دیدبان آزار

نامه‌ای از تهران

حتی یک روز هم برای جنگ زیاد است

نویسنده: زهرا صباغ

 

*این متن را زهرا یک شب پیش از آن نوشته که شش نفر از اعضای خانواده‌اش را در حمله آمریکا و اسرائیل از دست بدهد، از جمله مهرسای چهارساله. 

این متن را در حالی می‌نویسم که پرزیدنت ترامپ گفته تا ۴۸ ساعت آینده کشورمان دیگر نیست، نابود می‌شود، و من میان این جمله و این ۴۸ ساعت معلق مانده‌ام؛ نه کاملاً در اکنونم و نه در آینده‌ای که تهدید شده، انگار زمان از شکل خطی‌اش خارج شده و به چیزی چسبناک و کش‌دار تبدیل شده که نه جلو می‌رود و نه می‌ایستد. راستش را بخواهید نوشتن در این موقعیت ممکن نیست، انگار کلمات از کار افتاده‌اند، انگار دیگر توان حمل معنا را ندارند، کلماتی که همیشه برایم پناه بودند حالا خودشان بی‌پناه شده‌اند، نمی‌توانند چیزی را نگه دارند، نمی‌توانند جهان را قاب بگیرند یا حتی کمی قابل‌تحملش کنند. در شرایطی که نمی‌دانیم در ۴۸ ساعت آینده قرار است چه بلایی سرمان بیاید، کلمات دقیقاً باید چه چیزی را تعریف کنند؟ چه چیزی را روایت کنند؟ از کجا شروع کنند وقتی هر شروعی ممکن است پایان باشد؟

اولین مواجهه‌ من با جنگ خیلی زودتر از آن بود که بفهمم جنگ چیست، دختربچه‌ای چهار-پنج‌ساله بودم، حدود ۲۲ سال پیش، کنار پدرم نشسته بودم و تلویزیون تصاویر کودکان غزه را پخش می‌کرد، همان تصویرهایی که بعدها فهمیدم هرگز متوقف نشده‌اند، فقط ما گاهی چشم‌مان را از آن‌ها برمی‌داریم تا بتوانیم زندگی کنیم. از بابا پرسیدم: «یه‌وقت به ما حمله نکنند؟» و او با اطمینانی که حالا می‌فهمم نه از جنس قطعیت، که از جنس مراقبت بود، گفت: «نه باباجان، نمی‌تونن، ایران قویه.» و من با همین یک جمله آرام شدم، آن‌قدر آرام که نفس عمیقی کشیدم، سرم را کنار بالشت بابا گذاشتم و خوابم برد؛ امنیت در آن شب برای من نه سامانه‌ پدافندی بود و نه معادله‌ سیاسی، فقط یک جمله بود، یک جمله‌ کوتاه که می‌توانست جهان را سر جایش نگه دارد و مرز میان خواب و کابوس را حفظ کند.

دومین مواجهه‌ام با جنگ در هفت‌سالگی بود، در سفری که قرار بود صرفاً سفر باشد، نه تمرینِ از دست دادن، دمشق، حلب، لاذقیه، دریای مدیترانه، سوریه برایم زیبا بود، نه به معنای کارت‌پستالی، بلکه به معنای چسبیدنِ زندگی به خودش، آن‌قدر که دلم نمی‌خواست برگردم. قرار بود بعد از آن به بیروت برویم، همه‌چیز آماده بود، ویزا، برنامه، اشتیاق، اما ناگهان خبر آمد که اسرائیل به لبنان حمله کرده، و سفر، در یک لحظه، از افقِ امکان به افقِ خطر منتقل شد، جهان از شکل دیدن به شکل پرهیز تغییر کرد. دوباره همان سوال را از بابا پرسیدم و او دوباره همان جواب را داد، و برای بار دوم جهان با یک جمله قابل‌تحمل شد. حالا که فکر می‌کنم، کودکی من بر یک قرارداد نانوشته بنا شده بود: جهان خطرناک است، اما پدر می‌گوید نه.

در این متن قرار نیست چیزی جز نسبت خودم با جنگ را بنویسم، نه تحلیل‌های پیچیده، نه موضع‌گیری‌های نظری، فقط یک «نه» بزرگ، نه به جنگ، نه به قدرت‌های امپریالیستی، نه به هر آن‌چه زندگی را از زیست‌پذیری تهی می‌کند؛ اما همین «نه» وقتی از دل تجربه بیرون می‌آید، دیگر شبیه یک جمله نیست، بیشتر شبیه یک لرزش است، چیزی که از زبان عبور می‌کند و در بدن می‌ماند، مثل موجی که بعد از انفجار، حتی وقتی صدا تمام شده، هنوز در گوش ادامه دارد.

