دیدبان آزار

چرا فمینیست‌ها باید با مجازات اعدام مخالفت کنند؟

نویسنده: سیلویا فدریچی

برگردان: طه رادمنش

 

بر بالای دار، نگون‌بختی آویزان بود

آن‌چنان آلوده، حتی برای جهنمی که می‌رفت

 قانون برایش حُکم کرده بود

 چون پردۀ طبیعت فروافتاد و شب فرارسید

 آن‌که او را زاده بود، لرزان قدم گذاشت

 چراکه او پسرِ زنی بود

 نفس‌نفس‌زنان می‌گفت: «این تمام چیزی بود که داشتم»

 آه، که چه مصیبت بزرگی

 امیلی دیکنسون

 

«من هرگز چنان دردی را که آن شب کشیدم، تجربه نکرده بودم؛ شبی که پسرم ... مُرد. فکر نمی‌کردم بتوانم آن را تاب بیاورم، و حتی مطمئن نیستم که می‌خواستم زنده بمانم ... از صمیم قلب آرزو می‌کنم، هیچ مادرِ دیگری هرگز مجبور نباشد آن نوع درد را، دوباره تجربه کند...»

 مادرِ یک زندانی اعدام‌شده

 

موضوعاتِ معاصرِ اندکی وجود دارند که فمینیست‌ها به آن‌ها نپرداخته باشند. فقر، تبعیض نژادی، نابودی محیط‌زیست و جنگ، تنها چند مورد از مسائلی هستند، که همگی در ادبیات فمینیستی جایی به خود اختصاص داده‌اند. در مقابل، اما اگر همان آثار فمینیستی را زیر‌و‌رو کنیم، حتی در یافتنِ یک مقاله دربارۀ مجازات اعدام ناکام خواهیم ماند. برای مثال، در یک شمارۀ ویژه که اخیراً از مجلۀ «هیپاتیا»[1] (یک نشریۀ مهم در حوزۀ فلسفی فمینیستی) با عنوان «زنان و خشونت» منتشر شده (دورۀ ۱۱، شمارۀ ۴، پاییز ۱۹۹۶) چندین مقاله را به مسئلۀ جنگ اختصاص داده‌اند. اما در این نشریه، تنها یک اشارۀ گذرا به مجازات اعدام شده است، که همان نیز در مقاله‌ای از کلودیا کارت[2] است، که نویسنده به شیوه‌ای غیرمتعهدانه و تا حدودی دوپهلو، امکان وضع مجازات اعدام را به‌عنوان مجازاتی برای تجاوز جنسی در جنگ متصور می‌شود و سپس، به این نتیجه می‌رسد (که متأسفانه دلایل و پیامدهای آن را بررسی نمی‌کند) که زنان احتمالاً از چنین اقدامی حمایت نخواهند کرد:

«مجازاتی که مردان برای تجاوز جنسی در جنگ وضع کرده‌اند، اغلب مرگ بوده؛ مجازاتی که تقریباً هرگز در جاهایی که هیچ قتلی رخ نداده، اجرا نشده است، مگر اینکه انگیزه‌ای نژادپرستانه وجود داشته باشد، و در آن صورت، اتهام تجاوز ممکن است صرفاً جنبۀ تحریک‌آمیز داشته باشد و سببِ آشوب شود. وضع مجازات اعدام برای تجاوز جنسی، روشی مطمئن برای تضمین این است که این مجازات اِعمال نخواهد شد، مگر اینکه دلیل دیگری (مانند نژادپرستی) وجود داشته باشد. من تردید دارم که زنان بیشتر از مردان تمایل داشته باشند که مجازات اعدام را اِعمال کنند.»

