشونت، از جمله خشونت نمادین است.
من رنا از شهر دمشق، محله «المیدان» هستم. بیستوپنج ساله بودم زمانی که انقلاب آغاز شد. در دانشگاه دمشق، روزنامهنگاری و رسانه خواندم و در سال ۲۰۱۵ مدرک کارشناسی ارشد رسانه گرفتم. من از طبقهای متوسط و خانوادهای متمول و شناختهشده هستم…. باور نمیکردم که در سوریه انقلاب شود، چون به قدرت دستگاه امنیتی آگاه بودیم و در سایه آن زندگی میکردیم. اما لحظهای بود که هرگز فراموش نمیکنم، در آوریل ۲۰۱۱، در روز «جمعه عظیم»، که معترضان اینگونه نامیدندش. من و مادرم در خانهمان در «المیدان» بودیم که صدای جمعیت معترض را شنیدیم: «مردم خواستار سرنگونی رژیم هستند!» در ابتدا میترسیدم به انقلاب بپیوندم، اما دو سال بعد به ادلب رفتم و به عنوان خبرنگار شروع به تهیه گزارش از اتفاقات کردم. در ادلب مدتی در خانهای زندگی میکردم که تنها اتاقش به من و یک خانواده آواره اختصاص داشت. در آنجا با زنی که همراه فرزندانش آمده بود، آشنا شدم. او از شهر «دوما» آمده بود و به همراه شوهر و بچههایش، شبانهروز سوار موتور شده بودند تا از بمباران فرار کنند. ما با هم غذا میپختیم، صحبت میکردیم، گریه میکردیم و میخندیدیم. این حس رفاقت، هرچند کوتاه، برایم تسلیبخش بود. در «ادلب» بمباران شدت گرفت و پس از مدتی، آنها خانه را ترک کردند و به جایی دیگر رفتند…. من هم به اجبار به دمشق بازگشتم.اما بازگشتم به آنجا تجربهای تلخ بود. آنجا همچنان زیر سلطه دستگاه امنیتی اسد بود. بسیاری از دوستانم بازداشت شده بودند. عدهای به دلیل کمکهای بشردوستانه، برخی به دلیل فعالیتهای رسانهای. بسیاری هم ناپدید شده بودند، بیهیچ اثری. مادر دوستم به هر بازداشتگاهی که میتوانست سر زد، فقط به امید یافتن نام فرزندش در فهرستها. روزی یکی از ماموران به او گفت: «مادر اگر دوباره اینجا بیایی تو را هم میفرستیم همانجا که دخترت هست.» در آن روزها من همانقدر میگریستم که مینوشتم....
کتاب نوزده زن را باید بهنوعی نقطه اوج پروژه روایتگری زنانه یزبک دانست. او در این اثر، از فردیت خود عبور کرده و بایگانیای دستهجمعی خلق کرده که میتواند در آینده، منبعی برای بازنویسی تاریخ جنگ سوریه از منظر زنان باشد. این اثر، هم سند است، هم ادبیات؛ هم سیاست است، هم حافظه. این کتاب، به شکلی تمامعیار، در دل پروژه بزرگتر یزبک قرار میگیرد که همان ثبت تجربه جنگ از چشم زنان است؛ تجربهای که نه در آمار، نه در تحلیلهای امنیتی، بلکه تنها در زبانِ بدن، حافظه، صدا، و سکوت زنان باقی مانده است.
سمر که به شیوه یک شاهد عمیقاً درگیر مینویسد، درباره کتابش میگوید که: «نویسنده زن در جنگ، نه تنها باید از بیرون بنویسد، بلکه باید وجدان جمعی را مجسم کند. ما راوی وجدانهایی هستیم که دیگر فریاد نمیزنند.»
[2] Twelve Feminist Lessons of War
[4] A Woman in the Crossfire: Diaries of the Syrian Revolution
[5]Nineteen Women: Tales of Resilience from Syria