بزرگ‌تر که شدم فهمیدم ما، ساکنان غرب آسیا، از شر بزرگ منطقه مصون نیستیم، شر بزرگ و هم‌پیمانانش، یا هم‌پیمانانِ هم‌پیمانانش، شبکه‌ای از قدرت که از دور تصمیم می‌گیرد و از نزدیک فرو می‌ریزد، اما با وجود این فهم، جنگ هنوز روی زندگی من نیفتاده بود، سایه‌اش بود اما خودش نه، و من مثل بسیاری از ما یاد گرفته بودم با این فاصله زندگی کنم، فاصله‌ای که نه آن‌قدر دور است که بی‌خبر بمانی و نه آن‌قدر نزدیک که از پا بیفتی. هرازگاهی برای آرام‌کردن وجدانم توییتی می‌زدم درباره‌ کودکان غزه، مردم سوریه و لبنان، زنان افغانستان، و فکر می‌کردم همین حد از کنش کافی است، چهار کلمه‌ بی‌اثر در جهانی که در آن به کودک فلسطینی در صف غذا شلیک می‌شود یا زنی افغان از مدرسه منع می‌شود. در همان زمان من در کافه‌های تهران قدم می‌زدم، روتین پوستی‌ام را داشتم، کار می‌کردم، کتاب‌های انتلکتی می‌خواندم و لابه‌لای همه‌ این‌ها یک توییت هم می‌زدم؛ انگار نوعی توازن نانوشته میان رنج آن‌ها و روزمرگی من برقرار شده بود، توازنی که حالا می‌فهمم نه توازن، بلکه تعلیق بود، تعلیقی که با اولین ضربه فرو می‌ریزد.

تابستان ۱۴۰۴ دیگر سایه‌ جنگ نبود، خود جنگ بود. مستقیم، بی‌واسطه، بی‌آنکه فرصت آماده‌شدن بدهد، ترسناک و شوکه‌کننده، مثل مواجهه با چیزی که همیشه می‌دانستی هست اما هرگز باور نکرده بودی که به تو هم برسد. من جامعه‌شناسی خوانده بودم و خیال می‌کردم باید بتوانم چنین وضعیتی را بفهمم، اما فهمیدن هیچ کمکی نکرد، دانستن مثل یک ابزار بی‌مصرف کنار دستم افتاده بود و من حتی نمی‌توانستم دستانم را تکان دهم. ۱۲ روز طول کشید و در همین ۱۲ روز فهمیدم که زمان در جنگ دیگر زمان تقویمی نیست، یک روز جنگ ۲۴ ساعت نیست، یک روز جنگ می‌تواند معادل یک ماه زندگی روزمره باشد، شاید هم بیشتر، چون در جنگ هر لحظه کش می‌آید، پر می‌شود، سنگین می‌شود، و بعد روی بدن می‌نشیند. همیشه برایم سوال بود که جنگ ۳۳ روزه‌ لبنان چگونه جنگی است، فقط ۳۳ روز؟ و آن ۱۲ روز نشانم داد که حتی یک روز هم زیاد است، خیلی زیاد است، به‌طرزی که می‌تواند تعریف تو از «یک روز» را برای همیشه تغییر دهد.

در همان جنگ، وقتی محله‌مان هدف قرار گرفت، صدایی را شنیدم که پیش از آن فقط نسخه‌ بی‌کیفیتش را در فیلم‌ها دیده بودم، اما واقعیت صدا چیزی نیست که دیده شود. چیزی است که از گوش عبور می‌کند و در بدن جا می‌گیرد. صدایی که نه فقط شنیده می‌شود، بلکه حس می‌شود؛ مثل شکاف، مثل فشار، مثل فرو ریختن ناگهانیِ تعادل. چند ساعت لکنت زبان گرفتم. انگار زبان هم مثل شهر، زیر ضربه از کار می‌افتد. و یک ترکش بزرگ در حیاط خانه افتاد، جایی که می‌توانست سر هرکدام از ما فرود بیاید. آن جنگ برای من جنگ اول محسوب می‌شد، و همان‌جا بود که به مامان و بابا فکر کردم، به هشت سال جنگ با عراق، به این‌که آن‌ها چگونه دوام آوردند، مامان گفت اولش فکر کردیم یک هفته است، بعد شد یک ماه، بعد شد یک سال و بعد دیدیم هشت سال شده. این جمله برایم فقط روایت گذشته نبود، تصویر آینده بود، اینکه جنگ می‌تواند خودش را کش بدهد، جا باز کند، بماند، و حتی عادی شود. همین عادی‌شدن، شاید ترسناک‌ترین بخش آن است.