 اینکه چرا فمینیست‌ها در مورد مسئلۀ مجازات اعدام این‌قدر سکوت کرده‌اند، موضوعی نیست که بخواهم در این مقاله به آن بپردازم. هدف من در اینجا فقط شکستنِ این سکوت است. به‌طور خاص، هدف من استدلال بر این امر است که دلایل زیادی وجود دارد که چرا فمینیست‌ها باید با مجازات اعدام مخالفت کنند. برخی از این دلایل، از سیستمِ ارزشیِ ضمنی و نهفته در چند‌و‌چونِ کاربستِ فمینیسم سرچشمه می‌گیرند. منظورم تعهدی است که فمینیست‌ها باید به‌جهتِ ارتقای ارزش زندگی انسان‌ها در آن مشارکت داشته باشند، از رنجِ دیگران برای خود منبع رضایت نسازند، و تعهد متقابلِ خود و دیگری را به رسمیت بشناسند؛ تعهد به اینکه هرگونه آسیب و تحمیلِ حقارت به دیگری را، به زخمی بر خودِ آدمی تبدیل می‌کند. منظورم همچنین کارکرد سیاست فمینیستی چونان فعالیتی‌ست که وظیفه‌اش زیر سؤال بردنِ تمامِ اَشکالِ سلطه است و در نتیجه، باید آن سیستمِ آپارتاید هستی‌شناختی[3] که مجازات اعدام را نهادینه می‌سازد، محکوم کند. مرادم از «آپارتاید هستی‌شناختی»، این واقعیت است که مجازات اعدام وجودِ دو انسانیتِ به‌لحاظ هستی‌شناختی متفاوت را فرض می‌گیرد: از یک‌سو، «شهروندانِ عاقل»[4]، که گویا ظاهراً اعدام‌ها به نفعِ آن‌ها انجام می‌شود، و از سوی دیگر، «جنایتکارانِ وحشی»[5] که می‌توان هر کاری با آن‌ها انجام داد، زیرا به ما گفته می‌شود که آن‌ها با اَعمال خود، خود را از حدود و مرزهای انسانیتِ ما بیرون گذاشته‌اند. با این وجود، دلایل دیگری نیز وجود دارد که چرا فمینیست‌ها باید در حمایت از جامعه‌ای عاری از چوبه‌های‌ دار، صندلی‌های الکتریکی و تزریقات مرگبار سخن بگویند.

اولین مورد، این واقعیت است که فمینیسم با هدفِ تبیینِ یک سیستم ارزشی جدید، برخاسته از تجربۀ تاریخی زنان و متعهد به اعتراض به بی‌ارزش‌سازیِ زندگی، که مشخصۀ سنت پدرسالارانۀ ماست، شکل گرفته است. بنابراین، فمینیسم ناگزیر باید با مجازات اعدام مخالفت کند؛ زیرا مجازات اعدام، درست مانند جنگ، نهایی‌ترین آیینِ حکومتی است که به‌واسطۀ آن، زندگی و فعالیت‌های حیات‌بخش بی‌ارزش شده و ارزش‌های مردسالارانه تداوم می‌یابند. در واقع، مجازات اعدام هرگز نمی‌تواند قابل قبول تلقی شود – حتی از دیدگاهی کاملاً انتقام‌جویانه – اگر فعالیت‌های بازتولیدیِ دخیل در فرآیند فرزندپروری و تربیت فرزند، و پیوندهای میان فرزندان و والدینی که آن‌ها را به وجود آورده‌اند، مورد توجه قرار گیرد. زیرا در این صورت، به سیستم عدالت کیفری اجازه داده نمی‌شد این مهم را نادیده بگیرد، که زنانی هستند که افرادی را که امروز به مرگ محکوم می‌شوند، به دنیا آورده و بزرگ کرده‌ و زندگی بخشیده‌اند؛ و هر بار که یک مرد یا زن در صف اعدام می‌میرد، مادرش نیز همراه او جان می‌دهد. اگر بپذیریم که فرزند حاصلِ زندگیِ مادرش، بدن و کارِ آن مادر است، بعد از اعدام فرزند، مادر نیز نابود می‌شود. با این حال، پیامدهای ویرانگرِ مجازات اعدام برای مادران محکومان، از نظرها پنهان می‌مانَد. دردِ آن‌ها هرگز در دادگاه‌ها یا رسانه‌ها به زبان آورده نمی‌شود، با وجود اینکه این درد، از هر شکنجۀ قابل تصوری ترسناک‌تر است؛ زیرا آن‌ها نه‌تنها باید از تصورِ مرگِ قریب‌الوقوع فرزندانشان عذاب بکشند، بلکه باید وحشت خود را روز در پی روز، و گاهی تا سالیان طولانی در سینۀ خود نگاه دارند، و سپس، با این داغ به «زندگیِ» خود ادامه دهند و وحشتِ این تجربه را تا آخرِ عمر به دوش بکشند.