بعد از آن ۱۲ روز، هر روز با ترس جنگ زندگی کردم. زندگی را سفت چسبیده بودم، خیلی سفت. انگار هر لحظه ممکن است از دست برود و اگر شل بگیرم، فرو می‌ریزد. فکر می‌کردم باید بابت لحظه‌هایی که بمب نمی‌افتد سپاس‌گزار باشم؛ نوعی قدردانی اجباری از نبودنِ فاجعه. دیگران می‌گفتند تاب‌آورتر و خوش‌اخلاق‌تر شده‌ام و من به شوخی می‌گفتم دکتر دوز قرصم را زیاد کرده و آن‌ها می‌خندیدند. فکر می‌کردند این هم بخشی از پکیج پساجنگ است. اما آن خنده‌ها بیشتر شبیه به راهی برای نادیدن چیزی بود که نمی‌خواستند ببینند، اینکه آدم گاهی برای دوام آوردن، خودش را کمی از خودش جدا می‌کند.

جمعه، روز قبل از جنگ، در کافه‌ای نشسته بودم با عزیز همراهم، برایم رزهای مینیاتوری گل‌بهی خریده بود. به گل‌ها نگاه می‌کردم و به او گفتم از جنگ می‌ترسم. همه می‌گفتند هفته‌ دیگر جنگ می‌شود. دستم را گرفت، دست‌های گرمش کمی از سرمای بدنم کم کرد، و فردای همان روز جنگ شد. انگار ترس گاهی زودتر از واقعیت می‌رسد. اما این‌بار فاصله‌ای میان آن‌ها نبود. ترس و واقعیت روی هم افتادند. پشت میز کارم نشسته بودم و تایپ می‌کردم که اولین صدای انفجار را شنیدم، و در همان لحظه فهمیدم که «قبل» و «بعد» دقیقاً همین‌جا از هم جدا می‌شوند. با یک صدا. راه خانه را فقط گریه کردم، در مترو آدم‌ها هرکدام در جهان خودشان بودند. با زنی که از «بمب‌های رهایی‌بخش ترامپ» خوشحال بود دعوا کردم. نمی‌توانستم بفهمم چطور ممکن است کسی در دل این صداها، در دل این ترس، به چیزی به اسم رهایی فکر کند. رهایی برای چه کسی و از چه چیزی؟ وقتی به خانه رسیدم اشک‌هایم بند نمی‌آمد. جنگ واقعاً شروع شده بود و هیچ‌چیز دیگر شبیه قبل نبود، حتی خود من.

مامان می‌گفت «من در جنگ هشت‌ساله دنبال جنازه‌ داداشم گشته‌ام، خودت را جمع‌وجور کن». اما نمی‌توانستم، چون چیزی که باید جمع شود، دیگر شکل قبلی‌اش را نداشت. بیمارستان زده بودند، مدرسه‌ای با ۱۸۰ دانش‌آموز، چطور می‌شود در چنین جهانی جمع‌وجور شد؟ روز هفتم جنگ بود که دوباره همان‌جایی را زدند که قبلاً زده بودند. انگار جنگ هم حافظه دارد و به جاهای زخمی برمی‌گردد. از خواب پریدم و فقط جیغ کشیدم. فکر می‌کردم خانه‌مان را زده‌اند. جرأت نکردم در اتاقم را باز کنم، چون باز کردن در می‌توانست به معنای دیدن چیزی باشد که دیگر قابل‌برگشت نیست. فقط جیغ کشیدم. بابا گفت «نترس بابا چیزی نیست»، مامان آب‌قند آورد و همان لحظه انفجار دوم رخ داد. با چشم‌هایم دیدم که تراس چگونه عقب و جلو شد، مثل چیزی زنده که زیر ضربه واکنش نشان می‌دهد، گوش چپم را موج انفجار گرفت، چند ساعت نمی‌شنیدم و بعد صداها برگشتند. اما دیگر مثل قبل نبودند، انگار چیزی درون‌شان شکسته بود. از آن شب دیگر خواب نیامد، گوشم نمی‌گذاشت. همان گوشی که حالا یاد گرفته بود صداها را تفکیک کند: پهپاد، موشک، پدافند، جنگنده؛ واژگانی که نباید جزو دایره‌ لغات روزمره‌ یک انسان باشند، اما شده بودند. و من حتی رفتم در گوگل سرچ کردم که تفاوت موشک‌های کروز و بالستیک چیست. انگار دانستن، هرچند بی‌فایده، می‌تواند وهمی از تسلط ایجاد کند، حتی اگر تسلطی در کار نباشد.

گوشم هنوز هم درد می‌کند. دکتر گفت موج انفجار درمان خاصی ندارد. گاهی صدای دریا می‌دهد، و این عجیب‌ترین بخش ماجراست. این‌که جنگ صدایی در بدن می‌کارد که شبیه طبیعت است؛ شبیه دریا. انگار بدن تلاش می‌کند خشونت را به چیزی قابل‌تحمل‌تر ترجمه کند. اما سهمگین‌ترین اتفاق هیچ‌کدام از این‌ها نبود، شب عید بود، بعد از سه هفته بالاخره توانسته بودم کمی خودم را جمع‌وجور کنم، از تخت بلند شوم و چند روزی گریه نکنم. سفره‌ هفت‌سین چیدم. فکر کردم باید از زندگی دفاع کرد، به هر شکلی، حتی با چیدن چند نشانه‌ نمادین. اما جهان قصد پاسداشت نداشت. نصف شب با صدایی از خواب پریدم، نه شبیه انفجارهای قبلی، نه شبیه هیچ‌چیز آشنایی. صدایی که انگار از درون دیوارها می‌آمد، انگار خانه خودش داشت فرو می‌ریخت. برای چند ثانیه نمی‌فهمیدم کجا هستم. فقط قلبم می‌کوبید و بدنم یخ کرده بود. کلونازپام‌ها هم کاری از پیش نبرده بودند، ترس راه خودش را بلد بود.

به سمت پنجره رفتیم، یا شاید کشیده شدیم، و آن‌جا دیگر هیچ‌چیز شبیه قبل نبود. شیشه‌ها فرو نریخته بودند، پودر شده بودند، به غبار تبدیل شده بودند. مثل مهی از خرده‌های تیز که در هوا معلق مانده باشد. خانه‌ روبه‌رو دیگر «خانه» نبود، یک حجم فروپاشیده بود. یک حفره‌ سیاه در دل کوچه، انگار تکه‌ای از جهان را کنده باشند و برده باشند. دیوارها باز شده بودند، اتاق‌ها بی‌حیا شده بودند. زندگی آدم‌ها مثل یک راز لورفته جلوی چشم ایستاده بود: تختی که نصفه مانده بود، پرده‌ای که هنوز تکان می‌خورد، کمدی که درش باز مانده بود، انگار کسی هنوز قرار است برگردد و لباسش را برداردبوی سوختگی و خاک با هم قاطی شده بود، بویی که نه می‌شود توصیفش کرد و نه می‌شود فراموشش کرد. بویی که می‌چسبد به حلق، به پوست، به حافظه. صداها تکه‌تکه بودند؛ جیغ‌هایی که کامل نمی‌شدند، اسم‌هایی که نیمه‌کاره صدا زده می‌شدند و سکوت‌هایی که از خود صدا بلندتر بودند. فقط می‌توانم بگویم وحشتناک بود؛ اما این کلمه هم کم می‌آورد، خیلی کم.

آوار، آوار، آوار. نه به‌عنوان کلمه، به‌عنوان واقعیت. لایه‌لایه، سنگین، بی‌رحم. ۱۲ نفر کشته شدند، ۱۶ واحد کاملاً تخریب شد. اما اعداد هیچ‌چیز را نشان نمی‌دهند. زنی را دیدم که با یک گل سنبل در دستش می‌دوید. محکم گرفته بودش، انگار اگر رهایش کند خودش هم فرو می‌ریزد. انگار آن گل آخرین شاهد این بود که چند ساعت قبل هنوز چیزی به اسم زندگی وجود داشتهرادین را پیدا نمی‌کردند. بچه‌ هفت‌ساله‌ای که تختش کنار پنجره بود. همسایه‌ها می‌گفتند برای شب عید کتونی آبی خریده بود. این جمله مثل یک میخ در سرم مانده است: «کتونی آبی». ۹ ساعت دنبالش گشتند. ۹ ساعت که هیچ نسبتی با زمان معمولی ندارد، ۹ ساعت کش‌آمده، فرساینده، بی‌رحم. سگ‌های زنده‌یاب خسته شده بودند، نیروهای امدادی روی آسفالت دراز کشیده بودند، انگار بدن آن‌ها هم دیگر نمی‌کشید. و در نهایت، فقط بخشی از بدنش پیدا شد. نه یک کودک، نه یک زندگی، فقط «بخشی».