پدران، همسران و سایر خویشاوندانِ درجه‌یکِ افرادی که دولت به اعدام محکومشان می‌کند نیز، در این مصیبت شریک هستند؛ مصیبتی که شامل قرارگرفتن در معرض طردِ بی‌رحمانۀ اجتماعی است که حتی فرزندانِ فردِ اعدام‌شده نیز از آن در امان نیستند. بنابراین، بررسی پیامدهای مجازات اعدام از منظر «مادر» به‌معنای پیشنهاد مقایسه‌ای نفرت‌انگیز میان اشکالِ مختلفِ رنج نیست، بلکه منظور، تأکید بر بی‌ارزش‌سازیِ مادری[6] به‌عنوان کار بازتولیدی و فعالیت حیات‌بخش است که در مجازات اعدام ضمنی و نهان است.

مهم است اضافه کنیم که این کشتارِ از پیش‌برنامه‌ریزی‌شده و خونسردانه، که علیه آدمی مرتکب می‌شود که دیگر در جایگاهی نیست که به کسی آسیب برساند، نه‌تنها سال‌ها کارِ یک زن را که صَرف مراقبت از فرزندش شده، نابود می‌کند، بلکه همان قدرت پدرانه[7] را به دولت اعطا می‌کند، که در قانون و حقوق رومیان، به پدر حق مالکیت نهایی بر زندگی فرزندانش را می‌داد، و در نتیجه، به پدر اجازه و حق می‌داد که مرگ را بر آن‌ها تحمیل کند. به این ترتیب، مجازات اعدام به‌عنوان مظهر نهایی حکومت مردسالارانه قد عَلَم می‌کند، با وجود این واقعیت که از زمان رسالۀ معروف جان لاک خطاب به فیلمر[8] در اولین رساله دربارۀ حکومت مدنی، استدلال برای پدرسالاری دولتی رد شد و به کنار گذاشته شد. با استفاده از زبانی که فمینیست‌های لکانیِ فرانسوی مانند لوس ایریگاره[9] (1974) رواج دادند، می‌توانیم بگوییم که به‌معنای واقعی کلمه، مجازات اعدام آیینی حکومتی است که آشکارا «قانون پدر» را جشن می‌گیرد. می‌توانیم بگوییم این مفهوم، نفی «حق مادری» است، البته اگر بتوان از این مفهوم، به‌گونه‌ای استفاده کرد که هیچ امتیازی به دیدگاهی بیولوژیک ندهد و تمایلی به جایگزینیِ یک مردسالاری سرکوبگر با یک مادرشاهیِ (سالاری) به‌همان اندازه سرکوبگر را نشان ندهد، بلکه صرفاً هدیۀ زندگی، که با هر زایمان محقق می‌شود را مطالبه کند، و از کارِ طاقت‌فرسای بازتولید که بزرگ‌کردنِ یک کودک مستلزم آن است، محافظت شود.

دلیل دیگری که چرا فمینیست‌ها مسئولیت ویژه‌ای برای سخن‌گفتن علیه مجازات اعدام دارند، این واقعیت است که ما در بهترین موقعیت قرار داریم تا رَویۀ ریاکارانۀ دولت را در نقش جلاد آشکار کنیم. ما زنان — از آنجا که همواره قربانیانِ آن بوده‌ایم — مسئولیتی را که دولت در ترویجِ خشونتِ مردانه بر دوش دارد را به‌نیکی می‌دانیم. ما می‌دانیم که مردان نه به‌خاطر هیچ‌گونه استعداد بیولوژیکی، بلکه به این دلیل خشن هستند که خشونت در آن‌ها القا می‌گردد و چونان نشانه‌ای از مردانگیِ اصیل تجلیل و ستایش می‌شود؛ در مورد جنگ، حتی با مدال‌ها پاداش می‌گیرند و با رژۀ افتخار از آن‌ها تجلیل می‌شود. در واقع، همان دولتی که کسانی را که مرتکب قتل می‌شوند، می‌کشد، در آکادمی‌های نظامیِ خود خشونت را آموزش می‌دهد و از آن تجلیل می‌کند، با وجود اینکه به‌خوبی محرز گشته که غیرنظامیانِ بی‌گناه، بخشِ عمدۀ قربانیانِ جنگ‌های مدرن را تشکیل می‌دهند.

در این زمینه و در این شرایط، وجود مجازات اعدام، علاوه بر اینکه یک عمل مذموم و منفور است، حکایت از بزرگ‌ترین خطر برای زنان دارد. زیرا با حمایت از اعدام‌ها، دولت ما را فریب می‌دهد و توهمی از امنیت را برای ما ایجاد می‌کند، در حالی که ما را بارِ دیگر به‌مثابۀ قربانی نشانه‌گذاری می‌کند. در واقع، می‌توان با ژان ژاک روسو موافق بود، که یک دولتِ کارآمد هیچ نیازی به مجازات ندارد، «نه به این دلیل که عفوهای زیادی اعطا می‌گردد، بلکه به این خاطر که مجرمانِ کمی وجود دارند.»  بنابراین، مجازات‌های خشن همواره نیتی مهلک و تباه‌کننده را آشکار می‌کنند؛ نشانه‌ای از ناحکومت‌مندی، زیرا دولت با حذف جنایتکار، عدمِ تمایلِ مفرطِ خود را به هرگونه اقدامی که بتواند به‌طور مؤثر به ریشه‌ها و شرایط جرم بپردازد، اعلام می‌کند. (فارغ از ادعای پدرسالارانۀ خود مبنی بر اینکه محافظِ ماست.)

هماهنگیِ ایدئولوژیکی که از سال 1976 م. تا کنون با بازگرداندن مجازات اعدام در ایالات متحده همراه بوده، در این زمینه مثال‌زدنی‌ست. در این هماهنگی، هیچ‌گونه مسئولیت اجتماعی برای وجود جرائم خشن به رسمیت شناخته نمی‌شود. نابرابری‌های اجتماعیِ روزافزون، فقر، و محرومیتِ بخش‌های وسیعی از جمعیت از حقوق مدنی، ایجاد یک سیستم زندان‌محور و نظام کیفری که اکنون جانِ نزدیک به دو میلیون انسان را در زندان و سه میلیون و پانصد هزار نفر دیگر را در انواع بردگیِ کیفری در قالب آزادی مشروط و تحت نظارت مطالبه می‌کند، و نظامی‌گریِ فزایندۀ هر جنبه از جامعۀ ما — برای نام‌بردن از این عوامل که اکنون واقعیت روزمرۀ میلیون‌ها نفر را در ایالات متحده شکل می‌دهند — همگی به‌عنوان رفتارهای توهین‌آمیز و جنایت‌بار کنار گذاشته می‌شوند، و فقط «انحراف انسانی» مسئول شناخته می‌شود؛ از این رو، درخواست برای اعدام‌های بیشتر، به همراهِ خودش مشروعیت‌بخشی و تداوم همان سیاست‌هایی که شرایط را برای جرم خشونت‌آمیز فراهم می‌کنند، به دنبال خواهد داشت.