کوچه‌مان دیگر کوچه نبود. یک صحنه‌ باقی‌مانده از آخرالزمان بود. قشنگی‌اش نه این‌که از بین رفته باشد، انگار هرگز وجود نداشته. دیوارها سیاه، هوا سنگین، و شیشه‌های خرد شده زیر پا صدا می‌دادند، صدایی شبیه راه رفتن روی چیزی که نباید شکسته می‌شدو از آن روز من آدم دیگری شدم، این اغراق نیست، واقعاً دیگر آن کسی نبودم که سبزه و سنجد را در سفره می‌چید. زبانم بند می‌آمد، گریه امانم نمی‌داد، به آن ضرب‌المثل معروف فکر می‌کردم: سالی که نکوست از بهارش پیداست! و ادامه‌اش را تغییر می‌دادم: سالی که نکوست مال ما نیست رفیق! انگار حتی مثل‌ها هم باید خودشان را با جنگ وفق دهند، و در همان حال، بی‌اختیار یاد این جمله افتادم که زندگی بد را نمی‌توان درست زیست. و ما، ساکنان این جغرافیا، در دل همین تناقض گیر افتاده‌ایم. باید زندگی کنیم در شرایطی که زندگی‌کردن خودش مسئله شده است. و نمی‌گذارند که زندگی کنیم.

مویرگ‌های زیر چشمم بیرون زده بود، گوشم تیر می‌کشید، با خودم فکر می‌کردم مردم در جنگ‌های جهانی بدون این قرص‌های آرام‌بخش چگونه دوام آوردند. یعنی چه که دکتر می‌گوید دوز بالاتری وجود ندارد. مگر برای شرایط جنگی داروی مخصوصی اختراع نشده است؟ بدنم نمی‌فهمد جنگ یعنی چه، بدن می‌خواهد بخوابد، بخورد، آرام بگیرد. اما جنگ این ریتم را به‌هم می‌زند، آن را از درون تخریب می‌کند. ۳۷ روز گذشته. دو بار خون‌ریزی شدید را تجربه کرده‌ام. بدنم دارد به زبان خودش اعتراض می‌کند. دوستم می‌گفت این بدن برای جنگ ساخته نشده، باید در سواحل سوئیس ریلکس کند. نمی‌دانم سوئیس ساحل دارد یا نه، اما گوشم هنوز صدای دریا می‌دهد. انگار بدنم خودش برای خودش جغرافیای دیگری می‌سازد، جایی دور از این‌جا. یک ماه و یک هفته گذشته، ۳۷ روز، اما این ۳۷ روز فقط عدد نیست، انباشت چیزی است که نمی‌شود اندازه گرفت، لایه‌لایه روی هم نشسته، مثل آوار.

آن‌قدر آدم کشته شده، آن‌قدر خانه خراب شده که دیگر نمی‌دانم از چه بگویم. ساختن چقدر سخت است، یک‌بار یک کاسه‌ سفالی ساختم و وقتی شکست چند روز ناراحت بودم. حالا به این فکر می‌کنم که این همه پل، بیمارستان، دانشگاه، پتروشیمی، قرار است دوباره ساخته شوند؟ و اگر ساخته شوند، آن‌چه از دست رفته، بازمی‌گردد؟ آخ سرزمین عزیزمدلم زندگی عادی می‌خواهد، مترو، شلوغی، غر زدن از کار، دیدن عزیز همراهم، خستگی عصرها، آن خستگیِ معمولی که نشانه‌ زنده‌بودن است نه نشانه‌ فرسودگی، اما شهری که در آن زندگی می‌کنم پر از نشانه‌های جنگ است، مثل خوزستان که هنوز رد جنگ هشت‌ساله در آن مانده. این ردها کی قرار است پاک شوند، یا اصلاً پاک می‌شوند؟ از کار تعدیل شده‌ام. وقتی «خانواده‌ تیبو» را شروع می‌کردم دعا می‌کردم جنگ تمام شود. حالا جلد دومش را می‌خوانم و امیدوارم به جلد سوم و چهارم نرسم. چون هر جلدی که جلو می‌روم یعنی جنگ هم جلو آمده است. از مامان پرسیدم چرا قبلاً صدای باد نداشتیم؟ گفت «باد بود، جنگنده نبود». و این جمله ساده، تمام تفاوت دو جهان را در خودش داشت، جهانی که در آن صداها طبیعی‌اند و جهانی که در آن صداها نشانه‌ تهدیدند. و حالا، میان همه‌ این صداها، میان این همه تجربه‌ انباشته، میان بدنی که هنوز می‌لرزد و ذهنی که مدام پیش‌دستی می‌کند، فقط یک سوال باقی مانده، سوالی که نه پاسخ دارد و نه حتی شکل ثابتی: راستی، ۴۸ ساعت آینده قرار است چگونه باشد؟

 

مطالب مرتبط