این امر بِدین معناست که در حالی که اعدام‌های بیشتری به نام (بهانۀ) امنیت عمومی در زندان‌های ما انجام می‌شود، ما، یعنی عموم مردم که قرار است از ما محافظت شود، تنها می‌توانیم چشم‌انتظار چرخه‌ای رو به رشد از خشونت باشیم که بی‌شک پیش از همه، زنان را تحت تأثیر قرار خواهد داد. زیرا اگر خشونت علیه زنان قرار نیست تنها با تعداد قتل‌هایی که ما قربانیِ آن‌ها هستیم سنجیده شود، بلکه قرار است میلیون‌ها مورد ثبت‌شدۀ سالانه از سوءاستفاده‌های جسمی و روانی که علیه ما اِعمال می‌شود را نیز در بر بگیرد، آنگاه باید نتیجه بگیریم که زنان همچنان اهداف تعیین‌شده و سیبلِ پرخاشگریِ مردانه هستند، و از همین رو، ما زنان کسانی هستیم که وقتی قربانیانِ انسانی به‌عنوان جایگزینی برای اصلاحات اجتماعی پیشکش و جا زده می‌شوند، باید بیش از همه بترسیم. در واقع، این زنان هستند که مردان همچنان در زمان استرس و فشارِ اقتصادی، هنگامی که ناتوانی آن‌ها در تطابق با تصویر فردِ نان‌آورِ خانه و خانواده بروز می‌کند، نفرت از زنان را که در جامعۀ ما بسیار فراگیر است، تشدید می‌سازد، و مردان خشمِ خود را بر سرِ زنان خالی می‌کنند.

ما همچنین باید نگران این واقعیت باشیم که امروزه به نظر می‌رسد توجیه‌هاتِ اصلیِ ارائه‌شده برای مجازات اعدام از زاویۀ دیدی «زنانه»‌تر بیان می‌شوند. همان‌طور که جورج کافنتزیس[10] نشان داده، استدلال اصلی در حمایت از مجازات اعدام در حال حاضر استدلالی است که دیگر از موضع «عقل» صحبت نمی‌کند (همانند دفاعیات سنتی‌تر که به نام بازدارندگی مطرح می‌شدند)، بلکه به «احساسات» متوسل می‌شود. این استدلالی است که وانمود می‌کند مجازات اعدام به این منظور اجرا می‌شود که «ما»، یعنی قربانیانِ واقعی یا بالقوه، «احساس خوبی» داشته باشیم؛ تا به ما حس «پایان‌یافتگی و آرامش»[11] بدهد، تا ما را قادر سازد «به زندگی خود ادامه دهیم»، تا جایی که برخی ایالت‌ها حتی تا آنجا پیش می‌روند که به‌جای اعدام‌ها، اتاق‌های تماشای ویژه‌ای می‌سازند تا به خانواده‌های قربانیان دیدی بهتر و ارضاکننده‌تر از عذاب‌های مربوط به اعدام ارائه دهند.

از آنجا که «احساسات» و «عواطف» به‌طور سنتی و از دیرباز، با جنبۀ زنانۀ تجربه مرتبط بوده‌اند، به همین واسطه، تصویرِ ارائه‌شده از دولت، تصویر دولتی مهربان‌تر و ملایم‌تر است که به‌طرز تناقض‌آمیزی با نقش آن در مقام «جلاد» در تضاد است. با این حال، این ظاهر بسیار فریبنده است.

از دیدگاهی صرفاً تجربی می‌توانیم متوجه شویم که اگر دولت واقعاً نگرانِ «احساساتِ» ما بود، نباید به‌طور روزانه شاهد اتخاذ سیاست‌هایی (مانند حذف کمک به کودکانِ تحت تکفل از جانب دولت) می‌بودیم، که حکم مرگ مجازی برای بسیاری از زنان و خواهران و برادرانشان را دارد. علاوه بر این، استدلالی که از احساسات و عواطف دَم می‌زند، باید مبتنی بر این فرض باشد که احساساتِ خانواده‌های محکومان نامربوط است و محلی از اِعراب ندارد، یا بدتر از آن، اینکه این خانواده‌ها نیز مقصر هستند و مسئول، و باید مجازات شوند، وگرنه منطقِ این استدلال تماماً متناقض از آب درخواهد آمد.

همچنین می‌دانیم — به‌لطف یک سنت طولانی و دیرپای فکری، که از اسپینوزا تا اگزیستانسیالیست‌ها امتداد دارد — که «احساسات» را نمی‌توان از «عقل» جدا کرد، و توسل به احساسات، به دور از اینکه لزوماً نشان‌دهندۀ چرخشی به‌سوی پایه‌ای محکم‌تر یا معتبرتر برای شناخت باشد، ممکن است آخرین ابزار، یا آخرین پناهگاه برای پس‌نشینیِ عقل باشد، وقتی که قادر به دفاع از خود نیست. در مورد دفاعیات اخیر از مجازات اعدام، توسل به احساسات ممکن است به‌عنوان جایگزینی برای شواهدی عمل کند که اثبات کند مجازات اعدام اثر بازدارنده دارد، یا چونان پرده‌ای باشد که تناقضِ نهفته در ادعای تظاهر به اینکه ما از نمایشِ اعدام‌های مدیریت‌شده به‌دستِ دولت، درسِ نکشتن یاد می‌گیریم را پنهان کند.

با این حال، مخرب‌ترین تحریفِ دخیل در استدلالِ برخاسته از «احساسات»، مفهوم تنزل‌یافته‌ای از انسان است که توسط انسان ارائه می‌شود؛ در این فرض که هرگونه پیشرفتِ مثبتی می‌تواند ناشی از شاهدبودنِ رنج یک انسان دیگر باشد. این تحریف در هیچ‌جا آشکارتر از این نیست که اعدام را از زاویه‌دیدِ دوگانۀ مادرِ قربانی و مادرِ محکوم بررسی کنیم. در منطق دولت، این دو زن هیچ اشتراکی با یکدیگر ندارند، در واقع، آن‌ها فقط می‌توانند دشمن باشند، و هر یک به‌نوعی در قتلِ فرزند دیگری دست داشته باشند. مضافاً که، این دو زن در منطق دولت، دولتی که به‌مِثلِ سلیمانِ نبی (اما بسیار کم‌خردتر) میان آن‌ها می‌ایستد و حکمیت می‌کند، چیزی وجود ندارد که این زنان بتوانند به یکدیگر بگویند و حرفی ندارند که با هم بزنند، چیزی که بتواند آن‌ها را به هم پیوند دهد، مگر یک تنفرِ ابدی. با این حال، اگر مفهومِ «فمینیسم» معنایی داشته باشد، پس باید فرض کنیم که سناریوهای جایگزین امکان‌پذیر هستند. و در واقع، امروز نیز در ایالات متحده، سازمان‌هایی از خانواده‌های قربانیان وجود دارند که به‌شدت و قویاً با مجازات اعدام مخالفت می‌کنند، و در میانِ آن‌ها زنانی حضور دارند که می‌توانند اظهاراتی از این دست را مطرح کنند:

«انسانی که مُرده را نمی‌توان مجازات کرد. شما فقط عزیزانِ فردِ اعدام‌شده را مجازات می‌کنید. با این اوصاف، چرا باید بخواهم هیچ مادری چیزی را که مرا این‌قدر آزار می‌داد، تجربه کند؟»

 آنچه این سخنان از ما می‌خواهد فراموش نکنیم — و اینجاست که من معتقدم فمینیست‌ها سهم ویژه‌ای در موضعِ طرفداران لغو مجازات اعدام دارند — این است که این مردان و زنانی که دولت می‌خواهد به مرگ محکوم کند، فرزندانِ زنانی شبیه به ما هستند؛ در نتیجه، مسئولیتِ ما مضاعف می‌شود. و حتی بیشتر از آن، از آنجا که مرگ و رنجِ تحمیل‌شده بر آن‌ها، به نامِ ما تحمیل می‌شود. این بِدان معناست که در مسئلۀ مجازات اعدام نمی‌توانیم سکوت کنیم.

 

  • متنی که از نظر گذشت، ترجمه‌ای بود از: (این مقاله، حد فاصلِ سال‌های 1997 تا 2000 به رشتۀ تحریر درآمده.

Why feminists should oppose capital punishment, by: silvia federici

www.ocf.berkeley.edu/marto/adpp/federici.htm

 


[1] - hypatia

[2] - claudia card

[3]  ontological aparthei -

[4] - rational citizens

[5] - beastly criminals

[6] - ارزشِ مادری.

[7] - patria potestas

[8] - rober filmer

[9] - luce irigaray

[10] - george caffentzis

[11] - closure

مطالب مرتبط